ازدواج اجباری...p⁶(end)
ازدواج اجباری...p⁶(end)
موهاش رو گذاشتم پشت گوشش و گفتم:"این حرفا از مستیه"
دستش رو گذاشت روی شونم و جواب داد:"اگه از مستیه پس چرا دو روزه دارم به عشق تو فکر میکنم؟؟"
گونه هاش گل انداخته بود و منتظر جواب بود!
به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم تا یکم فکر کنم...
بعد چند ثانیه به هانا نگاهی کردم؛ به صفحهی گوشیش خیره شده بود و اشک داخل چشماش حلقه میزد!
_"هانا؟ چی شده؟؟"
گوشیش رو داد بهم و سرش رو گذاشت روی شونهام...
تهیو بهش پیام داده بود و اون هم بلاکش کرده بود!
سرش رو ناز کردم و آروم گفتم:"هانا بیا بریم خونه، باشه؟"
_"اگه جواب سوالمو بدی میام خونه... میتونم عاشقت باشم؟؟"
لبخندی زدم و گفتم:"خب... اره! میتونی عاشقم باشی!"
با گونههای سرخاش لبخند بامزهای زد...
هانا:
صبح که از خواب بیدار شدم، سرم تیر کشید...
یاد دیشب افتادم که به نوعی به یونگی اعتراف کردم!
خیلی خجالت کشیدم...
من واقعا از یونگی خوشم میومد و وقتی میبینم دیشب قبول کرد با هم باشیم یعنی اون هم از من خوشش میاد!
_"هانا... ظهر بخیر!"
_"س..سلام... ظهر ب..بخیر"
پوزخندی زد و گفت:"چرا انگار لکنت گرفتی؟"
یکم مکث کردم و جواب دادم:"من واقعا عذر میخوام... برای دیشب! وقتی یادم میاد چجوری اعتراف کردم خیلی خجالت میکشم... ببخشید"
یکم خندید و گفت:"عذر خواهی و خجالت برای چی آخه! دیشب خیلی ناز و بامزه بودی که!"
اون بهم میخندید و من خجالت میکشیدم...
وقتی دید هیچ لبخندی ندارم و سرم پایینه، جلوی خندش رو گرفت و صداش رو صاف کرد؛ یکم بهم نگاه کرد و...
شروع به بوسیدنم کرد!
_"عاشقتم هانا"
لبخندی زدم... اینبار من بوسیدمش و بعد گفتم:"منم عاشقتم"
(*یک ماه بعد*)
میز شام رو چیده بودم و در انتظار یونگی به سر میبردم!
صدای کلید اومد و در باز شد...
_"هانااااا تموم شددددد بالاخرههههه"
خیلی ذوق کردم و پریدم بغل یونگی!
یونگی برای یک سخنرانی رفته بود تا بگه ازدواج ما اصلا به شراکت پدرهامون مربوط نیست و ما همدیگه رو دوست داریم!
درسته که اوایل ازدواج به شراکت اونا مرتبط بود اما حالا همه چیز فرق کرده، چون من و یونگی عاشق هم شدیم...
شایعات و اخبار راجب زندگی ما به لطف یونگی به پایان رسید!
گوشی من زنگ خورد...
جواب دادم:"الو؟"
یک دختر با گریه گفت:"شما همو دوست نداریدددد نه نه نه... غیر ممکنه که یونگی از تو خوشش بیاد"
_"سوا؟؟"
یونگی پوکر فیس شد...
اون دختر گفت:"آره منم... کسی که زندگیش رو خراب کردی!"
با آرامش جواب دادم:"من زندگی کسی رو خراب نکردم عزیزم حتی اگه هیچ وقت من با یونگی ازدواج نکرده بودم شما به دلیل مهاجرت از هم جدا میشدین"
سوا از شدت عصبانیت فقط داد میزد...
جوابی نداشت؛ فقط داد و فریاد!
گوشی رو قطع کردم و با لبخند گفتم:"اینم از این"
_"بلاکش کردی؟"
_"بله بله"
خندید اما بعدش یکم عصبی به نظر میرسید...
پرسیدم:"چی شد؟"
جواب داد:"دوست ندارم هیچکس مزاحم تو بشه!"
_"کسی مزاحم نمیشه... حتی اگه الان تهیو زنگ بزنه هم دیگه اذیت نمیشم! چون تورو دارم یونگی... با تو من عوضی بودن بعضی آدما رو فراموش کردم... تو راست میگفتی! من وقتی عاشق تو شدم اونا رو فراموش کردم..."
این حرف من لبخند زیبایی روی لبش آورد...
و ازدواج اجباری ما تبدیل به عشق شد!
این فیک چطور بود؟
_ آگاتا★
موهاش رو گذاشتم پشت گوشش و گفتم:"این حرفا از مستیه"
دستش رو گذاشت روی شونم و جواب داد:"اگه از مستیه پس چرا دو روزه دارم به عشق تو فکر میکنم؟؟"
گونه هاش گل انداخته بود و منتظر جواب بود!
به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم تا یکم فکر کنم...
بعد چند ثانیه به هانا نگاهی کردم؛ به صفحهی گوشیش خیره شده بود و اشک داخل چشماش حلقه میزد!
_"هانا؟ چی شده؟؟"
گوشیش رو داد بهم و سرش رو گذاشت روی شونهام...
تهیو بهش پیام داده بود و اون هم بلاکش کرده بود!
سرش رو ناز کردم و آروم گفتم:"هانا بیا بریم خونه، باشه؟"
_"اگه جواب سوالمو بدی میام خونه... میتونم عاشقت باشم؟؟"
لبخندی زدم و گفتم:"خب... اره! میتونی عاشقم باشی!"
با گونههای سرخاش لبخند بامزهای زد...
هانا:
صبح که از خواب بیدار شدم، سرم تیر کشید...
یاد دیشب افتادم که به نوعی به یونگی اعتراف کردم!
خیلی خجالت کشیدم...
من واقعا از یونگی خوشم میومد و وقتی میبینم دیشب قبول کرد با هم باشیم یعنی اون هم از من خوشش میاد!
_"هانا... ظهر بخیر!"
_"س..سلام... ظهر ب..بخیر"
پوزخندی زد و گفت:"چرا انگار لکنت گرفتی؟"
یکم مکث کردم و جواب دادم:"من واقعا عذر میخوام... برای دیشب! وقتی یادم میاد چجوری اعتراف کردم خیلی خجالت میکشم... ببخشید"
یکم خندید و گفت:"عذر خواهی و خجالت برای چی آخه! دیشب خیلی ناز و بامزه بودی که!"
اون بهم میخندید و من خجالت میکشیدم...
وقتی دید هیچ لبخندی ندارم و سرم پایینه، جلوی خندش رو گرفت و صداش رو صاف کرد؛ یکم بهم نگاه کرد و...
شروع به بوسیدنم کرد!
_"عاشقتم هانا"
لبخندی زدم... اینبار من بوسیدمش و بعد گفتم:"منم عاشقتم"
(*یک ماه بعد*)
میز شام رو چیده بودم و در انتظار یونگی به سر میبردم!
صدای کلید اومد و در باز شد...
_"هانااااا تموم شددددد بالاخرههههه"
خیلی ذوق کردم و پریدم بغل یونگی!
یونگی برای یک سخنرانی رفته بود تا بگه ازدواج ما اصلا به شراکت پدرهامون مربوط نیست و ما همدیگه رو دوست داریم!
درسته که اوایل ازدواج به شراکت اونا مرتبط بود اما حالا همه چیز فرق کرده، چون من و یونگی عاشق هم شدیم...
شایعات و اخبار راجب زندگی ما به لطف یونگی به پایان رسید!
گوشی من زنگ خورد...
جواب دادم:"الو؟"
یک دختر با گریه گفت:"شما همو دوست نداریدددد نه نه نه... غیر ممکنه که یونگی از تو خوشش بیاد"
_"سوا؟؟"
یونگی پوکر فیس شد...
اون دختر گفت:"آره منم... کسی که زندگیش رو خراب کردی!"
با آرامش جواب دادم:"من زندگی کسی رو خراب نکردم عزیزم حتی اگه هیچ وقت من با یونگی ازدواج نکرده بودم شما به دلیل مهاجرت از هم جدا میشدین"
سوا از شدت عصبانیت فقط داد میزد...
جوابی نداشت؛ فقط داد و فریاد!
گوشی رو قطع کردم و با لبخند گفتم:"اینم از این"
_"بلاکش کردی؟"
_"بله بله"
خندید اما بعدش یکم عصبی به نظر میرسید...
پرسیدم:"چی شد؟"
جواب داد:"دوست ندارم هیچکس مزاحم تو بشه!"
_"کسی مزاحم نمیشه... حتی اگه الان تهیو زنگ بزنه هم دیگه اذیت نمیشم! چون تورو دارم یونگی... با تو من عوضی بودن بعضی آدما رو فراموش کردم... تو راست میگفتی! من وقتی عاشق تو شدم اونا رو فراموش کردم..."
این حرف من لبخند زیبایی روی لبش آورد...
و ازدواج اجباری ما تبدیل به عشق شد!
این فیک چطور بود؟
_ آگاتا★
- ۷۲۲
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط