باشگاه شکار ارواح

باشگاه شکار ارواح

✦ پارت ۴۶ ✦

دو سال بعد...

دیگر هیچ‌چیز شبیه گذشته نبود.

هر کدام از آن‌ها، درگیر ساختن آینده‌ی خود شده بودند.

زندگی، آرام‌آرام آن‌ها را از یکدیگر دور می‌کرد.

---

بورا حالا یکی از بهترین دانشجویان معماری دانشگاهش بود.

شب‌ها تا دیر وقت روی پروژه‌هایش کار می‌کرد.

گاهی بی‌اختیار گوشی‌اش را برمی‌داشت...

اسم جونگکوک را نگاه می‌کرد...

اما چیزی نمی‌نوشت.

---

جونگکوک هم روزهایش را میان نقشه‌ها، طراحی ساختمان‌ها و کارآموزی در یک شرکت معماری می‌گذراند.

گاهی که از کنار کافه‌ای می‌گذشت، یاد قرارهای کوتاهی می‌افتاد که با بورا می‌گذاشتند.

لبخند می‌زد...

و دوباره به مسیرش ادامه می‌داد.

---

جیمین و یونگی...

برخلاف بقیه، هنوز هر چند هفته یک‌بار همدیگر را می‌دیدند.

رابطه‌شان آرام‌تر و عمیق‌تر شده بود.

دیگر لازم نبود هر روز «دوستت دارم» بگویند.

نگاه‌هایشان، جای همه‌ی حرف‌ها را گرفته بود.

---

یک عصر بارانی...

جیمین سرش را روی شانه‌ی یونگی گذاشت و گفت:

جیمین : «فکر می‌کنی بورا و جونگکوک هنوز همدیگه رو دوست دارن؟»

یونگی چند لحظه فکر کرد.

بعد لبخند زد.

یونگی : «بعضی احساسا با فاصله از بین نمیرن... فقط ساکت میشن.»

---

از آن طرف...

بورا یک پیام برای جونگکوک نوشت.

«دلم برات تنگ شده...»

چند ثانیه به صفحه خیره ماند.

اما...

قبل از ارسال، پیام را پاک کرد.

گوشی را خاموش کرد و آه کشید.

---

همان شب...

جونگکوک هم شماره‌ی بورا را باز کرده بود.

انگشتش روی دکمه‌ی تماس مانده بود.

اما آخرش فقط گوشی را داخل جیبش گذاشت.

با خودش گفت:

جونگکوک : «الان وقت مزاحم شدن نیست...»

بی‌خبر از اینکه بورا، همان لحظه به او فکر می‌کرد.

---

زمان مثل باد گذشت.

ترم‌ها یکی پس از دیگری تمام شدند.

مراسم فارغ‌التحصیلی رسید.

بعد...

اولین شغل.

اولین مسئولیت.

و اولین قدم برای ساختن زندگی واقعی.

---

گروه «باشگاه شکار ارواح» دیگر ماه‌ها بود که هیچ پیامی نداشت.

آخرین عکس مشترکشان...

هنوز عکس روز فارغ‌التحصیلی دبیرستان بود.

چهار نفر کنار هم...

با لبخندهایی که فکر می‌کردند همیشه ادامه خواهد داشت.

---

نه سال گذشت...

نه سال بدون دیدن یکدیگر.

اما سرنوشت...

برای آدم‌هایی که قرار است دوباره همدیگر را پیدا کنند...

همیشه یک نقشه‌ی تازه دارد.

صبح یکی از روزهای بهاری...

بورا برای مصاحبه‌ی استخدام، مقابل یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های معماری کشور ایستاد.

نفس عمیقی کشید...

و وارد ساختمان شد.

بی‌خبر از اینکه...

چند طبقه بالاتر، کسی سال‌ها منتظر همین دیدار بوده است.

# ادامه دارد...

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۲)

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت پنجاهم | پایان 𓆪 🖤🥀اسما مدت زیادی به صفحه‌ی ...

پارت ۱۹ — سال‌ها بعد 💍🌸چند سال از روز فارغ‌التحصیلی گذشته بو...

LESSON

🍷 شراب قرمزپارت ۳۵ — پایان شراب قرمزرینا در را باز کرد.پشت د...

مافیای من — قسمت ۱۷مردی که نباید برگشته باشدراهرو برای چند ث...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۰ — نقشه‌ی دوتاییجونگکوک با شک به رها و...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط