{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p11

p11

**ویو لارا**

جونگ‌کوک رفت بیرون و در اتاق رو بست. من موندم و سکوتِ سنگینِ بعد از اون همه حرف. روی تخت دراز کشیدم. پتویی که روش نبود رو روم کشید. انگار که می‌دونست سردمه. بعد چراغ خواب کوچیک کنار تخت رو خاموش کرد و رفت.

با رفتنشون، بغضِ فروخورده‌م ترکید. شروع کردم به گریه کردن. نمی‌تونستم جلوی اشک‌هام رو بگیرم. گونه‌هام خیسِ اشک بود و انگار پایانی نداشت. تمام اتفاقاتِ دیشب، تمام اون حرف‌ها، مثل یه فیلم از جلوی چشمم رد می‌شد. **برادر؟** من خواهر جیمینم؟ گردنبند... همه چیز...

---

**فردا صبح...**

با چشم‌های قرمز و ورم کرده از خواب بیدار شدم. انگار که یه سیب‌زمینی غول‌پیکر شده بودم! با این فکر، لبم رو کج کردم.

**لارا (ا.ت):**
(با خودش)
وای، شبیه سیب‌زمینی شدم!

بلند شدم و خودمو توی آینه نگاه کردم. واقعاً شبیه سیب‌زمینی شده بودم! رفتم توی سرویس بهداشتیِ داخل اتاق، صورتم رو شستم و برگشتم بیرون.

وارد آشپزخونه شدم. جونگ‌کوک اونجا بود.

**لارا (ا.ت):**
صبح بخیر.

**جونگ‌کوک:**
(با تعجب و بعد خنده)
صبح بخیر...

با دیدن صورتِ ورم کرده‌م، نتونست جلوی خنده‌ش رو بگیره.

**جونگ‌کوک:**
(با خنده)
خخخ... شبیه پاستیل خرسی شدی! خخخ...

**لارا (ا.ت):**
(با خودم)
[شبیه پاستیل خرسی؟ بیشعور!]

جونگ‌کوک همچنان می‌خندید و از خنده اشک از چشم‌هاش می‌اومد.

**لارا (ا.ت):**
(با حرص)
خیلی بیشعوری، غول بیابونی!

**جونگ‌کوک:**
(با خنده)
هع، چی؟ غول بیابونی؟ هع‌خخ...

**لارا (ا.ت):**
آره... شبیه غول بیابونی خیلی گنده‌ای!

جونگ‌کوک که انگار حس کرده بود داره کم‌کم بهم برمی‌خوره، جلو اومد. با هر قدمی که به سمتم برمی‌داشت، من عقب می‌رفتم تا اینکه خوردم به کابینت. می‌خواستم فرار کنم که دستش رو دور کابینت گذاشت و راه فرارم رو بست.

صورتش رو نزدیک صورتم آورد. وقتی دید بیشتر نمی‌تونم عقب برم، صورتم رو چرخوندم. با دستش چون‌مو گرفت و صورتش رو به صورتم نزدیک کرد. فاصله بینمون فقط چند میلی‌متر بود.

**جونگ‌کوک:**
من خیلی گنده‌ام، یا تو خیلی ریزه‌میزه‌ای؟

**لارا (ا.ت):**
(با غرور)
نخیر! کوچیک نیستم! قدم ۱۷۰ عه!

**جونگ‌کوک:**
(با تمسخر)
هع... ولی من از تو بلندترم. تو خیلی کوچیکی.

دستش رو روی گونه‌م کشید. داشت فاصله‌ی چند میلی‌متری بینمون رو از بین می‌برد که...

**جین:**
(از بیرون)
اووه... داره جالب می‌شه!

با شنیدن صدای جین، جونگ‌کوک من رو هول داد جلو و از زیر دستش بیرون اومدم.

**جونگ‌کوک:**
(با کلافگی)
هی! تو کی بیدار شدی؟

**جین:**
(با شیطنت)
چرا هم زدین؟ تازه داشت جالب می‌شد!

**جونگ‌کوک:**
(با حرص)
خیلی بد موقع اومدی، پسر!

جین با خنده دستش رو گذاشت روی شونه‌ی جونگ‌کوک.

**جین:**
اووه، نه بابا! می‌خواستی چیکار کنی، کلک؟ می‌دونی اگه یکی بفهمه چقدر عصبانی می‌شه!

**لارا (ا.ت):**
(برای عوض کردن بحث)
اهم... من امروز باید برم مطب

**جونگ‌کوک:**
(با قاطعیت)
همون موقع بهت گفتم تا یه مدتی از مطب خبری نیست!

**لارا (ا.ت):**
نمیشه که... دو ماه از کار بیکارم کردی! نمی‌تونم که نرم!

**جونگ‌کوک:**
چرا میشه... بشین تو خونه.

**لارا (ا.ت):**
آخه حوصله‌م سر رفته!

**جونگ‌کوک:**
می‌برمت بیرون... خوب شد؟ یا بازم می‌خوای اعتراض کنی؟

**لارا (ا.ت):**
تا وقتی نرم سر کار، اینقدر اعتراض می‌کنم تا مخت بترکه!

**جونگ‌کوک:**
(با لبخند)
هیچی هم نگی، مخم از دست تو می‌ترکه!

**لارا (ا.ت):**
(با حرص)
بیشعور

**ویو لارا**

جین گفت که صبحونه آماده است و من باید برم جیمین و تهیونگ رو بیدار کنم. تهیونگ باشه، ولی جیمین... ته دلم یه جوری شد. وقتی از آشپزخونه بیرون اومدم و به سمت پله‌ها رفتم، تهیونگ دنبالم اومد.

**شوگا
هیونگ، چرا بهش گفتی بره جیمین رو بیدار کنه؟

**جین:**
جیمین گفت تا صمیمی نشن بهش نمی‌گه. پس ما باید یه کاری کنیم که سر صحبت باز بشه.

وارد اتاق جیمین شدم و بیدارش کردم. وقتی اومدم بیرون، تهیونگ رو دیدم.

**لارا (ا.ت):**
ته؟

**تهیونگ:**
بله؟

**لارا (ا.ت):**
می‌شه بری جیمین رو بیدار کنی؟

**تهیونگ:**
(با تعجب)
جیمین رو بیدار کنم؟ مگه نگفتی جین گفته بیدارش کنی؟

**لارا (ا.ت):**
چرا گفته، ولی... می‌شه تو بری؟

**تهیونگ:**
(شانه بالا انداخت)
شرمنده، ولی باید خودت بری.

**لارا (ا.ت):**
(با دلخوری)
باشه...

به سمت آشپزخونه رفتم، ولی دخترک پشت در اتاق جیمین ایستاد. دستش رو بالا آورد تا در بزنه..

#Bts
#BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#BTS_ARMY
#فیک جونگکوک #تصور جونگکوک #سناریو بی تی اس
#jungkook
دیدگاه ها (۰)

p10ویو لارارفتم پایین و لباسم رو پوشیدم. از اتاق خارج شدم. ع...

p9وای خدای من!جیمین بود! بدون لباس، فقط با یه شلوارک، سرش ت...

پارت ۶🖤❤️خوناشام خشن من❤️🖤 ا/ت: اصلاً ریدم دهنت جونگ کوکاجون...

رمان پارت ۳ اسم،عشق مخفیانه جونگ کوک در کمد رو باز کردی و دی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط