{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باشگاه شکار ارواح

باشگاه شکار ارواح

✦ پارت ۴۵ ✦

سه ماه بعد...

دیگر خبری از زنگ مدرسه نبود.

هر کدام از آن‌ها در شهری متفاوت، میان کتاب‌ها و کلاس‌های دانشگاه، زندگی جدیدی را شروع کرده بودند.

روزهایی که زمانی با هم می‌گذراندند، حالا فقط به خاطره تبدیل شده بود.

---

بورا در خوابگاه دانشگاه، روی تخت نشسته بود.

نگاهش روی عکس چهارنفره‌ی دوران دبیرستان ثابت مانده بود.

لبخند کم‌رنگی زد.

بی‌اختیار برای جونگکوک پیام نوشت.

«امروز یاد مدرسه افتادم...»

چند دقیقه بعد...

فقط یک جواب آمد.

«منم.»

---

جونگکوک بیشتر وقتش را داخل کارگاه طراحی دانشگاه می‌گذراند.

بین نقشه‌ها و ماکت‌های معماری، گاهی نگاهش به صفحه‌ی گوشی می‌افتاد.

هر بار که اسم بورا را می‌دید، لبخند کوتاهی روی لبش می‌نشست.

اما فرصت صحبت کردن کمتر از قبل شده بود.

---

جیمین در دانشگاه هنر حسابی مشهور شده بود.

مثل همیشه پرانرژی و شلوغ.

اما هر شب، قبل از خواب، اولین کسی که برایش پیام می‌فرستاد...

یونگی بود.

جیمین : «امروز خیلی خسته شدم...»

یونگی : «مواظب خودت باش.»

همین چند کلمه، خستگی روز را از تن جیمین بیرون می‌کرد.

---

یک روز...

جیمین تصمیم گرفت بدون خبر دادن، به دانشگاه یونگی برود.

وقتی یونگی از ساختمان بیرون آمد، با دیدن جیمین شوکه شد.

یونگی : «تو اینجا چیکار می‌کنی؟»

جیمین با خنده گفت:

جیمین : «دلم برات تنگ شده بود.»

یونگی بی‌اختیار لبخند زد.

---

آن دو چند ساعت کنار رودخانه قدم زدند.

از دانشگاه...

از آینده...

و از روزهای باشگاه شکار ارواح حرف زدند.

وقتی وقت خداحافظی رسید، جیمین آهی کشید.

جیمین : «کاش مثل قبل هر روز می‌دیدمت.»

یونگی آرام جواب داد:

یونگی : «یه روز دوباره کنار هم کار می‌کنیم... مطمئنم.»

---

از طرف دیگر...

بورا و جونگکوک هم سعی می‌کردند رابطه‌شان را حفظ کنند.

اما فاصله، امتحان‌ها و پروژه‌های سنگین، فرصت دیدار را از آن‌ها گرفته بود.

گاهی فقط یک تماس کوتاه...

گاهی فقط یک پیام شب‌بخیر.

---

ماه‌ها یکی پس از دیگری گذشتند.

دیدارهای چهار نفر کمتر شد.

گروه قدیمی باشگاه شکار ارواح دیگر مثل گذشته شلوغ نبود.

آخرین پیام گروه...

مربوط به شش ماه قبل بود.

---

غروب یکی از روزهای پاییز...

بورا دوباره عکس قدیمی باشگاه را نگاه کرد.

آرام زیر لب گفت:

بورا : «قول داده بودیم هیچ‌وقت از هم دور نشیم...»

اشکی گوشه‌ی چشمش نشست.

اما نمی‌دانست...

سرنوشت، فقط برای مدتی آن‌ها را از هم جدا کرده است.

و نه سال بعد...

همه‌چیز دوباره از نو آغاز خواهد شد.

# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۴۶ ✦ دو سال بعد... دیگر هیچ‌چیز شبی...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۴۷ ✦ ساختمان شیشه‌ای شرکت معماری، ز...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۴۴ ✦ دو ماه بعد... حیاط مدرسه مثل ه...

باشگاه شکار ارواح✦ پارت ۴۳ ✦ سه روز از بسته شدن پرونده گذشته...

GHOST HUNTING CLUB باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۲۴ ✦ جمله روی دی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط