{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فریب

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁵¹

رو تخت مثل مرده ها افتاده بود و بلا استثنا به هرچیز زنده و غیر زنده‌ی اطرافش فکر می‌کرد.

مغزش در حال انفجار بود که یهو عین برق گرفته ها از جاش بلند شد." بسه
تا کی قراره اینجوری بمونم
سرم داره میترکه"

"اصلا به من چه تو این زندگی کوفتیم قراره چی بشه.. من دیگه گردن نمیگرمش خسته شدم"
با خودش فکری کرد و گوشیش رو برداشت و به اون سو زنگ زد.

اون سو با اشتیاق جواب داد و مشغول صحبت شدن‌." آره امشبه..
واقعا میای داهی؟"

گوشای جونگکوک با شنیدن اسم داهی تیز شد.

اون سو:" خیله خب پس میبینمت"

شروع کرد به مثلا عادی قدم زدن و رفتن سمت اون سو.

اون سو:" چیه؟"

جونگکوک:" جایی میری؟"

"اوهوم"

جونگکوک:" با کیا؟"

" به تو چه؟"

جونگکوک:" دوباره میری جینگولک بازی شبونه آره؟"

"عه به توچه"

پرسیدن سوال اصلیه سخت بود...

حالا با این به قول خودش اخلاق گند اون سو چطور می‌فهمید با داهی قراره کجا برن.. چیکار کنن با کیا میرن...
_______________

صدای بلند و بیس دار موزیک، جوونای سرخوش و مَشنگ گوشه گوشه‌ی فضا رو پر کرده بود و این برای داهی تهوع آورد بود.

همچین تصوری از جایی که اون اسرار می‌کرد بیاد نداشت.

توقع داشت خوش بگذره ولی مثل اینکه برداشت شون از هم واسه خوشگذروندن متفاوت بود.

اون‌سو:" اوفف توهم از پشت این میز بلند نشی یوقت"

داهی:" اینجا کجاس اومدیم اون سو؟ حالم بد شد.."

اون سو بی تفاوت آروم گفت:" این همونیه که گفتم، داره میاد سمت ما"

با دیدن پسر رو به روش که نوک موهاش رو طلایی کرده بود و پوست سبزه ای داشت و لباس نارنجی رنگی پوشیده بود که ترکیب مضخرفی با رنگ موها و پوستش شده بود ، عوق نامحسوسی زد.

اینا به تار موی جونگکوک هم نمیرسن!
از اینکه پیش خودش با جونگکوک مقایسه‌ش کرد جا خورد.

نه مثل اینکه هنوزم نمیتونست بهش فکر نکنه قرار بود این مهمونی اون از این افکار دور کنه اما متاسفانه بدتر براش یاد آوری می‌کرد که جونگکوک صد مرتبه بهتر از پسراییه که تا حالا باهاشون آشنا شده...

ولی به خودش سخت میگرفت تا فراموشش کنه.
چطور می‌تونست همچنان تو فکر کسی بمونه که با یکی دیگس.
__________

تمام شب درحال چک کردن اکانت اون‌سو تو همه‌ی صفحه ها بود.

چون مطمئن بود بلاخره پست یا استوری یا هرچیز دیگه ای از امشب گیرش میاد.

به هیچ وجه نمیتونست بخوابه تا نمی‌فهمید چه خبره.

بلاخره به عکسی که چند دقیقه پیش به اشتراک گذاشته شده بود رسید...
دیدگاه ها (۳)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵²یه سلفی دسته جمعی از اون سو و دوستاش بو...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵³جونگکوک دستشو جلوتر برد تا کنترل کنه. ک...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵⁰این بار قلب داهی اون‌قدر محکم کوبید که ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁴⁹پارت ۴۸ تو هایلایت😪بازوش آروم کشیده شد....

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-¹¹پرت شد تو بغل جونگکوک و پیشونیش برخورد ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-¹²به سختی سعی کرد قورتش بده تا بیشتر از ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط