{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:98

نامجون:چون فقط یه مهره ی کوچیک و بی اهمیته دارم وانمود کنم بی اطلاعم و دورادور میپامش به مهره های درشت تری برسم.

هیزل:نامجون تو باید دستگیرش کنی اون داره دانشجوها رو معتاد میکنه حتی داشت منو هم...

حرفمو خوردم و محکم پلک زدم ....

نامجون :منظورت چیه؟!


نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط شم و بتونم کلمات رو درست بچینم یه روز از کنارم رد شد و بوی عجیبی داد ...

هیزل:پشت بندش حال من بد شد و درباره اون بو تحقیق کردم .... فهمیدم به خودش هگزآیریس میماله و راست راست راه میره تا ....
حرفمو قطع کرد

نامجون:بعد از ظهر دهم دسامبر؟!

بی حرکت نگاهش کردم ... چشمای نافذ و مسلطش کاملا نشون میداد تمام این مدت به ندونستن خیلی چیزا تظاهر میکرده برادرمو دست کم گرفته بودم....

اون یه حافظه ی زنده بود از تمام رازهایی که تو تمام این مدت مخفی کرده بودم من فقط اسم پارک جیمین رو به زبون اوردم و داره اتفاقاتو با تاریخ برام ذکر میکنه !


شاید حتی از علاقه ی بین من و استادم هم خبر داشت و به روم نمیورد !
افکارم با شنیدن صداش قطع شد :

نامجون:اون روز با دو نفر از دانشجوها تو محوطه ی پشتی دانشگاه درگیر میشه ظاهرا میخوان موادو ازش بقاپن ... تو فیلم دوربینا مشخصه که حین درگیری جلد هگزآیریس پاره میشه ... سراسیمه بلورای رو زمینو جمع میکنه و ماده میخوره به دست و لباسش ... به خاطر همین بوش رو گرفته همون شب از خونش صدای ضرب و شتم میاد.

نامجون : احتمالا مافوقش به خاطر از بین رفتن موادی که همراهش بوده

جیمین رو قطعات پازل یکی یکی سر جاش قرار میگرفت ... زخم کنار لباش برای همین بود

وقتی روز بعد تو کلاس باهاش تنها موندم ....

دنبال یه جمله بودم که بحثو بیارم رو محل زندگیم که بدونم نامجون منو هم زیر نظر داشته یا نه

نگاهمو رو در و دیوار اتاق کارش میچرخوندم اما هیچ تمرکزی برام باقی نمونده بود گیج و مبهوت نگاهم چرخید و چرخید که ناگهان تمام ساختارای ذهنیم متلاشی شد !

هوای تو ریه ام ثابت موند و مو به تنم راست شد با دیدن اون تصویر آشنا روی میز کارش حس کردم خون تو رگام از گردش وایساد ... تونی مونتانا درست بیخ ریشم بود !


کسی که فکرم هم بهش خطور نمیکرد ... ! لبام از هم باز مونده بود ... !

نامجون: خوبی؟
هیزل :ا... اون ...

سعی کردم لبخند بزنم

هیزل:اون نقاشی ... خیلی قشنگه کی کشیده؟!

نامجون خونسرد رو میزو نگاه کرد و دست به سینه به صندلیش تکیه داد

نامجون:پس از نظرت قشنگه ... اون مدرک جرمه


قایقای کوچیک زیر پل رو توی نقاشی نگاه کردم و هر چقدر مطمئن تر میشدم قبلا کجا دیدمش مغزم بیشتر یخ .میزد منقطع گفتم :

هیزل:جدی؟ .... بهش نمیاد ... آخه خیلی نازه

سرشو به پشتی صندلیش تکیه داد و خیره به تصویر گفت :

نامجون :میدونستی افسانه ها میگن شیطان زیباترین فرشتهی خداوند بوده؟

چشمای پر از سوالمو نگاه کرد و ادامه داد :

نامجون :هیچی تو این دنیا به اندازه زیبایی گمراه کننده و آسیب رسان نیست. مختصر بگم، شیطان پشت چیزای زیبا قایم شده هیزل

بی هیچ حرفی به عکس اون تابلو خیره بودم و کم کم داشتم احساس خفگی میکردم ... و نامجون که کاملا متوجه کنجکاوی بیش از حدم نسبت به اون نقاشی شده بود شروع به توضیح دادن کرد

نامجون:مدتی قبل تو روند دستگیری یکی از مهره های کارتل هگزآیریس به تابلو عجیب برخوردیم به تابلو با سبک جدید ... که کدگذاری شده بود! ساعت و مکان معامله ای که برای پلیس لو رفته بود، توی اون تابلو نقاشی شده بود اما به طرز ماهرانه ای که هیچکس به جز افراد مورد نظر نتونن رمزو پیدا کنن کاملا شانسی به ارتباط اون تابلو با اون معامله پی بردم و بعد گالری خصوصی ای رو که
این تابلو ازش خریداری شده بود پیدا کردم تا رد نقاش اثر رو بزنم.
خرید و فروش تابلو توی اون گالری کاملا قانونی بود ... اما...

ادامه دارد....
پراتون ریخت نه؟
این فقط یه گوشه از این داستانه

نارنگیا من امروز جایی کار دارم
احتمالا تا فردا هم نتونم بنویسم
برای همین جز این دو پارت دیگه نمیتونم بنویسم
خیلی خیلی ببخشید 😭

شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر دو پارت میشه)
لایک:۸۵
کامنت:هر چقدر دوست دارید

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۱۹۷)

My professor Part:97چقدر این روزا با احساس درک" شدن غریبه شد...

My professor Part:96دوباره رفتم سراغ اطلاعات دقیقی که درباره...

#دوستی_اجباری#پارت_۱۵( نامجون ) : حق با تو عه . نظرت چیه همی...

My lovely neighbor part : 28

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط