عشق در تاریکی ۲.
عشق در تاریکی ۲.
<< ویو ات >>
وقتی درِ سالن باز شد، اولین چیزی که حس کردم نور بود.
نور لوسترهای بزرگ، صدای آروم موزیک، و بعد… اون نگاه.
کوک ته سالن ایستاده بود. کتوشلوار مشکی تنش بود و موهاش مثل همیشه مرتب، ولی چشمهاش…
خدای من.
انگار از لحظهای که وارد شدم، دیگه هیچکس جز منو نمیدید.
قدم اول رو که برداشتم، قلبم اونقدر محکم زد که فکر کردم همه میشنون.
ملینا کنار گوشم زمزمه کرد:
*اگر غش کردی، من کفشاتو برمیدارم.
زیرلب خندیدم.
+خفه شو.
ولی دستم سرد شده بود.
جونیور کنارم راه میومد. آروم. بیحرف.
و هرچی نزدیکتر میشدیم، نگاه کوک نرمتر میشد. اون آدمی که همه ازش حساب میبردن، الان فقط شبیه پسری بود که داره عشق زندگیشو میبینه.
وقتی رسیدیم جلو، جونیور وایساد.
چند ثانیه فقط بین من و کوک نگاهش چرخید.
بعد خیلی آروم دستمو گرفت… و گذاشت توی دست کوک.
×اگر اذیتش کنی—
کوک همون لحظه گفت:
_نمیکنم.
جونیور چشم تنگ کرد.
×داشتم جملهمو کامل میکردم.
اینبار چند نفر خندیدن.
حتی منم خندهم گرفت.
ولی بعد جونیور نگام کرد. اون نگاه برادر بزرگهی همیشگیش.
و آروم گفت:
×خوشحال باش، آت.
لعنتی… همون یک جمله نزدیک بود اشکم رو دربیاره.
فقط سرمو تکون دادم چون مطمئن نبودم اگر حرف بزنم، صدام میلرزه یا نه.
بعد جونیور عقب رفت و کنار ملینا ایستاد. ملینا هم همون لحظه دستشو گرفت و تکیه داد به بازوش.
و من… بالاخره کامل روبهروی کوک قرار گرفتم.
دستم هنوز توی دستش بود.
گرم. محکم. آشنا.
کوک چند ثانیه فقط نگام کرد. بعد خیلی آروم، جوری که فقط خودم بشنوم، گفت:
_داری منو میکشی.
خندهم گرفت.
+چرا؟
نگاهش از صورتم پایین رفت تا شکمم. بعد برگشت توی چشمهام.
_چون همزمان هم زن آیندهمی، هم مادر بچهم، هم زیادی خوشگلی.
صورتم داغ شد.
+تو امروز زیادی رومانتیکی.
_تقصیر توئه.
مراسم شروع شد، ولی راستش نصف حرفها یادم نموند.
فقط یادمه تمام مدت کوک انگار نمیخواست دستمو ول کنه.
و هر بار نگاش میکردم، همون حس برمیگشت… اون حس امنی که اولین بار توی آشپزخونهی خونهی لسآنجلس بهم داده بود.
بعد رسیدیم به قسمها.
نفسم گیر کرد.
کوک اول شروع کرد.
همه فکر میکردن اون آدمی نیست که احساساتشو بلند بگه. شاید حق داشتن.
ولی وقتی نگام کرد، انگار فقط من اونجا بودم.
_من توی زندگیم چیزای زیادی داشتم.
صدای بمش توی سالن پیچید.
_قدرت، پول، آدمایی که ازم میترسن… ولی هیچوقت چیزی نداشتم که بخوام تا آخر عمرم نگهش دارم.
گلوم خشک شد.
کوک ادامه داد:
_بعد تو رو پیدا کردم.
چشمهام شروع کرد به سوختن.
_و حالا هر صبح که بیدار میشم، اولین فکری که میکنم اینه که هنوز اینجایی یا نه.
لبخند خیلی کوچیکی زد.
_و میخوام تا آخر عمرم همینجوری بمونه.
لعنتی…
اشکم دراومد.
از بین جمع صدای آروم
*آخ جونگکوک…»
ملینا اومد و جونیور همون لحظه زیرلب گفت:
×الان خودش بیشتر از عروس گریه میکنه.
همه خندیدن.
منم وسط اشکهام خندیدم.
بعد نوبت من شد.
دست کوک رو محکمتر گرفتم.
+من همیشه فکر میکردم عشق یه چیز ترسناکه.
نگاهش آروم شد.
+چون آدمو ضعیف میکنه… و من همیشه از ضعیف شدن میترسیدم.
اشکم رو پاک کردم.
+ولی تو باعث شدی بفهمم دوست داشته شدن، ضعف نیست.
کوک پلک نزد. فقط نگام میکرد.
+تو خونهی من شدی.» لبخند زدم. «و حالا هرجا تو باشی… منم همونجام.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای تشویق کل سالن بلند شد.
و وقتی کوک خم شد سمتم، قبل از اینکه لباش به لبم برسه، خیلی آروم زمزمه کرد:
_بالاخره مال من شدی.
و من، وسط صدای خنده و تشویق و نور… فقط به این فکر کردم که شاید بعد از تمام اون ترسها و فرارها، آدم واقعاً میتونه به خوشبختی برسه.
شرط😁🤏🏻
۵۰ لایک
۲۵ کامنت
همشو برسونین ۳ تا پارت میزارم🙃🦋
<< ویو ات >>
وقتی درِ سالن باز شد، اولین چیزی که حس کردم نور بود.
نور لوسترهای بزرگ، صدای آروم موزیک، و بعد… اون نگاه.
کوک ته سالن ایستاده بود. کتوشلوار مشکی تنش بود و موهاش مثل همیشه مرتب، ولی چشمهاش…
خدای من.
انگار از لحظهای که وارد شدم، دیگه هیچکس جز منو نمیدید.
قدم اول رو که برداشتم، قلبم اونقدر محکم زد که فکر کردم همه میشنون.
ملینا کنار گوشم زمزمه کرد:
*اگر غش کردی، من کفشاتو برمیدارم.
زیرلب خندیدم.
+خفه شو.
ولی دستم سرد شده بود.
جونیور کنارم راه میومد. آروم. بیحرف.
و هرچی نزدیکتر میشدیم، نگاه کوک نرمتر میشد. اون آدمی که همه ازش حساب میبردن، الان فقط شبیه پسری بود که داره عشق زندگیشو میبینه.
وقتی رسیدیم جلو، جونیور وایساد.
چند ثانیه فقط بین من و کوک نگاهش چرخید.
بعد خیلی آروم دستمو گرفت… و گذاشت توی دست کوک.
×اگر اذیتش کنی—
کوک همون لحظه گفت:
_نمیکنم.
جونیور چشم تنگ کرد.
×داشتم جملهمو کامل میکردم.
اینبار چند نفر خندیدن.
حتی منم خندهم گرفت.
ولی بعد جونیور نگام کرد. اون نگاه برادر بزرگهی همیشگیش.
و آروم گفت:
×خوشحال باش، آت.
لعنتی… همون یک جمله نزدیک بود اشکم رو دربیاره.
فقط سرمو تکون دادم چون مطمئن نبودم اگر حرف بزنم، صدام میلرزه یا نه.
بعد جونیور عقب رفت و کنار ملینا ایستاد. ملینا هم همون لحظه دستشو گرفت و تکیه داد به بازوش.
و من… بالاخره کامل روبهروی کوک قرار گرفتم.
دستم هنوز توی دستش بود.
گرم. محکم. آشنا.
کوک چند ثانیه فقط نگام کرد. بعد خیلی آروم، جوری که فقط خودم بشنوم، گفت:
_داری منو میکشی.
خندهم گرفت.
+چرا؟
نگاهش از صورتم پایین رفت تا شکمم. بعد برگشت توی چشمهام.
_چون همزمان هم زن آیندهمی، هم مادر بچهم، هم زیادی خوشگلی.
صورتم داغ شد.
+تو امروز زیادی رومانتیکی.
_تقصیر توئه.
مراسم شروع شد، ولی راستش نصف حرفها یادم نموند.
فقط یادمه تمام مدت کوک انگار نمیخواست دستمو ول کنه.
و هر بار نگاش میکردم، همون حس برمیگشت… اون حس امنی که اولین بار توی آشپزخونهی خونهی لسآنجلس بهم داده بود.
بعد رسیدیم به قسمها.
نفسم گیر کرد.
کوک اول شروع کرد.
همه فکر میکردن اون آدمی نیست که احساساتشو بلند بگه. شاید حق داشتن.
ولی وقتی نگام کرد، انگار فقط من اونجا بودم.
_من توی زندگیم چیزای زیادی داشتم.
صدای بمش توی سالن پیچید.
_قدرت، پول، آدمایی که ازم میترسن… ولی هیچوقت چیزی نداشتم که بخوام تا آخر عمرم نگهش دارم.
گلوم خشک شد.
کوک ادامه داد:
_بعد تو رو پیدا کردم.
چشمهام شروع کرد به سوختن.
_و حالا هر صبح که بیدار میشم، اولین فکری که میکنم اینه که هنوز اینجایی یا نه.
لبخند خیلی کوچیکی زد.
_و میخوام تا آخر عمرم همینجوری بمونه.
لعنتی…
اشکم دراومد.
از بین جمع صدای آروم
*آخ جونگکوک…»
ملینا اومد و جونیور همون لحظه زیرلب گفت:
×الان خودش بیشتر از عروس گریه میکنه.
همه خندیدن.
منم وسط اشکهام خندیدم.
بعد نوبت من شد.
دست کوک رو محکمتر گرفتم.
+من همیشه فکر میکردم عشق یه چیز ترسناکه.
نگاهش آروم شد.
+چون آدمو ضعیف میکنه… و من همیشه از ضعیف شدن میترسیدم.
اشکم رو پاک کردم.
+ولی تو باعث شدی بفهمم دوست داشته شدن، ضعف نیست.
کوک پلک نزد. فقط نگام میکرد.
+تو خونهی من شدی.» لبخند زدم. «و حالا هرجا تو باشی… منم همونجام.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای تشویق کل سالن بلند شد.
و وقتی کوک خم شد سمتم، قبل از اینکه لباش به لبم برسه، خیلی آروم زمزمه کرد:
_بالاخره مال من شدی.
و من، وسط صدای خنده و تشویق و نور… فقط به این فکر کردم که شاید بعد از تمام اون ترسها و فرارها، آدم واقعاً میتونه به خوشبختی برسه.
شرط😁🤏🏻
۵۰ لایک
۲۵ کامنت
همشو برسونین ۳ تا پارت میزارم🙃🦋
- ۱۱۰
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط