{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

؛

؛
ظهور اژدر در کلاس
اژدر وارد شد، زمین لرزید، صندلیا جابه‌جا شدن!
بچه‌ها انگار دایناسور دیده باشند، یکی گفت:
«اگه این زنگ اژدر طاقت بیاره ریاضیو گوش کنه، من می‌رم سرم رو با مداد تراش می‌تراشم!»
اژدر نشست، خیره به دفتر، شبیه آدمایی که دنبال معنای زندگی‌ان!
ریاضی رو دید، دفتر رو بست، آه کشید، ولی موند!
دیدگاه ها (۵)

روز معلم برای من فقط یک مناسبت نیست؛ فرصتیه برای بازنگری در ...

امیدِ روشنایی گرچه در این تیره‌گی‌ها نیست،من اینجا باز در ای...

زنگ اول:تا وارد کلاس شدم، با یه اشاره‌ی ماهرانه از نماینده ه...

بقول خانم دانشور که میگفت:؛زندگی، عزیزِ دلِ من پوچ نیست. گری...

هم اتاقی قدیمی-پارت-۱امروز قرار بود بالاخره یه هم اتاقب برام...

پارت ۱صدای جمع‌وجور کردن دفتر و جزوه‌ها در کلاس پیچیده بود. ...

استاد منPart:2دخترای کنارم شروع کردن به آروم پچ پچ کردن دربا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط