{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاه به خودتاز داخل آنه انداخت و آه شد

نگاهى به خودت،از داخل آيينه انداختى و آهى كشيدى.
اين لباس رو خيلى دوست داشتى و حالا كه امشب تولدِ همسرت بود،دوست داشتى كه اون رو بپوشى؛اما از اونجايى كه رابطه خوبى باهم نداشتيد و يك ازدواجِ صرفا كارى داشتيد،نميدونستى كه اين لباسِ باز رو ميتونى بپوشى و يا نه!
"خوشگله!"
از فكر بيرون اومدى و نگاهت رو از آيينه،به مردِ پشتِ سرت كه تنها فاميليش رو به دوش ميكشيدى،دوختى:
"بنظرت..زيادى باز نيست؟اگه بپوشم.."
قبل از اينكه بتونى جمله ات رو كامل كنى،مرد با قدم هايى بلند خودش رو از پشت بهت رسوند و گفت:
"هر لباسى كه ميخواى بپوش،من همسرتم و مطمئن ميشم كه هرشخصى رو كه بهت نگاهِ بدى داشته باشه،آخرين نفس هاش رو كنارِ خودم بكشه!"
متعجب سمتش برگشتى،توقع همچين رفتار بالغانه اى رو از مردِ مقابلت نداشتى.
دیدگاه ها (۱)

ناخودآگاه خنده ات گرفت و باعث شدى تا مردِ بزرگتر،ابرويى بالا...

"تجربياتِ قبليت برام اهميتى نداره!من قراره آخرينت باشم پس..م...

مرد بازهم خنديد و درحالى كه حالا،هردو دستش داخلِ جيبِ شلوارش...

جین اما،زمانى كه سكوتت رو ديد نرم خنديد.بدونِ قطع كردنِ نواز...

پلكهات رو بزور باز كردى.با حسِ سوزش شديدِ مچ دستت،خواستى اون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط