پارت
پارت۴
جی را نمیدونست چه سرنوشتی در انتظارش هست همیشه با خودش میگفت
"شاید الان سخته ولی مطمئنم بعدا خوشبختی درانتظارمه"
ولی واقعا خوشبختی انتظارش و میکشید؟
روزها میگذشت ولی جی را تمام فکرش درگیر اون روز شده بود و همش فکر میکرد چه کسی بوده که بهش کمک کرد
از دانشگاه برگشته بود خونه که پدرش با عصبانیت وارد خونه شد و
پدر جی را:آهای دختره ی هر..زه (داد)
مادر جی را:چیشده چرا انقدر عصبانی هستی
پدر جی را:تو هیچی نگو خانم
جی را:چی...شده(ترس)
پدرش عکس هایی را جلوشانداخت و گفت
پدر جی را:اینا تویی مگه نه به چه حقی با آبروی من بازی میکنی این پسره کیه
جی را ترسیده بود و تو شک بود بغض کرده بود اون دختر جی را نبود اون با هیج پسری توی رابطه نبود
جی را:این..این من نیستم باور کنید من نیستم
پدر جی را:جوری ادبت میکنم که دیگه حق زبون درازی نداشته باشی
جی را:پدر
که پدرش با عصبانیت دست جی را رو گرفت و رفت تو اتاق و حسابی کتکش زد اونقدری که تمام بدن جی را خونی شده بود
بعد از اینکه خیلی خوب جی را رو کتک زد اومد بیرون از اتاق و در و به جی را قفلکرد
نصف شب بود جی را بیدار شد با دردی که داشت رفت و حموم کردم و بعد زخم هاش و ضدعفونی کرد و یه کاپشن مشکی و کلاه پوشیده و ماسکی زد و گوشیش و برداشت و از پنجره اتاقش بیرون رفت میدونست که الان همه خوابن و کسی متوجه نمیشه خیلی اروم از خونه بیرون رفت و روی یه ساختمان بلند رفت و لبه اون ساختمان ایستاد و میگفت
جی را:چرا چرا من اخه چرا باید انقدر درد بکشم چرا کسی نیست که منو واقعا بخواد چرا برای کسی ارزشی ندارم وقتی پدرم با من اینجوری رفتار میکنه از بقیه چه انتظاری باید داشته باشم (گریه)
جی را:شاید بهتر باشه خودمو راحت کنم اینجوری برای همه بهتره و شاید روحم در آرامش باشه
می را چشاش و بست همینکه میخواست خودش و پرت کنه کسی دست جی را رو گرفت و جی را افتاد تو بغلش
.............
جی را نمیدونست چه سرنوشتی در انتظارش هست همیشه با خودش میگفت
"شاید الان سخته ولی مطمئنم بعدا خوشبختی درانتظارمه"
ولی واقعا خوشبختی انتظارش و میکشید؟
روزها میگذشت ولی جی را تمام فکرش درگیر اون روز شده بود و همش فکر میکرد چه کسی بوده که بهش کمک کرد
از دانشگاه برگشته بود خونه که پدرش با عصبانیت وارد خونه شد و
پدر جی را:آهای دختره ی هر..زه (داد)
مادر جی را:چیشده چرا انقدر عصبانی هستی
پدر جی را:تو هیچی نگو خانم
جی را:چی...شده(ترس)
پدرش عکس هایی را جلوشانداخت و گفت
پدر جی را:اینا تویی مگه نه به چه حقی با آبروی من بازی میکنی این پسره کیه
جی را ترسیده بود و تو شک بود بغض کرده بود اون دختر جی را نبود اون با هیج پسری توی رابطه نبود
جی را:این..این من نیستم باور کنید من نیستم
پدر جی را:جوری ادبت میکنم که دیگه حق زبون درازی نداشته باشی
جی را:پدر
که پدرش با عصبانیت دست جی را رو گرفت و رفت تو اتاق و حسابی کتکش زد اونقدری که تمام بدن جی را خونی شده بود
بعد از اینکه خیلی خوب جی را رو کتک زد اومد بیرون از اتاق و در و به جی را قفلکرد
نصف شب بود جی را بیدار شد با دردی که داشت رفت و حموم کردم و بعد زخم هاش و ضدعفونی کرد و یه کاپشن مشکی و کلاه پوشیده و ماسکی زد و گوشیش و برداشت و از پنجره اتاقش بیرون رفت میدونست که الان همه خوابن و کسی متوجه نمیشه خیلی اروم از خونه بیرون رفت و روی یه ساختمان بلند رفت و لبه اون ساختمان ایستاد و میگفت
جی را:چرا چرا من اخه چرا باید انقدر درد بکشم چرا کسی نیست که منو واقعا بخواد چرا برای کسی ارزشی ندارم وقتی پدرم با من اینجوری رفتار میکنه از بقیه چه انتظاری باید داشته باشم (گریه)
جی را:شاید بهتر باشه خودمو راحت کنم اینجوری برای همه بهتره و شاید روحم در آرامش باشه
می را چشاش و بست همینکه میخواست خودش و پرت کنه کسی دست جی را رو گرفت و جی را افتاد تو بغلش
.............
- ۶.۸k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط