{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part last part

part ⁴ (last part)

جونگکوک ادامه داد:

" ولی چرا این قضیه رو از من پنهون کردی؟"

ات کمی مکث کرد و سرشو پایین انداخت:

"آخه نمیخواستم فکر کنین دارم بهونه میارم"

چونه ی دخترک آروم گرفت و بالا آوورد.. توی چشماش نگاه کرد و لبخند تلخی زد:

" تو زیادی شبیه مادرتی؛ هروقت نگاهت میکنم یادش می‌افتم... حتی بوی مادرتم مال خودت کردی"

"منم دلم واسه مامان تنگ شده ولی اون همیشه پیشمونه بابا"

"ات تو هدیه ای از طرف اونی... تنها کس من تویی نمی خوام آسیبی ببینی شاید تا الان واقعا بهت بد کردم ولی نمیخوام بیشتر از این اذیت بشی"

" نه من اذیت نمی شم من فقط یذره نیاز داشتم تا یکی درکم کنه. همین"

"خب.. کی بهتر از من؟"
و چشمکی زد که ات خندید

ات آروم گفت:

"بابا.. امروز باید بری شرکت؟"

" امم..یه جلسه ی مهمه نمیتونم نرم.
اما پدر آلا هم هست می تونم باهاش صحبت کنم تا آلا هم بیاد و شما باهم برین بیرون، نظرت چیه؟"

"عالیه ولی کاش توهم بودی.."

"خب دیگه باید جای منو خالی کنی"

______________________________________
و از اون روز رابطه ی این پدر و دختر نزدیک تر از قبل شد... درست مثل دوتا رفیق که باهم کامل می شدن و بیشتر از هرکسی همدیگه رو درک میکردن

ܢ݆ߺـߊ‌یߊ‌ܔ




#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
دیدگاه ها (۱)

ݼࡅ߭ـב ܢ݆ߺـߊ‌ܝ‌ࡅ߳ـ‌ـے בܝ‌ܟܿـࡐ‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ـے☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡....با ...

ݼࡅ߭ـב ܢ݆ߺـߊ‌ܝ‌ࡅ߳ـ‌ـے בܝ‌ܟܿـࡐ‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ـےp² ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆☆♡☆ ب...

part ³"بابا..""منو بابا صدا نزن"کمی بلند اینو گفت که باعث بغ...

part ²از ون مشکی پیاده شد و به سمت خونه رفت ... با دست و پاه...

part 4مستر کیم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

نام فیک: عشق مخفیPart: 41ویو جیمین*دوساعت گذشت و بهوش اومد*ن...

☆راند اخر☆part 15ات: میشنوم؟ م. ات: چند روزی هست که بابات با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط