part
part8
🍥🎀#Stepfather
#Stepfather
#part8
پسر روی پاهای پدرش نشسته بود. یکی یکی نقاشی هاشو نشونش میداد که... در اخر به نقاشی سه نفره ای رسید.
تهیونگ:«اینا کین جونگکوک؟ »
کوک:«این مامانیه... اینم بابای.. و اینم منم.. داشتیم میرفتیم ساحل...»
تهیونگ:«خب؟ بعدش؟ »
کوک:«بابا و مامان ... با اهنگ تو ماشین خوندن... سمت کوکو چرخیدن.. با خنده بهشون نگاه کردم.. اما... اما »
کاغذ رو روی زمین انداخت با یاد اوری اتفاق های که افتاده ترسیده به تهیونگ چسبید.
کوک:«آپا... کوکو رو تنها نمی زاری؟ »
تهیونگ با ناراحتی پسر رو تو اغوشش فشرد.
تهیونگ:«نه جونگکوکا.. آپا تنهات نمیزاره.. ازت دور نمیشه قول. »
مرد کل اون روز رو با کوک گذروند. هر چیزی که باعث خوشحالی پسر کوچکتر میشد رو انجام دادن حتی اجازه داد لباس هاش رو کثیف کنه شاید عجیب باشه ولی کوک بخاطر اینکه لباساش رو کثیف کرده بود کلی شکلات و بستنی روش بود خوشحال بود لبخندی زد و به لباسش نگاه کرد.
کوک:«اپا کوکو لباسش کثیف شده... نمی خوای دعواش کنی؟ »
تهیونگ لبخندی زد بچرو بلند کردو رو پاهاش نشوند.
تهیونگ:«نه.. دعوات نمی کنم »
کوک که خوشحال شد با دستای کثیف شدش لپ تهیونگ رو لمس کرد.
کوک:«اپا »
تهیونگ خندید رفتار کوک براش بامزه بود. بلندش کرد و سمت حموم اتاقش قدم برداشت.
تهیونگ:«هم خودتو و هم منو کثیف کردی بچه»
بعد در اوردن لباساشون تو وان نشست پسر رو تو بغلش گرفت. شروع کرد به شستن شکلاتا از روی صورت پسر کوچولو.
دوباره با خنده به چشمای گرد پسر که بخاطر کف های توی وان می درخشید خیره شد.
تهیونگ:«از کف های شامپو خوشت میاد؟ »
کوک:«کوکو عاشقشه.. »
تهیونگ خنده ای کرد و دوباره موهای پسر رو شست و بعد از چند دقیقه بازی تو اب بلخره تن لخت بچرو تو حوله پیچید.
تهیونگ:«خب بریم یکم استراحت کن»
کوک با حوله ای که دور تنش بود سمت اتاق خودش دوید . در کمدش رو باز کردو لباس های پشمیش رو برداشت . سعی کرد بپوشتشون.
#ادناپلئون🍥🎀
🍥🎀#Stepfather
#Stepfather
#part8
پسر روی پاهای پدرش نشسته بود. یکی یکی نقاشی هاشو نشونش میداد که... در اخر به نقاشی سه نفره ای رسید.
تهیونگ:«اینا کین جونگکوک؟ »
کوک:«این مامانیه... اینم بابای.. و اینم منم.. داشتیم میرفتیم ساحل...»
تهیونگ:«خب؟ بعدش؟ »
کوک:«بابا و مامان ... با اهنگ تو ماشین خوندن... سمت کوکو چرخیدن.. با خنده بهشون نگاه کردم.. اما... اما »
کاغذ رو روی زمین انداخت با یاد اوری اتفاق های که افتاده ترسیده به تهیونگ چسبید.
کوک:«آپا... کوکو رو تنها نمی زاری؟ »
تهیونگ با ناراحتی پسر رو تو اغوشش فشرد.
تهیونگ:«نه جونگکوکا.. آپا تنهات نمیزاره.. ازت دور نمیشه قول. »
مرد کل اون روز رو با کوک گذروند. هر چیزی که باعث خوشحالی پسر کوچکتر میشد رو انجام دادن حتی اجازه داد لباس هاش رو کثیف کنه شاید عجیب باشه ولی کوک بخاطر اینکه لباساش رو کثیف کرده بود کلی شکلات و بستنی روش بود خوشحال بود لبخندی زد و به لباسش نگاه کرد.
کوک:«اپا کوکو لباسش کثیف شده... نمی خوای دعواش کنی؟ »
تهیونگ لبخندی زد بچرو بلند کردو رو پاهاش نشوند.
تهیونگ:«نه.. دعوات نمی کنم »
کوک که خوشحال شد با دستای کثیف شدش لپ تهیونگ رو لمس کرد.
کوک:«اپا »
تهیونگ خندید رفتار کوک براش بامزه بود. بلندش کرد و سمت حموم اتاقش قدم برداشت.
تهیونگ:«هم خودتو و هم منو کثیف کردی بچه»
بعد در اوردن لباساشون تو وان نشست پسر رو تو بغلش گرفت. شروع کرد به شستن شکلاتا از روی صورت پسر کوچولو.
دوباره با خنده به چشمای گرد پسر که بخاطر کف های توی وان می درخشید خیره شد.
تهیونگ:«از کف های شامپو خوشت میاد؟ »
کوک:«کوکو عاشقشه.. »
تهیونگ خنده ای کرد و دوباره موهای پسر رو شست و بعد از چند دقیقه بازی تو اب بلخره تن لخت بچرو تو حوله پیچید.
تهیونگ:«خب بریم یکم استراحت کن»
کوک با حوله ای که دور تنش بود سمت اتاق خودش دوید . در کمدش رو باز کردو لباس های پشمیش رو برداشت . سعی کرد بپوشتشون.
#ادناپلئون🍥🎀
- ۱۱۰
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط