سناریو:مرگ پنهان/پارت⁶
سناریو:مرگ پنهان/پارت⁶
**ایزوکو**
فردا رسید. از خواب بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم. ساعت ۶ صبح بود. خب، یه روز به مرگ نزدیکتر شدم. الان دقیقا ۵ روز و ۸ ساعت به مرگم باقی مونده بود. هه. جالبه، نه؟ آدم وقتی میفهمه چه زمانی قراره بمیره، حساب میکنه. تعداد سال. تعداد ماه. تعداد روز. تعداد ساعت. تعداد دقیقه. و حتی،تعداد ثانیه. حساب میکنه دقیقا چقدر به مرگش باقی مونده.
آهی از سر نا امیدی کشیدم و لباس پوشیدم. بعد راه افتادم سمت مدرسه. تو راه همش میگفتم" اگه بمیرم، مامان خیلی غمگین میشه. ولی اون خاله میتسوکی رو داره. اگه بمیرم، یکی برای همه نابود میشه. پس هدف شیگاراکی هم نابود میشه. اگه بمیرم، آلمایت ناراحت میشه. ولی اونم بقیه قهرمانا رو داره. اگه بمیرم بچه ها افسرده میشن. ولی اونا همدیگه رو دارن. اگه بمیرم کاچان...کاچان...اگه بمیرم تنها میشم...تنهای تنها میشم...بدون کاچان--" که دیدم جلوی در کلاس ام. اشکامو پاک کردم و با یه لبخند زورکی رفتم داخل.
وقتی وارد کلاس شدم همه داشتن حرف میزدن.تا منو دیدن با لبخند برگشتن سمتم.
کریشیما:اوهایو میدو داداش
اوچاکو: اوهایو ایزوکو--کون
شوتو: اوهایو میدوریا
کامیناری:بههههههه اوهایو میدو داداش
ایزوکو:اوه. اوهایو بچه ها😄
**ایزوکو رفت سمت باکوگو**
ایزوکو:اوهایو کاچان
باکوگو:تچ. اوهایو نفله
***
زنگ آخر خورد و همه از کلاس ریختن بیرون. منم وسایلم رو جمع کردم و رفتم سمت کاچان. نمیدونستم چجوری بخش بگم که منفجرم نکنه.(ایزوکو و مامانش خانم میزوکی شام خونه باکوگو اینا دعوت بودن) رفتم و گفتم"امممم. کاچان؟"
گفت"چته دکو؟" چپگی بهم نگاه کرد که نگاهمو دزدیدم و با بند کوله ام ور رفتم. آب دهنمو قورت دادم و خواستم بگم میای باهم بریم؟ که کاچان گفت"خیلی خب نفله. پاشو بریم" هنگ کردم. من که هیچی نگفتم؟
کاچان پاشد و رفت سمت در. منم دویدم تا بهش برسم. تو راه که بودیم گفتم"کاچان؟" گفت" باز چته دکو؟" پرسیدم"چجوری فهمیدی چی میخواستم بگم؟" کاچان نگاهی بهم انداخت. بعد به روبرو چشم دوخت و گفت" توی نفله وقتی میخوای از آدم چیزی بخوای و نمیتونی بگی ، با یه چیزی ور میری و نگاهتو برمیداری. تو کلاس هم با بند کوله ات ور رفتی و نگاهتو دزدیدی. درضمن، امشب قرار بود هردو مون بریم خونه ما پس معلوم بود میخوای چی بگی"
چشمام درخشید. کاچان منو بهتر از خودم میشناخت. منم خیلی خوب کاچان رو میشناختم(اشاره به اولین مبارزه شون). بالاخره به ایستگاه مترو شهری رسیدیم. ولی مترو نبود. از مامور بلیط پرسیدم که گفت تاخیر داره و نیم ساعت دیگه میرسه...
**ایزوکو**
فردا رسید. از خواب بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم. ساعت ۶ صبح بود. خب، یه روز به مرگ نزدیکتر شدم. الان دقیقا ۵ روز و ۸ ساعت به مرگم باقی مونده بود. هه. جالبه، نه؟ آدم وقتی میفهمه چه زمانی قراره بمیره، حساب میکنه. تعداد سال. تعداد ماه. تعداد روز. تعداد ساعت. تعداد دقیقه. و حتی،تعداد ثانیه. حساب میکنه دقیقا چقدر به مرگش باقی مونده.
آهی از سر نا امیدی کشیدم و لباس پوشیدم. بعد راه افتادم سمت مدرسه. تو راه همش میگفتم" اگه بمیرم، مامان خیلی غمگین میشه. ولی اون خاله میتسوکی رو داره. اگه بمیرم، یکی برای همه نابود میشه. پس هدف شیگاراکی هم نابود میشه. اگه بمیرم، آلمایت ناراحت میشه. ولی اونم بقیه قهرمانا رو داره. اگه بمیرم بچه ها افسرده میشن. ولی اونا همدیگه رو دارن. اگه بمیرم کاچان...کاچان...اگه بمیرم تنها میشم...تنهای تنها میشم...بدون کاچان--" که دیدم جلوی در کلاس ام. اشکامو پاک کردم و با یه لبخند زورکی رفتم داخل.
وقتی وارد کلاس شدم همه داشتن حرف میزدن.تا منو دیدن با لبخند برگشتن سمتم.
کریشیما:اوهایو میدو داداش
اوچاکو: اوهایو ایزوکو--کون
شوتو: اوهایو میدوریا
کامیناری:بههههههه اوهایو میدو داداش
ایزوکو:اوه. اوهایو بچه ها😄
**ایزوکو رفت سمت باکوگو**
ایزوکو:اوهایو کاچان
باکوگو:تچ. اوهایو نفله
***
زنگ آخر خورد و همه از کلاس ریختن بیرون. منم وسایلم رو جمع کردم و رفتم سمت کاچان. نمیدونستم چجوری بخش بگم که منفجرم نکنه.(ایزوکو و مامانش خانم میزوکی شام خونه باکوگو اینا دعوت بودن) رفتم و گفتم"امممم. کاچان؟"
گفت"چته دکو؟" چپگی بهم نگاه کرد که نگاهمو دزدیدم و با بند کوله ام ور رفتم. آب دهنمو قورت دادم و خواستم بگم میای باهم بریم؟ که کاچان گفت"خیلی خب نفله. پاشو بریم" هنگ کردم. من که هیچی نگفتم؟
کاچان پاشد و رفت سمت در. منم دویدم تا بهش برسم. تو راه که بودیم گفتم"کاچان؟" گفت" باز چته دکو؟" پرسیدم"چجوری فهمیدی چی میخواستم بگم؟" کاچان نگاهی بهم انداخت. بعد به روبرو چشم دوخت و گفت" توی نفله وقتی میخوای از آدم چیزی بخوای و نمیتونی بگی ، با یه چیزی ور میری و نگاهتو برمیداری. تو کلاس هم با بند کوله ات ور رفتی و نگاهتو دزدیدی. درضمن، امشب قرار بود هردو مون بریم خونه ما پس معلوم بود میخوای چی بگی"
چشمام درخشید. کاچان منو بهتر از خودم میشناخت. منم خیلی خوب کاچان رو میشناختم(اشاره به اولین مبارزه شون). بالاخره به ایستگاه مترو شهری رسیدیم. ولی مترو نبود. از مامور بلیط پرسیدم که گفت تاخیر داره و نیم ساعت دیگه میرسه...
- ۳۰۴
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط