{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاهى به خودت،از داخل آيينه انداختى و آهى كشيدى.

نگاهى به خودت،از داخل آيينه انداختى و آهى كشيدى.
اين لباس رو خيلى دوست داشتى و حالا كه امشب تولدِ همسرت بود،دوست داشتى كه اون رو بپوشى؛اما از اونجايى كه رابطه خوبى باهم نداشتيد و يك ازدواجِ صرفا كارى داشتيد،نميدونستى كه اين لباسِ باز رو ميتونى بپوشى و يا نه!
"خوشگله!"
از فكر بيرون اومدى و نگاهت رو از آيينه،به مردِ پشتِ سرت كه تنها فاميليش رو به دوش ميكشيدى،دوختى:
"بنظرت..زيادى باز نيست؟اگه بپوشم.."
قبل از اينكه بتونى جمله ات رو كامل كنى،مرد با قدم هايى بلند خودش رو از پشت بهت رسوند و گفت:
"هر لباسى كه ميخواى بپوش،من همسرتم و مطمئن ميشم كه هرشخصى رو كه بهت نگاهِ بدى داشته باشه،آخرين نفس هاش رو كنارِ خودم بكشه!"
متعجب سمتش برگشتى،توقع همچين رفتار بالغانه اى رو از مردِ مقابلت نداشتى.
دیدگاه ها (۱)

پارت شش مافیای بیرحم دختر لجباز

وقتی تا صبح نقطه نقطه ی بدنتو گاز گرفتم اونوقت میفهمی بچه .....

(وقتی روت حساس بود و...)

#سناریوموضوع:(وقتی عصبانی هستیم و اونا تحر٫یک میشن)«ورژن اند...

#تکپارتیموضوع:(وقتی که من رفتم بار اون نمیدونه ساعت ۴ برمی‌گ...

True Love②⑨شب تهیونگ: ببخشید مزاحم شدم م.ب:این چه حرفیه خوش ...

شروع ✨ که نانسی دستشو گرفت + سا.. سانزو منو دور ننداز خواهش ...

وقتی بیماری قلبی داشتی و...¹عضو هشتم و مکنه ی گروه بودی..همه...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۸" در آغوش رویای آبی ات " ...

#تکپارتیموضوع:(وقتی به عنوان همسرش میری کنسرت)جونگین/ا.تجونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط