part
part6
🍥🎀#Stepfather
#Stepfather
#part6
چند روزی از اخراج پرستار چو گذشته بود کوک و تهیونگ صمیمی تر شده بودن اما بعضا تهیونگ حرکاتی از خودش نشون میداد که برای کوک کوچولو عجیب بود.
مثل بوسیده شدن لب های کوچولوش توسط پدرخوانده اش. یا عصبی شدنش از دست خودش موقع ای که این کار رو می کرد. قرص های مداومی که هرشب موقع خواب می خورد.
امروز تهیونگ تصمیم گرفته بود کوک رو تو مهدکودک ثبت نام کنه تهیونگ بخاطر این موضوع هم ناراحت بود و هم استرس داشت.
کوک:«اپا... واقعا می خواین کوکو رو اونجا ببرین؟ »
تهیونگ لبخندی زد و پسرو روی پاهاش نشوند.
تهیونگ:«نگران نباش کوک این برای یاد گیری و اشنای با محیط مدرسه خوبه »
کوک:«اما من نمی خوام برم اونجا... اگه از کوکو خوششون نیاد؟ اگه نتونم با کسی دوست بشم؟ »
تهیونگ به سوالای عجیب پسر خندید و با شُک دستشو روی لب های پسر قرار داد.
تهیونگ:«هیش.. اروم. قرار نیس کاری کنی که کسی ازت خوشش بیاد فهمیدی؟ فقط میری با محیط اشنا بشی مطمعنم دوستای زیادی پیدا میکنی جونگکوک»
جونگکوک دست پدرخواندشو پایین اورد.
کوک:«خب... نمی خوام ».
تهیونگ اینبار با حالتی جدی پسر رو بلند کرد و روی مبل گذاشت با چهره ای جدی بهش خیره شد.
تهیونگ:«چه بخوای چه نخوای این تصمیمیه که من گرفتم!... و تو باید انجامش بدی فهمیدی جونگکوک؟! »
کوک با شنیدن صدای محکم تهیونگ بعد این چند روز کمی شکه شد سرشو پایین انداخت و اروم تکون داد.
تهیونگ:«نشنیدم!».
کوک:«بله.. آپا فهمیدم».
تهیونگ بعد اینکه کوک تایید کرد با رضایت سمت اتاق کارش رفت .
--------------------یکروز بعد------------------
کوک با استرس و ناراحتی تو اتاق مدیر مهد کودک نشسته بود . حرفای پدرش که با اون مرد تپل و دوست داشتنی تموم شد سمت کوک چرخید.
تهیونگ:«کوک بیا بریم با بچه ها آشنا شیم. »
کوک:«باشه آپا بریم».
بعد آشنا شدن با چند تا از بچه ها پدرش بخاطر تماس کاری به بیرون از کلاس رفت کوک وسط کلاس ناچار ایستاده بود به بازی بقیه بچه ها نگاه میکرد تا اینکه یکی با شدت بهش خورد و هردو زمین افتادن.
کوک:«اخ.. »
کوک با چشمای پر به پسر بامزه ای روبه روش که روی زمین افتاده بود نگاه کرد. انگار نه انگار هنوز می خندید با استین لباسش اشکاشو پاک کرد با خنده ای پسر روبه روش اونم خندش گرفت.
کوک:«خوبی؟.. »
پسر با خنده سر تکون داد و منتظر بهش نگاه کرد کوک که فهمید باید خودشو معرفی کنه سریع اینکارو کرد.
کوک:«من کیم کوکو هستم 5 سالم... امم.. وتو؟»
جیمین:«من پارک جیمینم من 6 سالمه از تو بزرگترم »
با اعتماد بنفس گفتو از جاش بلند شد دستشو سمت کوک دراز کرد.
جیمین:«بلند شو خودم همه جارو نشونت میدم»
کوک دست جیمین رو گرفت بلند شد اما با تردید به پدرش که بیرون با تلفنش حرف میزد نگاه کرد.
کوک:«اول باید آپا اجازه بده»
جیمین با حالتی که انگار چندشش شده بود نگاه کرد.
جیمین:«بچه بازی چیه در میاری بیا ببینم... تو دیگه اومدی اینجا باید همه جا رو بشناسی کی بهتر از من که اینجارو بهت نشون بده؟ »
کوک:«باش اما... »
حرفش با دیدن پدرش که با اخم بهشون نگاه میکرد قطع شد.
تهیونگ:«کجا؟ »
جیمین:«هی آقا بلنده دارم مهد کودک رو به کوکو نشون میدم مشکلی هس؟ »
جیمین با قاطعیت گفت با جرعت به چشمای تهیونگ زل زد. تهیونگ سری به معنای نه تکون داد.
تهیونگ:«کوک من دیگه باید برم موقع تموم شدن برگشت خودم میام دنبالت سرخود جای نری فهمیدی؟ »
کوک:«بله اپا »
#ادناپلئون🎀🍥
🍥🎀#Stepfather
#Stepfather
#part6
چند روزی از اخراج پرستار چو گذشته بود کوک و تهیونگ صمیمی تر شده بودن اما بعضا تهیونگ حرکاتی از خودش نشون میداد که برای کوک کوچولو عجیب بود.
مثل بوسیده شدن لب های کوچولوش توسط پدرخوانده اش. یا عصبی شدنش از دست خودش موقع ای که این کار رو می کرد. قرص های مداومی که هرشب موقع خواب می خورد.
امروز تهیونگ تصمیم گرفته بود کوک رو تو مهدکودک ثبت نام کنه تهیونگ بخاطر این موضوع هم ناراحت بود و هم استرس داشت.
کوک:«اپا... واقعا می خواین کوکو رو اونجا ببرین؟ »
تهیونگ لبخندی زد و پسرو روی پاهاش نشوند.
تهیونگ:«نگران نباش کوک این برای یاد گیری و اشنای با محیط مدرسه خوبه »
کوک:«اما من نمی خوام برم اونجا... اگه از کوکو خوششون نیاد؟ اگه نتونم با کسی دوست بشم؟ »
تهیونگ به سوالای عجیب پسر خندید و با شُک دستشو روی لب های پسر قرار داد.
تهیونگ:«هیش.. اروم. قرار نیس کاری کنی که کسی ازت خوشش بیاد فهمیدی؟ فقط میری با محیط اشنا بشی مطمعنم دوستای زیادی پیدا میکنی جونگکوک»
جونگکوک دست پدرخواندشو پایین اورد.
کوک:«خب... نمی خوام ».
تهیونگ اینبار با حالتی جدی پسر رو بلند کرد و روی مبل گذاشت با چهره ای جدی بهش خیره شد.
تهیونگ:«چه بخوای چه نخوای این تصمیمیه که من گرفتم!... و تو باید انجامش بدی فهمیدی جونگکوک؟! »
کوک با شنیدن صدای محکم تهیونگ بعد این چند روز کمی شکه شد سرشو پایین انداخت و اروم تکون داد.
تهیونگ:«نشنیدم!».
کوک:«بله.. آپا فهمیدم».
تهیونگ بعد اینکه کوک تایید کرد با رضایت سمت اتاق کارش رفت .
--------------------یکروز بعد------------------
کوک با استرس و ناراحتی تو اتاق مدیر مهد کودک نشسته بود . حرفای پدرش که با اون مرد تپل و دوست داشتنی تموم شد سمت کوک چرخید.
تهیونگ:«کوک بیا بریم با بچه ها آشنا شیم. »
کوک:«باشه آپا بریم».
بعد آشنا شدن با چند تا از بچه ها پدرش بخاطر تماس کاری به بیرون از کلاس رفت کوک وسط کلاس ناچار ایستاده بود به بازی بقیه بچه ها نگاه میکرد تا اینکه یکی با شدت بهش خورد و هردو زمین افتادن.
کوک:«اخ.. »
کوک با چشمای پر به پسر بامزه ای روبه روش که روی زمین افتاده بود نگاه کرد. انگار نه انگار هنوز می خندید با استین لباسش اشکاشو پاک کرد با خنده ای پسر روبه روش اونم خندش گرفت.
کوک:«خوبی؟.. »
پسر با خنده سر تکون داد و منتظر بهش نگاه کرد کوک که فهمید باید خودشو معرفی کنه سریع اینکارو کرد.
کوک:«من کیم کوکو هستم 5 سالم... امم.. وتو؟»
جیمین:«من پارک جیمینم من 6 سالمه از تو بزرگترم »
با اعتماد بنفس گفتو از جاش بلند شد دستشو سمت کوک دراز کرد.
جیمین:«بلند شو خودم همه جارو نشونت میدم»
کوک دست جیمین رو گرفت بلند شد اما با تردید به پدرش که بیرون با تلفنش حرف میزد نگاه کرد.
کوک:«اول باید آپا اجازه بده»
جیمین با حالتی که انگار چندشش شده بود نگاه کرد.
جیمین:«بچه بازی چیه در میاری بیا ببینم... تو دیگه اومدی اینجا باید همه جا رو بشناسی کی بهتر از من که اینجارو بهت نشون بده؟ »
کوک:«باش اما... »
حرفش با دیدن پدرش که با اخم بهشون نگاه میکرد قطع شد.
تهیونگ:«کجا؟ »
جیمین:«هی آقا بلنده دارم مهد کودک رو به کوکو نشون میدم مشکلی هس؟ »
جیمین با قاطعیت گفت با جرعت به چشمای تهیونگ زل زد. تهیونگ سری به معنای نه تکون داد.
تهیونگ:«کوک من دیگه باید برم موقع تموم شدن برگشت خودم میام دنبالت سرخود جای نری فهمیدی؟ »
کوک:«بله اپا »
#ادناپلئون🎀🍥
- ۳۲۴
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط