{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام

سلام
امروز صبح آماده شدیم بریم پدر روبرویم راه پیمایی سر صبح درب خانه اش نامه ای بود بر
درب بوی خوشی میداد نامه
پدر را که دیدم بعداز سلام نامه را دادمش
اول سیر بو کرد بر دیده گذاشت وبا گریه
گفت خدایا شکرت
برایم سوال پیش آمد ولی نپرسیدم
ولی عطر خوشی که در هوا پیچیده بود هواسم رابه نامه جلب کرد یواشکی نامه را باز کردم نوشته بود
این ماه ماه عشق است با اجازه دعوتیم
همین
روی نام نوشته بود
گردان شهدای گمنام
اول خیال کردم شوخی است ولی یادم آمد دهه ی فجر است وشهدا حاضر اند
دیدگاه ها (۱۲)

سلامصبح زود رفتم نان بگیرمهواسم نبود عثلاًولی قلب دیدمردی با...

سلامامروز در راه پیمایی جوششی دیدم که دیریست در قلب ملت است ...

سلام دلی که پر از خون بوود خون برون ریزد زه دیدهپدرم میگفت ی...

سلامشاید خیلی ها نه دانند قبل از دهی فجرپنجاه هفت چه برسر مر...

پلیس در آستانه مافیا پارت 31 پیراهنش رو درآورد داد به من ویو...

سفیر کبیر Grand Ambassador

رمان خرس عسلی پارت ۱۴ ویو تهیونگو همین کافی بود که به زنده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط