{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من از خیلی چیزها می ترسیدم

من از خیلی چیزها می ترسیدم
از مادیان پدر بزرگ
از مدیر مدرسه
از قیافه عبوس شنبه
چقدر از شنبه ها بیزار بودم
خوشبختی من از صبح شنبه آغاز میشد
عصر پنج شنبه تکه ای از بهشت بود
شب ک میشد در دورترین خواب هایم طعم صبح جمعه را می چشیدم
دیدگاه ها (۳۴)

گاهی زانوهایت می شود تمام دنیایی که داری! آنها را در آغوش می...

دل شعرهایم آب میشودوقتی قرار است"عشق" را برایت به ارمغان بی...

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬p54تهیونگ که متوجه شد جونگکوک دوباره داره تلاش ...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 70✦...........................

p8at the half of heaven مامان ...ساعت چنده؟ فردا مدرسه دارم"...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط