{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

پارت ۷۵ | «وقتی یکی زیادی مراقبته...»


---

دو روز بعد...

شرکت از صبح حسابی شلوغ بود.

اعضا برای تمرین اجرای اصلی آماده می‌شدند و تیم طراحی آخرین تغییرات لباس‌ها را انجام می‌داد.

مانلی از صبح حتی فرصت نکرده بود یک لیوان آب هم بخورد.


---

حدود ظهر...

تهیونگ برای پرو لباس وارد اتاق طراحی شد.

نگاهش که به مانلی افتاد، متوجه شد رنگ صورتش کمی پریده است.

آرام پرسید:

«حالت خوبه؟»

مانلی لبخند کوچکی زد.

«آره... فقط یکم خسته‌ام.»

تهیونگ با تردید نگاهش کرد.

اما چیزی نگفت.


---

چند دقیقه بعد...

مانلی خواست یکی از جعبه‌های پارچه را از روی قفسه پایین بیاورد.

همین که روی چهارپایه ایستاد...

تعادلش کمی به هم خورد.

«اَه...»

قبل از اینکه جعبه از دستش بیفتد...

تهیونگ سریع جلو آمد و آن را گرفت.

«مواظب باش.»

مانلی از خجالت آرام گفت:

«ببخشید...»

تهیونگ لبخند ملایمی زد.

«قرار نیست همه‌ی کارها رو تنهایی انجام بدی.»


---

در همان لحظه...

جین از کنار در رد شد.

صحنه را دید و با خنده گفت:

«تهیونگا، فکر کنم از امروز رسماً محافظ اتاق طراحی شدی!»

جیهوپ هم خندید.

«حقوق اضافه هم می‌خواد!»

همه خندیدند.

مانلی با خجالت سرش را پایین انداخت.


---

بعدازظهر...

اعضا برای چند دقیقه استراحت به کافه‌ی شرکت رفتند.

تهیونگ هم برگشت.

اما چند دقیقه بعد دوباره وارد اتاق طراحی شد.

در دستش یک ساندویچ و یک آبمیوه بود.

آن‌ها را روی میز گذاشت.

«از صبح چیزی نخوردی.»

مانلی با تعجب نگاهش کرد.

«از کجا فهمیدی؟»

تهیونگ شانه بالا انداخت.

«هر بار از کنار اتاقت رد شدم، دیدم هنوز مشغول کاری.»

«فکر کردم احتمالاً یادت رفته غذا بخوری.»


---

قلب مانلی بی‌اختیار گرم شد.

لبخند آرامی زد.

«ممنون...»

تهیونگ هم لبخند زد.

«اول غذا بخور... بعد دوباره کار کن.»


---

وقتی تهیونگ از اتاق بیرون رفت...

مانلی چند لحظه به ساندویچ روی میز نگاه کرد.

بعد زیر لب گفت:

«چرا انقدر حواسش به منه...؟»

لبخندی روی لبش نشست که خودش هم متوجهش نشد.


---

از آن طرف...

تهیونگ در راهرو قدم می‌زد.

جونگکوک کنارش آمد.

«هیونگ...»

«هوم؟»

«خیلی نگرانش بودی.»

تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«فقط... دوست ندارم خسته یا ناراحت باشه.»

جونگکوک لبخند معنی‌داری زد.

اما چیزی نگفت.


---

آن روز...

هیچ اعترافی بینشان رد و بدل نشد.

اما هر دو، بیشتر از قبل احساس می‌کردند که حضور دیگری، آرامش عجیبی به دلشان می‌دهد.


---

پایان پارت ۷۵... 🤍🌿

> گاهی عشق، خودش را نه با جمله‌های بزرگ، بلکه با یک ساندویچ، یک لیوان آب و یک «مواظب باش» نشان می‌دهد.
دیدگاه ها (۲)

پارت هشت راز خون

معامله p19چند روز گذشت.حال جونگ‌کوک بهتر شده بود.دیگر دستگاه...

Season Two | 𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑴𝒂𝒔𝒌ᴘᴀʀᴛ ² 🖤ساعت ۹ صبح | خانه‌ی تهیونگ و...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

پارت 1

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

پارت ۱۶

صبح روز بعد، خانه عجیب ساکت بود.ا.ت از اتاقش بیرون آمد و تهی...

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط