★دستبند ما؟!...p¹
★دستبند ما؟!...p¹
چند روز بود که با یک مرد خوشتیپ قرار میزاشتم...
خانوادم از این موضوع خبر نداشتن...
چون سالها پیش وقتی متوجه قرار گذاشتن من شدن خیلی بد برخورد کردن!
داشتم حاضر میشدم...
قرار بود با جونگکوک بریم کافه!
وقتی لباسام رو پوشیدم و کامل حاضر شدم مادرم وارد اتاقم شد... با مکثی گفت:"لورا؟ کجا داری میری؟؟"
_"کافه"
_"تنهایی؟؟"
سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم!
برای همین سوال دیگهای در کار نبود...
وقتی به کافه رسیدم با دیدار جونگکوک لبخندی زدم و رفتم سمت اون میز.
_"سلام لورا"
_"سلام... دیر کردم؟؟"
لبخند شیرینی زد و گفت:"نه؛خبخب لورا چی سفارش میدی؟"
_"بیا اول یکم حرف بزنیم و بعد سفارش بدیم"
اون با حرف من موافقت کرد و شروع به کمی صحبت کردیم...
راجب علایق هامون، خاطره هایی که داریم، چیز هایی که ازشون متنفریم و کلی موضوع دیگه حرف زدیم!
بعد از سفارش؛ جونگکوک گفت:"بعد از اینجا بریم یک فروشگاه قدیمی؟؟"
_"فروشگاه قدیمی؟"
مکث کرد و بعد با شیطنت گفت:"آره... حالا بگو موافقی یا نه... لازم نیست بدونی چه فروشگاهیه!"
خندیدم و گفتم:"باشه باشه موافقم"
بعد مدتی با ماشین جونگکوک به سمت یکی از خیابان های اصلی حرکت کردیم و به یک مکان خاص رسیدیم!
سمت مغازه ای رفتیم که واقعا زیبا بود...
جواهراتی که با دست ساخته شده بودن، ساعت های چوبی، گوی های شیشهای، جواهرات ارزشمند و...
مرد میانسالی که با مهربونی بهمون لبخند زده بود گفت:"سلام جونگکوک... سلام خانم جوان!"
_"سلام آجوشی! بزارید معرفی کنم... لورا، دوست دخترمه"
وقتی اینجوری معرفیم کرد یکم خجالت کشیدم!
آروم گفتم:"س..سلام"
خندید و گفت:"خیلی هم عالیه! اتفاقا به هم میاید!"
احساس میکنم از خجالت گونههام سرخ شدن...
انرژی خیلی خوبی داشتم...
توی مغازه گشتی زدیم و وسایل خیلی جالبی دیدیم!
اما...
یک چیزی بدجوری بهم چشممو گرفت!
ست دستبند و گردنبندی که با دست بافته شده بودن...
از جنس نخ مقاومی بود و سنگ های زیبایی داشت...
جونگکوک گفت:"وای چه قشنگن!! تو هم دوسشون داری؟؟"
_"به طرز عجیبی خیلی این ست رو دوسشون دارم"
واقعا زیبا بودن!
از آجوشی اون ست رو خریداری کردیم...
وقتی از مغازه اومدیم بیرون گفتم:"وای جونگکوک خیلی ممنونم بابت دستبند و گردنبند"
لبخندی زد و گفت:"این چه حرفیه لورا... سنگ بنفش برای تو و سنگ آبی برای من؛ باشه؟؟"
_"باشه..."
وقتی منو رسوند خونه و با هم خداحافظی کردیم دستبند و گردنبند ست رو داخل کیفم گذاشتم...
چون وقتی گفتم به کافه رفتم، خرید اون منطقی به نظر نمیرسه و دوست ندارم امشب حال خوبم خراب بشه!
آخه من هیچ وقت تنها به خرید نمیرم...
وارد خونه شدم و به خانواده سلام کردم...
پدرم پرسید:"سلام... لورا فردا تو دانشگاه کلاس داری؟"
_"آره بابا چطور مگه؟"
نفسی کشید و گفت:"فردا تو رستوران سرم شلوغه گفتم اگر کلاس نداری یکم کمکم کنی اما مشکلی نیست دخترم"
یهو گوشیم زنگ خورد...
صفحه گوشی رو نگاه کردم...
جونگکوک بود!
پدرم پرسید:"کیه که الان زنگ میزنه؟"
احساس میکردم الان لکنت میگیرم...
_"چیزه... ج..جونگکوک... د..دوست... دوست دانشگاهیمه!!"
مجبور بودم دروغ بگم...
مجبور بودم!
خودم عاشق این فیکم و از نظرم تک تک پارتها قشنگن!
دوست دارم نظر شما رو هم بدونم...
از نظرتون فیک خوبی به نظر میرسه؟؟
_ آگاتا★
چند روز بود که با یک مرد خوشتیپ قرار میزاشتم...
خانوادم از این موضوع خبر نداشتن...
چون سالها پیش وقتی متوجه قرار گذاشتن من شدن خیلی بد برخورد کردن!
داشتم حاضر میشدم...
قرار بود با جونگکوک بریم کافه!
وقتی لباسام رو پوشیدم و کامل حاضر شدم مادرم وارد اتاقم شد... با مکثی گفت:"لورا؟ کجا داری میری؟؟"
_"کافه"
_"تنهایی؟؟"
سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم!
برای همین سوال دیگهای در کار نبود...
وقتی به کافه رسیدم با دیدار جونگکوک لبخندی زدم و رفتم سمت اون میز.
_"سلام لورا"
_"سلام... دیر کردم؟؟"
لبخند شیرینی زد و گفت:"نه؛خبخب لورا چی سفارش میدی؟"
_"بیا اول یکم حرف بزنیم و بعد سفارش بدیم"
اون با حرف من موافقت کرد و شروع به کمی صحبت کردیم...
راجب علایق هامون، خاطره هایی که داریم، چیز هایی که ازشون متنفریم و کلی موضوع دیگه حرف زدیم!
بعد از سفارش؛ جونگکوک گفت:"بعد از اینجا بریم یک فروشگاه قدیمی؟؟"
_"فروشگاه قدیمی؟"
مکث کرد و بعد با شیطنت گفت:"آره... حالا بگو موافقی یا نه... لازم نیست بدونی چه فروشگاهیه!"
خندیدم و گفتم:"باشه باشه موافقم"
بعد مدتی با ماشین جونگکوک به سمت یکی از خیابان های اصلی حرکت کردیم و به یک مکان خاص رسیدیم!
سمت مغازه ای رفتیم که واقعا زیبا بود...
جواهراتی که با دست ساخته شده بودن، ساعت های چوبی، گوی های شیشهای، جواهرات ارزشمند و...
مرد میانسالی که با مهربونی بهمون لبخند زده بود گفت:"سلام جونگکوک... سلام خانم جوان!"
_"سلام آجوشی! بزارید معرفی کنم... لورا، دوست دخترمه"
وقتی اینجوری معرفیم کرد یکم خجالت کشیدم!
آروم گفتم:"س..سلام"
خندید و گفت:"خیلی هم عالیه! اتفاقا به هم میاید!"
احساس میکنم از خجالت گونههام سرخ شدن...
انرژی خیلی خوبی داشتم...
توی مغازه گشتی زدیم و وسایل خیلی جالبی دیدیم!
اما...
یک چیزی بدجوری بهم چشممو گرفت!
ست دستبند و گردنبندی که با دست بافته شده بودن...
از جنس نخ مقاومی بود و سنگ های زیبایی داشت...
جونگکوک گفت:"وای چه قشنگن!! تو هم دوسشون داری؟؟"
_"به طرز عجیبی خیلی این ست رو دوسشون دارم"
واقعا زیبا بودن!
از آجوشی اون ست رو خریداری کردیم...
وقتی از مغازه اومدیم بیرون گفتم:"وای جونگکوک خیلی ممنونم بابت دستبند و گردنبند"
لبخندی زد و گفت:"این چه حرفیه لورا... سنگ بنفش برای تو و سنگ آبی برای من؛ باشه؟؟"
_"باشه..."
وقتی منو رسوند خونه و با هم خداحافظی کردیم دستبند و گردنبند ست رو داخل کیفم گذاشتم...
چون وقتی گفتم به کافه رفتم، خرید اون منطقی به نظر نمیرسه و دوست ندارم امشب حال خوبم خراب بشه!
آخه من هیچ وقت تنها به خرید نمیرم...
وارد خونه شدم و به خانواده سلام کردم...
پدرم پرسید:"سلام... لورا فردا تو دانشگاه کلاس داری؟"
_"آره بابا چطور مگه؟"
نفسی کشید و گفت:"فردا تو رستوران سرم شلوغه گفتم اگر کلاس نداری یکم کمکم کنی اما مشکلی نیست دخترم"
یهو گوشیم زنگ خورد...
صفحه گوشی رو نگاه کردم...
جونگکوک بود!
پدرم پرسید:"کیه که الان زنگ میزنه؟"
احساس میکردم الان لکنت میگیرم...
_"چیزه... ج..جونگکوک... د..دوست... دوست دانشگاهیمه!!"
مجبور بودم دروغ بگم...
مجبور بودم!
خودم عاشق این فیکم و از نظرم تک تک پارتها قشنگن!
دوست دارم نظر شما رو هم بدونم...
از نظرتون فیک خوبی به نظر میرسه؟؟
_ آگاتا★
- ۱۶۴
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط