جونگکوک لبخند بیحالی روی لب هایش نشست و پلک روی هم گذاشت
جونگکوک لبخند بیحالی روی لب هایش نشست و پلک روی هم گذاشت نرم گفت : مادر امروز یه چیزی رو فهمیدم ..
زن میان سال حالا چهره اش کمی نگران شد دست از نوازش کردن موهای پسرش برداشت سپس آروم گفت : بگو پسر کوچولو من !
جونگکوک به پهلو چرخید سپس پلک از روی هم برداشت غمگین. و ناراحت گفت : اینکه شما چقدر تو گذشته تلخی داشتین
زن میان سال چهره اش بلافاصله غمگین شد و با انگشت هایش موهای پسرش را لمس کرد : چی باعث شد که یاد گذشته تاریک مادرت بیوفتی
جونگکوک در چشم های مادرش زل زد : مادر امروز یه دختره میخواست خودشو از بالا ساختمان پرت کنه پایین
زن میان سال لبخند تلخی زد سپس آروم گفت : شاید بدونم چرا داشت خودکشی میکرد
جونگکوک: مادر من واقعا نمیخواستم به گذشته فکر کنی
مروارید تند دستش را روی موهای پسرش کشید : نه پسرم .. درسته گذشته من تلخه ولی تلخ . خودتم بهش فکر کن تلخ بود ولی گذشته سخت ترینش برای پدرت پیش اومد پدرت پشیمونی بود .. حس پشیمونی داشت
جونگکوک اخم کرد سپس سرش را بلند کرد و کنار مادرش نشست پست های سفید مانندش را در دست های خودش گرفت : مادر امروز وقتی اون دختره رو دیدم یاد تو افتادم یاد مادربزرگم افتادم وقتی بچه بودم برام تعریف میکرد همه چیو
با لحن تندی گفت مادرش غمگین به زمین خیره شد سپس با ناراحتی گفت : درسته .. فقد من بدون که میتونستم کادر بزرگ تو درک کنم
جونگکوک دست مادرش را گرفت سپس سمت لبش برد تند پشت دست مادرش را بوسید گفت : بهش فکر نکن گذشته ها گذشت مادر ..
مروارید لبخند ای زد سپس آروم گفت : من از بچگی خودم رو مجازات میکردیم جوری داشتم تظاهر میکردم که انکار لال هستم نمیتونم حرف بزنم میفهمی ..
جونگکوک غمگین آه ای کشید سپس لب باز کرد ولی با صدا نازی از پشت اش سکوت کرد .. ته کوچولو با گام های کوتاه و پاهای کوچک اش به سمت برادر بزرگش هجوم برد قهقهه وار خندید و جلویش ایستاد
ته. : هیووووونگگگگگ
جینجو با لبخند و تند گفت : ای داد نزن
جونگکوک به این شیرین زبانی برادر کوچک اش خندید خندید نه از لحظه ای تلخی بلکه از نظر این کیوت بودن برادرش : ته .. سلام کوچولو
تهیونگ تند خندید و هر دو دستش را پشت اش قرار گذاشت لبش را آویزان کرد و تند گفت. : شکلاتم ... من شکلات میخواهم برام اولدی تلو خداااااا
جینجو: ای پسرم برادرتو اذیت نکن
جونگکوک آهسته خندید و رو به مادرش گفت : نه اشکالی نداره
از جیب کتش تنها یک کاکائو کارملی را برداشت سپس سمت برادر شیطون اش گرفت تعیونگ خندید و تند تند پلک زد و با ذوق کاکائو را از دست برادر بزرگش گرفت سپس با در آغوش مادرش نشست ..
جینجو : از داداشت تشکر کن
ته کوچولو خبیثانه خندید و چشم هایش را ریز کرد و تند گفت. : منتظلم
جونگکوک همراه مادرش خندید .. جینجو آروم دستش به موهای ته کشید : زشته باید از داداشت تشکر کنی برات شکلات آورده
تهیونگ تند به داداش اش نگاه کرد : بگو دیگه ممنون بگو ..
جونگکوک خندید و موهای تهیونگ را بهم ریخت .. ته کوچولو تند مشغول باز کردن کاکائو شد ولی نمیتونست مادرش همچنین گفت : بقیه کارت چطور پیش میره
جونگکوک: خوب .. و آروم.. راستی مادر پدر کجاست ؟
مینجو: راستش تو اتاق کارش میدونی که هر دو پسرش تو شرکت ولش کردن
جیهوپ : وای مادر خانم .. جون
صدا آروم جیهوپ به گوش خورد .. کنار جونگکوک نشست بلافاصله تهیونگ مشغول باز کردن کاکائو تند و تیز گفت : من .. من شلکت بابایی رو میبرم بالا بالا هاااا
جیهوپ خندید : وای ته چه پسری بشه
کاکائو کاراملی را همراه با کاغذ در دهانش گذاشت و باعث ریختن آب دهنش شد
زن میان سال حالا چهره اش کمی نگران شد دست از نوازش کردن موهای پسرش برداشت سپس آروم گفت : بگو پسر کوچولو من !
جونگکوک به پهلو چرخید سپس پلک از روی هم برداشت غمگین. و ناراحت گفت : اینکه شما چقدر تو گذشته تلخی داشتین
زن میان سال چهره اش بلافاصله غمگین شد و با انگشت هایش موهای پسرش را لمس کرد : چی باعث شد که یاد گذشته تاریک مادرت بیوفتی
جونگکوک در چشم های مادرش زل زد : مادر امروز یه دختره میخواست خودشو از بالا ساختمان پرت کنه پایین
زن میان سال لبخند تلخی زد سپس آروم گفت : شاید بدونم چرا داشت خودکشی میکرد
جونگکوک: مادر من واقعا نمیخواستم به گذشته فکر کنی
مروارید تند دستش را روی موهای پسرش کشید : نه پسرم .. درسته گذشته من تلخه ولی تلخ . خودتم بهش فکر کن تلخ بود ولی گذشته سخت ترینش برای پدرت پیش اومد پدرت پشیمونی بود .. حس پشیمونی داشت
جونگکوک اخم کرد سپس سرش را بلند کرد و کنار مادرش نشست پست های سفید مانندش را در دست های خودش گرفت : مادر امروز وقتی اون دختره رو دیدم یاد تو افتادم یاد مادربزرگم افتادم وقتی بچه بودم برام تعریف میکرد همه چیو
با لحن تندی گفت مادرش غمگین به زمین خیره شد سپس با ناراحتی گفت : درسته .. فقد من بدون که میتونستم کادر بزرگ تو درک کنم
جونگکوک دست مادرش را گرفت سپس سمت لبش برد تند پشت دست مادرش را بوسید گفت : بهش فکر نکن گذشته ها گذشت مادر ..
مروارید لبخند ای زد سپس آروم گفت : من از بچگی خودم رو مجازات میکردیم جوری داشتم تظاهر میکردم که انکار لال هستم نمیتونم حرف بزنم میفهمی ..
جونگکوک غمگین آه ای کشید سپس لب باز کرد ولی با صدا نازی از پشت اش سکوت کرد .. ته کوچولو با گام های کوتاه و پاهای کوچک اش به سمت برادر بزرگش هجوم برد قهقهه وار خندید و جلویش ایستاد
ته. : هیووووونگگگگگ
جینجو با لبخند و تند گفت : ای داد نزن
جونگکوک به این شیرین زبانی برادر کوچک اش خندید خندید نه از لحظه ای تلخی بلکه از نظر این کیوت بودن برادرش : ته .. سلام کوچولو
تهیونگ تند خندید و هر دو دستش را پشت اش قرار گذاشت لبش را آویزان کرد و تند گفت. : شکلاتم ... من شکلات میخواهم برام اولدی تلو خداااااا
جینجو: ای پسرم برادرتو اذیت نکن
جونگکوک آهسته خندید و رو به مادرش گفت : نه اشکالی نداره
از جیب کتش تنها یک کاکائو کارملی را برداشت سپس سمت برادر شیطون اش گرفت تعیونگ خندید و تند تند پلک زد و با ذوق کاکائو را از دست برادر بزرگش گرفت سپس با در آغوش مادرش نشست ..
جینجو : از داداشت تشکر کن
ته کوچولو خبیثانه خندید و چشم هایش را ریز کرد و تند گفت. : منتظلم
جونگکوک همراه مادرش خندید .. جینجو آروم دستش به موهای ته کشید : زشته باید از داداشت تشکر کنی برات شکلات آورده
تهیونگ تند به داداش اش نگاه کرد : بگو دیگه ممنون بگو ..
جونگکوک خندید و موهای تهیونگ را بهم ریخت .. ته کوچولو تند مشغول باز کردن کاکائو شد ولی نمیتونست مادرش همچنین گفت : بقیه کارت چطور پیش میره
جونگکوک: خوب .. و آروم.. راستی مادر پدر کجاست ؟
مینجو: راستش تو اتاق کارش میدونی که هر دو پسرش تو شرکت ولش کردن
جیهوپ : وای مادر خانم .. جون
صدا آروم جیهوپ به گوش خورد .. کنار جونگکوک نشست بلافاصله تهیونگ مشغول باز کردن کاکائو تند و تیز گفت : من .. من شلکت بابایی رو میبرم بالا بالا هاااا
جیهوپ خندید : وای ته چه پسری بشه
کاکائو کاراملی را همراه با کاغذ در دهانش گذاشت و باعث ریختن آب دهنش شد
- ۷۱۹
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط