{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فریب

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁵²

یه سلفی دسته جمعی از اون سو و دوستاش بود.

اما تنها چیزی تو این عکس جونگکوک مشاهده می‌کرد داهی بود، با لباسی که بدجور تو تنش نشسته بود.

چقدر زیبا شده بود...
چرا امشب؟
واسه چی؟
اونا کی ان؟

اخم کرد و صفحه رو بست." به من چه"

اینکه ذهنش بدون اجازه از داهی تعریف کرده بود عصبیش کرده بود.

"فقط واسه منه که خودشو میگیره..."

______________________

خوشحال بود که تمام روز موفق شده بود مثل مجرما فرار کنه.
ولی نمیدونست این موفقیت رو مدیون جونگکوکه چون امروز دیگه دنبالش نیوفتاده بود.

ولی متاسفانه امروز یکساعتی بخاطر جلسه فردا اضافه کاری داشتن و مثل همیشه داهی تصمیم گرفته بود اضافه کاریشو توی طبقه‌ی دیگه ای دور از همه انجام بده.

ساعت نزدیک هشت شب بود. بیشتر چراغ‌های طبقه خاموش شده بود و سکوت راهروها سنگین‌تر از همیشه بود.

داهی برای کمک تو این طبقه داوطلب شده بود، حداقل اینجوری می‌تونست در حال کار یکم آرامش داشته باشه.

قرار بود دستگاه پرینت صنعتی جدید رو موقتاً از اتاق بایگانی به سالن کنفرانس منتقل کنن. وسیله بزرگ و سنگینی بود که از عرض راهروهای داخلی به سختی رد می‌شد.

وقتی داهی رسید، دید یکی دیگه قبلش اونجاست.

جونگکوک.

آستین‌های پیراهنش بالا زده شده بود و داشت پیچ‌های پایه‌ی چرخ‌دار رو چک می‌کرد.

نگاهش بالا اومد. 
فقط یه لحظه. 
با دیدنش دوباره یاد عکس، مهمونی و...افتاد.

رو برگردوند و دوباره مشغول شد.

سکوت فضا رو پر کرده بود.

تا داهی قدمی عقب برداشت جونگکوک گفت:" باید باهم ببریمش."

داهی مکث کوتاهی کرد.

راه برگشتی نبود. "باشه."

و رفت جلو.

"با سه می‌کشیم جلو
یک… دو… سه."

جعبه حرکت کرد. چرخ‌ها روی کف سرامیک صدا داد.

اما راهرو باریک بود. برای اینکه از پیچ اول رد بشن، مجبور شدن هم‌جهت بایستن. یعنی شانه‌به‌شانه، هر دو دست‌هاشون روی یک لبه‌ی مشترک.

دست جونگکوک چند سانتی‌متر با دست داهی فاصله داشت.

خیلی کم.

هر بار که فشار می‌آوردن تا جعبه رو جلو ببرن، ساعدهاشون تماس کوتاه پیدا می‌کرد.

اولین بار تصادفی بود. 
دومین بار اجتناب‌ناپذیر. 
سومین بار… قابل چشم‌پوشی نبود.

داهی سعی کرد تمرکزش رو روی مسیر بذاره.

"بچرخونش… آروم."

جونگکوک دستشو جلوتر برد تا کنترل کنه. کف دستش روی لبه‌ی چوبی نزدیک انگشت‌های داهی قرار گرفت...

لایک! کامنت🔪
.
.
.
دیدگاه ها (۱۰)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵³جونگکوک دستشو جلوتر برد تا کنترل کنه. ک...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵¹رو تخت مثل مرده ها افتاده بود و بلا است...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵⁰این بار قلب داهی اون‌قدر محکم کوبید که ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁶"کاری برای آسانسور از دستم بر نمیاد.. ول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط