part7
part7
🍥🎀#Stepfather
#Stepfather
#part7
بعد رفتن تهیونگ . جیمین آرنجشو روی شونه ای کوک تکیه داد.
جیمین:«عجب... اون اقا جذابه پدرته؟.. واقعا که هیچ شباهتی به بابات نداری بیشتر شبیه بچه خرگوشی ... شایدم شبیه مامانتی »
بدون اینکه نگاهشو از راهی که تهیونگ رفته بود بگیره گفت.
کوک:«من مامان ندارم... »
جیمین که زمزمه ای ضعیف پسر رو نشنید به پسر خیره شد
جیمین:«چی؟ »
کوک:«من مامان ندارم»
جیمین از اعتراف پسر برای لحظه ای شوکه شد اما زیاد طول نکشید انگار نه انگار به جلوش خیره شد.
جیمین:«بیخیال پسر منم بابا ندارم که چی؟ ... پاشو بریم با بقیه بازی کنیم»
جیمین برخلاف بچه های که اینجا بودن زیادی بیخیال همه چیز بود. کوک از این عادت جیمین خوشش اومده بود. لبخندی زد و با هم سمت بقیه رفتن و برخلاف تفکرات بچگانش خیلی خوب با بقیه ارتباط گرفت.
-------------------------------------
تو ماشین نشسته بود به پدرش که رانندگی میکرد نگاه کرد.
کوک:«آپا.. »
تهیونگ:«بله کوک »
کوک:«مهدکودک خوب بود.. »
تهیونگ لبخندی کوچیک گوشه ای لبش جا گرفت.
تهیونگ:«خوشحالم که خوشت اومد.
دوست های جدیدی پیدا کردی؟ »
کوک با فکر کردن به جیمین لبخندی زد.
کوک:«بله آپا.. با جیمین شی دوست شدم.. و یه دختر دیگه به اسم هانا....»
تهیونگ از اینکه کوک تو روز اول دوست پیدا کرده بود خوشحال شد اینطوری کوک می تونست راحت به مهدکودک عادت کنه... شایدم میخواست کوک رو از خودش دور نگه داره.
تهیونگ :«خوبه کوک ... خوشحالم دوست پیدا کردی».
------------------------------
کیم:«تهیونگ اصلا درکت نمی کنم! چرا به جای معلم خصوصی بچرو گذاشتی مهدکودک!؟ »
تهیونگ کلافه پاهاشو روی میز گذاشت.
تهیونگ:«اینطوری رابطش با بقیه بچه ها بهتر میشه. »
کیم کلافه از رفتار پسرش سری به تاسف تکون داد.
کیم:«نمی دونم یا از مغزت کم میشه به قدت میدی یا از اول مغز نداشتی! »
تهیونگ:«پدر!... مگه من سرپرست اون بچه نیستم؟ پس خودم تصمیم میگیرم کجا باشه یا نه».
کیم:«من دیگه دخالت نمی کنم!.. فقط بلای سر اون بچه بیاد من میدونم با تو!. ... پس فردا هم برو از فرودگاه دختر عمو تو بیار من وقت ندارم»
تهیونگ با یاد اوری اون دختر پردردسر بچگیشون لبخندی زد.سر تکون داد.
تهیونگ:«باش میرم»
کیم سری تکون داد کمی دیگه از قهوه اش نوشید به پسر بچه ای که جلوی تلوزیون در حال نقاشی بود خیره شد.
لبخندی روی چهره ای پیرش اومد. یاد بچگیای تهیونگ افتاد ولی برخلاف تهیونگ، کوک بچه ای خیلی اروم کم حرفی بود... چشمای درشت و زیبا.. و غمگینی داشت.
#ادناپلئون🎀🍥
🍥🎀#Stepfather
#Stepfather
#part7
بعد رفتن تهیونگ . جیمین آرنجشو روی شونه ای کوک تکیه داد.
جیمین:«عجب... اون اقا جذابه پدرته؟.. واقعا که هیچ شباهتی به بابات نداری بیشتر شبیه بچه خرگوشی ... شایدم شبیه مامانتی »
بدون اینکه نگاهشو از راهی که تهیونگ رفته بود بگیره گفت.
کوک:«من مامان ندارم... »
جیمین که زمزمه ای ضعیف پسر رو نشنید به پسر خیره شد
جیمین:«چی؟ »
کوک:«من مامان ندارم»
جیمین از اعتراف پسر برای لحظه ای شوکه شد اما زیاد طول نکشید انگار نه انگار به جلوش خیره شد.
جیمین:«بیخیال پسر منم بابا ندارم که چی؟ ... پاشو بریم با بقیه بازی کنیم»
جیمین برخلاف بچه های که اینجا بودن زیادی بیخیال همه چیز بود. کوک از این عادت جیمین خوشش اومده بود. لبخندی زد و با هم سمت بقیه رفتن و برخلاف تفکرات بچگانش خیلی خوب با بقیه ارتباط گرفت.
-------------------------------------
تو ماشین نشسته بود به پدرش که رانندگی میکرد نگاه کرد.
کوک:«آپا.. »
تهیونگ:«بله کوک »
کوک:«مهدکودک خوب بود.. »
تهیونگ لبخندی کوچیک گوشه ای لبش جا گرفت.
تهیونگ:«خوشحالم که خوشت اومد.
دوست های جدیدی پیدا کردی؟ »
کوک با فکر کردن به جیمین لبخندی زد.
کوک:«بله آپا.. با جیمین شی دوست شدم.. و یه دختر دیگه به اسم هانا....»
تهیونگ از اینکه کوک تو روز اول دوست پیدا کرده بود خوشحال شد اینطوری کوک می تونست راحت به مهدکودک عادت کنه... شایدم میخواست کوک رو از خودش دور نگه داره.
تهیونگ :«خوبه کوک ... خوشحالم دوست پیدا کردی».
------------------------------
کیم:«تهیونگ اصلا درکت نمی کنم! چرا به جای معلم خصوصی بچرو گذاشتی مهدکودک!؟ »
تهیونگ کلافه پاهاشو روی میز گذاشت.
تهیونگ:«اینطوری رابطش با بقیه بچه ها بهتر میشه. »
کیم کلافه از رفتار پسرش سری به تاسف تکون داد.
کیم:«نمی دونم یا از مغزت کم میشه به قدت میدی یا از اول مغز نداشتی! »
تهیونگ:«پدر!... مگه من سرپرست اون بچه نیستم؟ پس خودم تصمیم میگیرم کجا باشه یا نه».
کیم:«من دیگه دخالت نمی کنم!.. فقط بلای سر اون بچه بیاد من میدونم با تو!. ... پس فردا هم برو از فرودگاه دختر عمو تو بیار من وقت ندارم»
تهیونگ با یاد اوری اون دختر پردردسر بچگیشون لبخندی زد.سر تکون داد.
تهیونگ:«باش میرم»
کیم سری تکون داد کمی دیگه از قهوه اش نوشید به پسر بچه ای که جلوی تلوزیون در حال نقاشی بود خیره شد.
لبخندی روی چهره ای پیرش اومد. یاد بچگیای تهیونگ افتاد ولی برخلاف تهیونگ، کوک بچه ای خیلی اروم کم حرفی بود... چشمای درشت و زیبا.. و غمگینی داشت.
#ادناپلئون🎀🍥
- ۶.۳k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط