پارت
پارت۶
محکم تهیونگ و بغل کرد و گفت
جی را:باورم نمیشه تو تو خودتی من بالاخره از نزدیک دیدمت این واقعیه یعنی تو خوده کیم تهیونگی
تهیونگ:ا..اره خودمم
جی را:انقدر خوشحالم که میخوام پرواز کنمممم
تهیونگ:حالا میتونم بپرسم چرا میخواستی خودتو بکشی و اینکه چرا صورتت پراز زخمه
جی را:اومممم باشه بهت میگم
و جی را تمام ماجراهای زندگیش و برای تهیونگ تعریف کرد
تهیونگ قلبش بدرد اومد از اینکه میشنید اون دختر چقدر تو زندگیش چیزای بد تجربه کرده و چه بلاهایی سرش اومده
تهیونگ:من واقعا متاسفم
جی را:تو چرا باید متاسفم باشی
تهیونگ:ولی بازم حق اینکه خودتو بکشی و نداری شاید ادم هایی باشن که دوست داشته باشن
جی را:نه کسی نیست
تهیونگ:خب شاید یکی باشه دیگه
جی را:نمیدونم شاید حق با توعه ولی یه سوال تو اینجا چیکار میکنی
تهیونگ:من اینجا زندگی میکنم
جی را:یعنی خونه های ما انقدر بهم نزدیک بود و من ندیدمت هیچ وقت
تهیونگ:شاید تو ندیدی ولی من دیدمت
جی را:واقعا
تهیونگ:اهوم
جی را:خیلی ذوق کردمممممم
اونشب شد بهترین شب زندگی جی را و حسابی با تهیونگ حرف زد و میخندید با هر خنده جی را قند تو دل تهیونگ آب میشد
تهیونگ خیلی از جی را خوشش اومده بود هروقت جی را رو میدید فکر میکرد اون یه دختر سرد و خشن و بی احساسه ولی الان که باهاش هم صحبت شده بود فهمیدکه اشتباه میکرده و جی را یه دختر فوق العاده مهربونه فقط کسی نیست که دوسش داشته باشه
جی را و تهیونگ تا نزدیکای صبح وقت گذروندن جی را نزدیکای صبح که شده بود همینجوری کهاومده بود بیرون برگشت خونه و رفت تو تختش طولی نکشید که خوابش برد
.............
ههه شروع بدبختی های جی را
محکم تهیونگ و بغل کرد و گفت
جی را:باورم نمیشه تو تو خودتی من بالاخره از نزدیک دیدمت این واقعیه یعنی تو خوده کیم تهیونگی
تهیونگ:ا..اره خودمم
جی را:انقدر خوشحالم که میخوام پرواز کنمممم
تهیونگ:حالا میتونم بپرسم چرا میخواستی خودتو بکشی و اینکه چرا صورتت پراز زخمه
جی را:اومممم باشه بهت میگم
و جی را تمام ماجراهای زندگیش و برای تهیونگ تعریف کرد
تهیونگ قلبش بدرد اومد از اینکه میشنید اون دختر چقدر تو زندگیش چیزای بد تجربه کرده و چه بلاهایی سرش اومده
تهیونگ:من واقعا متاسفم
جی را:تو چرا باید متاسفم باشی
تهیونگ:ولی بازم حق اینکه خودتو بکشی و نداری شاید ادم هایی باشن که دوست داشته باشن
جی را:نه کسی نیست
تهیونگ:خب شاید یکی باشه دیگه
جی را:نمیدونم شاید حق با توعه ولی یه سوال تو اینجا چیکار میکنی
تهیونگ:من اینجا زندگی میکنم
جی را:یعنی خونه های ما انقدر بهم نزدیک بود و من ندیدمت هیچ وقت
تهیونگ:شاید تو ندیدی ولی من دیدمت
جی را:واقعا
تهیونگ:اهوم
جی را:خیلی ذوق کردمممممم
اونشب شد بهترین شب زندگی جی را و حسابی با تهیونگ حرف زد و میخندید با هر خنده جی را قند تو دل تهیونگ آب میشد
تهیونگ خیلی از جی را خوشش اومده بود هروقت جی را رو میدید فکر میکرد اون یه دختر سرد و خشن و بی احساسه ولی الان که باهاش هم صحبت شده بود فهمیدکه اشتباه میکرده و جی را یه دختر فوق العاده مهربونه فقط کسی نیست که دوسش داشته باشه
جی را و تهیونگ تا نزدیکای صبح وقت گذروندن جی را نزدیکای صبح که شده بود همینجوری کهاومده بود بیرون برگشت خونه و رفت تو تختش طولی نکشید که خوابش برد
.............
ههه شروع بدبختی های جی را
- ۶.۵k
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط