Start Again (19)
Start Again (19)
یک هفته بعد...
امروز تولد جیمین بود.
از همون اول صبح مدرسه روی سرش خراب شده بود.
هرکی از راه میرسید یه «تولدت مبارک» میگفت.
روی میزش هم پر شده بود از کادو و نامه.
یونا با دیدن اون همه چیز، ابروش رو بالا انداخت.
ـ وااای... چه خبرته؟ نصف مدرسه عاشقتن انگار.
جیمین پوزخند زد.
ـ حسودی کردی؟
ـ خوابشو ببینی.
ـ پس چرا قیافت این شکلیه؟
ـ چه شکلیه؟
ـ همون شکلی که وقتی اعصابت خورده میشی.
ـ اعصابم خورد نیست.
ـ هست.
ـ نیست.
ـ هست.
ـ جیمین خفه شو.
جیمین زد زیر خنده.
ـ آهااا، پس هست.
یونا دفترش رو برداشت و محکم زد روی سرش.
ـ گفتم خفه شو.
---
زنگ ناهار...
سلین با یه جعبه کادو اومد سمت جیمین.
ـ تولدت مبارک.
ـ ممنون.
ـ بازش کن ببینم.
جیمین در جعبه رو باز کرد.
چشمهاش گرد شد.
ـ اوه...
داخلش یه ساعت مچی خیلی خوشگل بود.
ـ واو... این خیلی خفنه.
سلین لبخند زد.
ـ خوشت اومد؟
ـ خیلی.
چند نفر دورشون جمع شدن.
ـ وای چه قشنگه!
ـ سلین سلیقهش حرف نداره.
ـ خیلی گرونه فکر کنم.
یونا نگاه کوتاهی به ساعت انداخت.
بعد بدون اینکه چیزی بگه از کنارشون رد شد.
اصلاً حوصله موندن اونجا رو نداشت.
---
بعد از مدرسه...
یونا روی یه نیمکت نشسته بود و کتاب میخوند.
محیط آروم بود.
تا اینکه یکی کنارش ولو شد.
ـ آخیش... بالاخره پیدات کردم.
یونا سرش رو بلند کرد.
ـ تویی؟
ـ نه بابام.
ـ خیلی بامزهای.
ـ میدونم.
یونا چشماش رو چرخوند.
ـ چی میخوای؟
جیمین دستش رو داخل جیبش کرد و یه شکلات درآورد.
ـ بگیر.
ـ چرا؟
ـ امروز تولدمه.
ـ خب؟
ـ خب یعنی باید شیرینی بدم دیگه.
ـ با یه شکلات؟
ـ بودجه ندارم خانوم.
یونا خندید و شکلات رو گرفت.
ـ ممنون.
چند ثانیه سکوت شد.
باد آرومی میوزید.
بعد جیمین آروم گفت:
ـ راستی...
ـ هوم؟
ـ این چند وقت خیلی کم باهام حرف میزنی.
لبخند یونا کمرنگ شد.
ـ نه بابا.
ـ چرا.
ـ نه.
ـ چرا.
این دفعه هیچکدوم نخندیدن.
جیمین به حیاط خالی مدرسه خیره شد.
ـ اگه از دستم ناراحتی، فقط بگو.
یونا بهش نگاه کرد.
برای یه لحظه واقعاً دلش خواست همه چی رو بگه.
اینکه دیدن جیمین کنار سلین چقدر اذیتش میکنه.
اینکه خودش هم نمیفهمه چرا اینقدر حساس شده.
اما آخرش فقط گفت:
ـ چیزی نیست.
جیمین چند ثانیه ساکت موند.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ باشه...
ولی از نگاهش معلوم بود اصلاً باور نکرده.
و همین، یونا رو بیشتر از قبل عذاب میداد...
ادامه دارد...
یک هفته بعد...
امروز تولد جیمین بود.
از همون اول صبح مدرسه روی سرش خراب شده بود.
هرکی از راه میرسید یه «تولدت مبارک» میگفت.
روی میزش هم پر شده بود از کادو و نامه.
یونا با دیدن اون همه چیز، ابروش رو بالا انداخت.
ـ وااای... چه خبرته؟ نصف مدرسه عاشقتن انگار.
جیمین پوزخند زد.
ـ حسودی کردی؟
ـ خوابشو ببینی.
ـ پس چرا قیافت این شکلیه؟
ـ چه شکلیه؟
ـ همون شکلی که وقتی اعصابت خورده میشی.
ـ اعصابم خورد نیست.
ـ هست.
ـ نیست.
ـ هست.
ـ جیمین خفه شو.
جیمین زد زیر خنده.
ـ آهااا، پس هست.
یونا دفترش رو برداشت و محکم زد روی سرش.
ـ گفتم خفه شو.
---
زنگ ناهار...
سلین با یه جعبه کادو اومد سمت جیمین.
ـ تولدت مبارک.
ـ ممنون.
ـ بازش کن ببینم.
جیمین در جعبه رو باز کرد.
چشمهاش گرد شد.
ـ اوه...
داخلش یه ساعت مچی خیلی خوشگل بود.
ـ واو... این خیلی خفنه.
سلین لبخند زد.
ـ خوشت اومد؟
ـ خیلی.
چند نفر دورشون جمع شدن.
ـ وای چه قشنگه!
ـ سلین سلیقهش حرف نداره.
ـ خیلی گرونه فکر کنم.
یونا نگاه کوتاهی به ساعت انداخت.
بعد بدون اینکه چیزی بگه از کنارشون رد شد.
اصلاً حوصله موندن اونجا رو نداشت.
---
بعد از مدرسه...
یونا روی یه نیمکت نشسته بود و کتاب میخوند.
محیط آروم بود.
تا اینکه یکی کنارش ولو شد.
ـ آخیش... بالاخره پیدات کردم.
یونا سرش رو بلند کرد.
ـ تویی؟
ـ نه بابام.
ـ خیلی بامزهای.
ـ میدونم.
یونا چشماش رو چرخوند.
ـ چی میخوای؟
جیمین دستش رو داخل جیبش کرد و یه شکلات درآورد.
ـ بگیر.
ـ چرا؟
ـ امروز تولدمه.
ـ خب؟
ـ خب یعنی باید شیرینی بدم دیگه.
ـ با یه شکلات؟
ـ بودجه ندارم خانوم.
یونا خندید و شکلات رو گرفت.
ـ ممنون.
چند ثانیه سکوت شد.
باد آرومی میوزید.
بعد جیمین آروم گفت:
ـ راستی...
ـ هوم؟
ـ این چند وقت خیلی کم باهام حرف میزنی.
لبخند یونا کمرنگ شد.
ـ نه بابا.
ـ چرا.
ـ نه.
ـ چرا.
این دفعه هیچکدوم نخندیدن.
جیمین به حیاط خالی مدرسه خیره شد.
ـ اگه از دستم ناراحتی، فقط بگو.
یونا بهش نگاه کرد.
برای یه لحظه واقعاً دلش خواست همه چی رو بگه.
اینکه دیدن جیمین کنار سلین چقدر اذیتش میکنه.
اینکه خودش هم نمیفهمه چرا اینقدر حساس شده.
اما آخرش فقط گفت:
ـ چیزی نیست.
جیمین چند ثانیه ساکت موند.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ باشه...
ولی از نگاهش معلوم بود اصلاً باور نکرده.
و همین، یونا رو بیشتر از قبل عذاب میداد...
ادامه دارد...
- ۱.۹k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط