جونگکوک گفت:
جونگکوک گفت:
_ پسر دوم... دو هیون. به معنی آینده درخشان.
ات اشک میریخت. این بار از خوشحالی.
───
۵ ماه بعد. ات ۱۹ ساله شده بود. سه گهواره کنار هم توی اتاق بزرگ. سول (دختر) وسط. جی هو (پسر اول) سمت چپ. دو هیون (پسر دوم) سمت راست.
تهیونگ داشت سول را بغل میکرد. دختر کوچولو موهای مشکی و چشمان پدر را داشت — آن چشمهای قهوهای سرد که حالا فقط برای دخترش گرم میشد.
جونگکوک جی هو را توی بغل گرفته بود. پسرک گریه میکرد. جونگکوک آهسته برایش لالایی میخواند — همان لالایی که مادرش برای خودش خوانده بود. کسی جز ات صدایش را نشنیده بود.
اون وو دو هیون را روی زانویش تاب میداد. کوچکترین. موهای صاف و خال زیر چشم — کپی دقیق اون وو.
ات ایستاده بود و نگاه میکرد. دختری که روزی پدر خودش فروختش. دختری که کتک خورد، شکنجه شد، گریه کرد، دعا کرد که بمیرد. حالا ایستاده بود وسط یک اتاق بزرگ، با سه شوهر و سه بچه.
تهیونگ گفت:
=خوشحالی؟
ات جواب داد:
+هنوز باور نمیکنم. یه روز فکر میکردم زندگیم تموم شده. حالا... تازه شروع
جونگکوک بلند شد و آمد کنار ات. بچه را با یک دست گرفت، دست دیگر را دور کمر ات حلقه کرد.
_بهت قول میدم هیچ وقت دیگه گریه نکنی. اگه بکنی... از خوشحالی باشه.
اون وو هم بلند شد. هر چهار نفر — پنج نفر با سول — دور هم جمع شدند.
ات نگاهش را به سه مرد زندگیاش انداخت. مردانی که روزی شیاطینش بودند. حالا... فرشته نبودند. نه. هنوز خشن، هنوز خطرناک، هنوز مالکگرا. اما مالک چیزی شده بودند که ات خودش انتخاب کرد ببخشد.
+دوستتون دارم،
ات گفت. اولین بار.
تهیونگ یخ کرد. جونگکوک بغض کرد. اون وو لبخند زد.
_،=،٪ما هم تو رو دوست داریم،
هر سه با هم گفتند.
و بیرون از پنجره، برف میبارید. اولین برف زمستان. سفید. پاک. مثل شروع دوباره.
پایان.
نظر؟🤣
_ پسر دوم... دو هیون. به معنی آینده درخشان.
ات اشک میریخت. این بار از خوشحالی.
───
۵ ماه بعد. ات ۱۹ ساله شده بود. سه گهواره کنار هم توی اتاق بزرگ. سول (دختر) وسط. جی هو (پسر اول) سمت چپ. دو هیون (پسر دوم) سمت راست.
تهیونگ داشت سول را بغل میکرد. دختر کوچولو موهای مشکی و چشمان پدر را داشت — آن چشمهای قهوهای سرد که حالا فقط برای دخترش گرم میشد.
جونگکوک جی هو را توی بغل گرفته بود. پسرک گریه میکرد. جونگکوک آهسته برایش لالایی میخواند — همان لالایی که مادرش برای خودش خوانده بود. کسی جز ات صدایش را نشنیده بود.
اون وو دو هیون را روی زانویش تاب میداد. کوچکترین. موهای صاف و خال زیر چشم — کپی دقیق اون وو.
ات ایستاده بود و نگاه میکرد. دختری که روزی پدر خودش فروختش. دختری که کتک خورد، شکنجه شد، گریه کرد، دعا کرد که بمیرد. حالا ایستاده بود وسط یک اتاق بزرگ، با سه شوهر و سه بچه.
تهیونگ گفت:
=خوشحالی؟
ات جواب داد:
+هنوز باور نمیکنم. یه روز فکر میکردم زندگیم تموم شده. حالا... تازه شروع
جونگکوک بلند شد و آمد کنار ات. بچه را با یک دست گرفت، دست دیگر را دور کمر ات حلقه کرد.
_بهت قول میدم هیچ وقت دیگه گریه نکنی. اگه بکنی... از خوشحالی باشه.
اون وو هم بلند شد. هر چهار نفر — پنج نفر با سول — دور هم جمع شدند.
ات نگاهش را به سه مرد زندگیاش انداخت. مردانی که روزی شیاطینش بودند. حالا... فرشته نبودند. نه. هنوز خشن، هنوز خطرناک، هنوز مالکگرا. اما مالک چیزی شده بودند که ات خودش انتخاب کرد ببخشد.
+دوستتون دارم،
ات گفت. اولین بار.
تهیونگ یخ کرد. جونگکوک بغض کرد. اون وو لبخند زد.
_،=،٪ما هم تو رو دوست داریم،
هر سه با هم گفتند.
و بیرون از پنجره، برف میبارید. اولین برف زمستان. سفید. پاک. مثل شروع دوباره.
پایان.
نظر؟🤣
- ۲۱۰
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط