خودش میگفت: دفعه اول که به سوریه اعزام شدم در عملیات تدمر
خودش میگفت: دفعه اول که به سوریه اعزام شدم در عملیات تدمر خمپاره درست خورد کنار من ولی به من چیزی نشد. گفتم شاید مشکل مالی دارم خدا نخواسته شهید بشم. آمدم ایران و بحث مالی خودم را حل کردم. دفعه دوم که رفتم سوریه، باز خمپاره خورد کنار من و به من چیزی نشد. گفتم شاید وابستگی به خانواده و زن و بچه هاست که نمیذاره شهید بشم. آمدم ایران و از بچه ها دل بریدم و برای بار سوم که به سوریه اعزام شدم در عملیاتی ترکش خوردم و مجروح شدم ولی شهید نشدم. به ایران که آمدم نزد عارفی رفتم و از او پرسیدم؛ ایشان گفتند: من کان الله کان الله له. تو برای خدا به جبهه نمیروی. برای شهادت میروی. نیتت را درست کن خدا تو را قبول میکند... پدرش میگفت: این دفعه آخر مصطفی عجیب بال و پر در آورده بود... دیگر زمینی نبود... و این بار که اعزام شد، در ظهر تاسوعا و شب عاشورا به آرزوی خودش رسید و تو راه دفاع از ناموس امام زمان، به فیض شهادت نائل شد و پای در بساط عند ربهم یرزقون نهاد... پ.ن1: تو یکی از کلیپ هایی که از شهید به یادگار مونده، این جمله رو میگه: «ان شاالله تاسوعا پیش عباسم...» :'( پ.ن2: مصطفی پاتوقش گلزار شهدای بهشت رضوان شهریار بود و بعد از شهادتش دقیقاً تو همین جایی که ایستاده، به خاک سپرده شد... صلواتی هدیه کنیم به روح پاکش
- ۱.۵k
- ۲۲ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط