{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان رو به اتمامه!

رمان رو به اتمامه!

[ادامه...]

سه روز بعد...

صبح...

هوا برخلاف همیشه آفتابی بود.

جیمین روی بالکن ایستاده بود و به خیابون نگاه می‌کرد.

کوک دو فنجون قهوه آورد.

یکی رو دست جیمین داد.

کوک: به چی فکر می‌کنی؟

جیمین چند لحظه سکوت کرد.

بعد آروم گفت:

جیمین: به این که...

چقدر همه‌چی عوض شده.

کوک کنار نرده ایستاد.

کوک: آره...

قبلاً هر روزمون یه جور دیگه می‌گذشت.

الان...

حداقل می‌دونیم شب کجا برمی‌گردیم.

جیمین لبخند کمرنگی زد.

جیمین: خونه...

کوک هم لبخند زد.

کوک: خونه.

...

داخل پذیرایی...

تهیونگ در حال مرتب کردن چند برگه بود.

وقتی اون دوتا وارد شدن، پوشه رو بست.

تهیونگ: خبر خوب دارم.

جیمین سریع نشست.

جیمین: این دفعه واقعاً خوبه یا مثل دفعه قبل که گفتی «کار کوتاه» و سه ساعت بیرون بودیم؟

تهیونگ خندید.

تهیونگ: این یکی واقعاً خوبه.

کوک پرسید:

کوک: چیه؟

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

تهیونگ: این آخرین کارمونه...

بعد از اون...

برای یه مدت طولانی دیگه کاری نداریم.

جیمین با تعجب گفت:

جیمین: یعنی...

استراحت؟

تهیونگ: آره.

کوک آهسته سر تکون داد.

کوک: بد نیست.

جیمین با لبخند گفت:

جیمین: پس وقتی برگشتیم...

قلعه‌ی پتویی نسخه‌ی دوم رو می‌سازیم.

کوک زد زیر خنده.

کوک: هنوز از اولیش درس نگرفتی؟

جیمین: این دفعه مهندسی‌شده می‌سازمش.

تهیونگ با لبخند گفت:

تهیونگ: اول این یه کار رو تموم کنیم.

بعد هر کاری خواستی بکن.

...

غروب...

ماشین جلوی یک ساختمان قدیمی توقف کرد.

هر سه پیاده شدن.

همون لحظه...

انگار سه آدم کاملاً متفاوت بودن.

لبخندها محو شده بود.

قدم‌هاشون آروم و مطمئن بود.

تهیونگ جلوتر حرکت می‌کرد.

کوک سمت راستش.

جیمین سمت چپ.

داخل ساختمان...

چند نفر منتظرشون بودن.

همین که تهیونگ وارد شد، همه ساکت شدن.

یکی از مردها پوشه‌ای روی میز گذاشت.

مرد: همه‌چیز طبق توافق آماده‌ست.

تهیونگ بدون اینکه احساسی نشون بده، پوشه رو برداشت و نگاه کوتاهی انداخت.

تهیونگ: خوبه.

کوک فقط یک نگاه به اطراف انداخت.

همه‌چیز آروم بود.

جیمین هم خیلی کوتاه گفت:

جیمین: کار تمومه.

هیچ حرف اضافه‌ای رد و بدل نشد.

چند دقیقه بعد...

هر سه از ساختمان بیرون اومدن.

در ماشین که بسته شد...

چند ثانیه سکوت برقرار بود.

بعد...

جیمین کش‌وقوسی رفت و با خنده گفت:

جیمین: تموم شد؟

تهیونگ ماشین رو روشن کرد.

تهیونگ: تموم شد.

کوک به صندلی تکیه داد.

کوک: بالاخره.

جیمین لبخند زد.

جیمین: یعنی از فردا هیچ‌کس نمی‌تونه بهونه بیاره که قلعه‌ی پتویی نسازیم.

تهیونگ با خنده سرش رو تکون داد.

تهیونگ: هنوزم روی اون گیر کردی؟

جیمین: صددرصد.

کوک گفت:

کوک: فقط این دفعه سقفش روی سرمون خراب نشه.

جیمین: قول نمی‌دم.

هر سه خندیدن.

ماشین آروم توی خیابون حرکت می‌کرد.

نور غروب از شیشه‌ها داخل می‌تابید.

هیچ‌کدوم چیزی نمی‌گفتن...

چون هر سه یه حس مشترک داشتن.

بعد از مدت‌ها...

برای اولین بار...

جایی برای برگشتن داشتن.

جایی که منتظرشون بود.

خونه.
دیدگاه ها (۰)

[پارت پایانی]چند روز بعد...خونه مثل همیشه آروم بود.جیمین روی...

[ادامه...]همون روز...حدود ساعت چهار بعدازظهر...آفتاب از پنجر...

[ادامه...]همون شب...بعد از شام...خونه کاملاً آروم بود.تهیونگ...

[ادامه...](نکته:پسرا مافیان) عصر...بارون قطع شده بود.هر سه ت...

[ادامه...]صبح روز بعد...تهیونگ از آشپزخونه صدا زد:تهیونگ: بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط