دوسال ازروزمتولدشدن مرضیه دخترخواهرم میگذشت ومن دران دوسا
دوسال ازروزمتولدشدن مرضیه دخترخواهرم میگذشت ومن دران دوسال فقط چهاربارپویارودیده بودم.ان روزبهترین روژندگی ام بودچون تابحال بااوگردش دسته جمعی نرفته بودم.هربارکه به جنگل یادریا میرفتندازرفتندامتناع میکردم.برای همین سعی داشتم امروزبهترین روززندگی ام باشد.
ولی بالحبازیهای هردویمان ان روزراخراب کردیم.شایدتقصیرازمن بود گباوجودی که دوستش داشتم هیچ وقت بااوباملایمت رفتارنمیکردم وبیشترحرکاتم باسردی همراه بود.اوبعدازگرفتن دیپلمش پی کسب وکاررفت دوری اش مراخیلی دلتنگ می کردولی هرروزرابه امیدانکه ازسفربرگرددسپری میکردم.تابه امروزکه ان هم....
بین راه مدام به عقب برمیگشتم دلم میخواست لااقل دنبالم می امدیعنی اصلا نگران من نبورکه درجنگل گم شوم.
برای اخرین بارنگاهی به عقب کردم ونالمیدانه کنارخواهرم نشستم وبادیدن قیافه ی درهم من سرش رابه گوشم نزدیک کردوگفت:
چیه پکری نکنه بازهم بازیبا دعوات شده؟
شانه هایم راباغیظ بالا دادم وگفتم:
وی گفته من ناراحتم، خیلی هم خوشحالم.
برای اینکه کنجکاوی راکناربگذارم سراغ مرضیه راگرفتم.
لبخندموذیانه ی زد وکفت:
چیه کم اوردی می گفتی بهت قرض می دادم.
ازدسش دلخورشدم وبه حالت قهرصورتم رابه طرف دیگرچرخاندم.
بادست زیرچانه م راگرفت وصورتم رابه طرف خودش متمایل کردخوب درچشمانم نگریست وبالبخندی ملیح گفت:
ناراحت نشوقصدم شوخی بودواینکه توراازناراحتی دربیاورم.
امروزکمی ازدست پو...
حرفم راخوردم وکمی خجالت کشیدم که بادرمیان یگذارم.گستره ی صمیمیتم بااوخیلی محدودبودنه اینکه دوسش نداشته باشم نه،ولی بعدازازدواجش بخاطررابطه ی کمی که بااوداشتم احساس صمیمیتن نسبت به اوکم کم کمرنگ شدواکنون هم تردیدداشتم که ایابابودرمسان بگذارم یانه.
اوکه مرادرفکردیدارام پرسید:
مگه ماباهم غریبه ایم؟
بازهم خجالت کشیدم دلم نمیخواست خواهرم چنین برداشتی ازفکرمن میکردسرم رابه نشانه منفی بودن جوابم تکان دادم بازپرسید:
پس چراهمیشه سعی داری همه چیزراازمن کتمان کنی؟
گفنم:
اینطورهم نیست که فکرمیکنی الان توجنگل کمی باپویا بحثم شد.
باشیطنت گفت:
اگه یه سوال ازت بکنم راسش روبهم میگی؟
برای اینکه فکرغریبه بودن رونکندگفتم:
چشم قول میدم.
سزش روارام جلواورد وگفت :پویارودوست داری نه؟
احساس کردم گونه هایم ازشرم سرخ شده وکف دستام غرق کرده بود.
نسرین خنده ی بلندی کرد طوری که همه حاضرین نگاهشان به سمت ماچرخید.
اهسته گفت:
فهمیدم دخترنمیخوادحواب بدی.اصلا نمیتونی خودت روکنترل کنی.
بازمیخواست سربه سرم بگذاردکه جوادشوهرش اوراصدازد.نفس راحتی کشیدم.
حوصلهدیشوخی رانداشتم بازنگاهم به سیرجنگل دوختم غرورم اجازه نمی دادپیش انها بروم.
بابی میلی ازرمین بلندشدم وشلورام که خاکی شده بودراپاک کردم خواستم به طرف رودخانه بروم که مادرم ازمن خواست تابرایشان چای بریزم.انگارکسی باحوصله ترازمن پیدانکرده بودندبااکراه همه کارها راکردم وبه طرف رودخانه پیش رفتم....
ولی بالحبازیهای هردویمان ان روزراخراب کردیم.شایدتقصیرازمن بود گباوجودی که دوستش داشتم هیچ وقت بااوباملایمت رفتارنمیکردم وبیشترحرکاتم باسردی همراه بود.اوبعدازگرفتن دیپلمش پی کسب وکاررفت دوری اش مراخیلی دلتنگ می کردولی هرروزرابه امیدانکه ازسفربرگرددسپری میکردم.تابه امروزکه ان هم....
بین راه مدام به عقب برمیگشتم دلم میخواست لااقل دنبالم می امدیعنی اصلا نگران من نبورکه درجنگل گم شوم.
برای اخرین بارنگاهی به عقب کردم ونالمیدانه کنارخواهرم نشستم وبادیدن قیافه ی درهم من سرش رابه گوشم نزدیک کردوگفت:
چیه پکری نکنه بازهم بازیبا دعوات شده؟
شانه هایم راباغیظ بالا دادم وگفتم:
وی گفته من ناراحتم، خیلی هم خوشحالم.
برای اینکه کنجکاوی راکناربگذارم سراغ مرضیه راگرفتم.
لبخندموذیانه ی زد وکفت:
چیه کم اوردی می گفتی بهت قرض می دادم.
ازدسش دلخورشدم وبه حالت قهرصورتم رابه طرف دیگرچرخاندم.
بادست زیرچانه م راگرفت وصورتم رابه طرف خودش متمایل کردخوب درچشمانم نگریست وبالبخندی ملیح گفت:
ناراحت نشوقصدم شوخی بودواینکه توراازناراحتی دربیاورم.
امروزکمی ازدست پو...
حرفم راخوردم وکمی خجالت کشیدم که بادرمیان یگذارم.گستره ی صمیمیتم بااوخیلی محدودبودنه اینکه دوسش نداشته باشم نه،ولی بعدازازدواجش بخاطررابطه ی کمی که بااوداشتم احساس صمیمیتن نسبت به اوکم کم کمرنگ شدواکنون هم تردیدداشتم که ایابابودرمسان بگذارم یانه.
اوکه مرادرفکردیدارام پرسید:
مگه ماباهم غریبه ایم؟
بازهم خجالت کشیدم دلم نمیخواست خواهرم چنین برداشتی ازفکرمن میکردسرم رابه نشانه منفی بودن جوابم تکان دادم بازپرسید:
پس چراهمیشه سعی داری همه چیزراازمن کتمان کنی؟
گفنم:
اینطورهم نیست که فکرمیکنی الان توجنگل کمی باپویا بحثم شد.
باشیطنت گفت:
اگه یه سوال ازت بکنم راسش روبهم میگی؟
برای اینکه فکرغریبه بودن رونکندگفتم:
چشم قول میدم.
سزش روارام جلواورد وگفت :پویارودوست داری نه؟
احساس کردم گونه هایم ازشرم سرخ شده وکف دستام غرق کرده بود.
نسرین خنده ی بلندی کرد طوری که همه حاضرین نگاهشان به سمت ماچرخید.
اهسته گفت:
فهمیدم دخترنمیخوادحواب بدی.اصلا نمیتونی خودت روکنترل کنی.
بازمیخواست سربه سرم بگذاردکه جوادشوهرش اوراصدازد.نفس راحتی کشیدم.
حوصلهدیشوخی رانداشتم بازنگاهم به سیرجنگل دوختم غرورم اجازه نمی دادپیش انها بروم.
بابی میلی ازرمین بلندشدم وشلورام که خاکی شده بودراپاک کردم خواستم به طرف رودخانه بروم که مادرم ازمن خواست تابرایشان چای بریزم.انگارکسی باحوصله ترازمن پیدانکرده بودندبااکراه همه کارها راکردم وبه طرف رودخانه پیش رفتم....
- ۱.۹k
- ۲۸ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط