{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من از خیلی چیزها می ترسیدم

من از خیلی چیزها می ترسیدم
از مادیان پدر بزرگ
از مدیر مدرسه
از قیافه عبوس شنبه
چقدر از شنبه ها بیزار بودم
خوشبختی من از صبح شنبه آغاز میشد
عصر پنج شنبه تکه ای از بهشت بود
شب ک میشد در دورترین خواب هایم طعم صبح جمعه را می چشیدم
دیدگاه ها (۳۴)

گاهی زانوهایت می شود تمام دنیایی که داری! آنها را در آغوش می...

دل شعرهایم آب میشودوقتی قرار است"عشق" را برایت به ارمغان بی...

خاطرات یک کوهنورد تنها ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط