ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁵⁴
دوستان اولا که بابت تاخیر زیاد عذر میخواهم.
زندگی درحال کردن بنده در این چند روز بود..
و از اونجایی که به غیر از یکی دو نفر بقیه نظری راجع به داهی نداشتن خودم پیش رفتم😌
و اینکه امشب چند پارت دیگه هم داریم💋
نفسش تو سنگین ترین حالت ممکن قرار داشت و سینهش به زور و عمیق بالا و پایین میشد.
به چشماش نگاه کرد و دوباره با اشتیاق به لب هاش...
داهی عقب کشید.
خیلی سریع.
جعبه رو ول نکرد، اما خودش فاصله گرفت.
چشمهاشو پایین انداخت.
"م..من بقیهشو میبرم"
جونگکوک دستشو از روی جعبه برنداشت.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمه چی شد.
بعد، وقتی داهی خواست جعبه رو بکشه و بره، جعبه رو محکم نگه داشت و نزاشت این اتفاق بیوفته.
این بار دیگه واضح دید. نه خجالت ساده بود، نه اتفاقی.
فرار بود...
اخم غلیظی کرد."تو از من فرار میکنی؟"
متعجب سرشو بالا آورد و نگاش کرد و قبل از اینکه بگه نه جونگکوک گفت:" چرا ازم فرار میکنی؟"
"چی.. من.. فرار نمیکنم"
"فکر میکنی متوجه نمیشم؟
اگه مشکلت منم جرئت داشته باش بگی"
"تو.. زیادی برداشت کردی"
جونگکوک با حرص نفسشو بیرون داد." من آدم احمقی نیستم داهی"
محکم گفت:" گفتم که فرار نمیکنم"
فکش سفت شد.
نفسشو با فشار بیرون داد.
به خاطر اینکه اون هم حسش کرده بود.. و داهی هم حس کرده بود.
اما فقط یکیشون هر بار عقب میکشید.
و حالا انکار هم میکرد.
صدای شخص سومی پیچید." داهی"
سر هردو سمت صدا برگشت.
داهی سریع جعبه رو رها کرد فاصله گرفت و به از لحظه ای مکث سمت پدرش حرکت کرد." ا..اینجا چیکار.. کی اومدین؟"
هان:" اومده بودم یه سری بزنم.. هر چی منتظرتون بودم پیداتون نشد."
جونگکوک هم جلو اومد.
هان سوبین:" خب..؟ اینجا چیکار میکردین؟"
داهی وسایل و جعبه رو نشون داد." چند تا چیز رو باید جا به جا میکردیم"
هان:" شما دوتا؟ یعنی هیچکس دیگه ای نبود؟
داهی چند بار بگم تو واسه اینکار اینجا نیستی"
داهی:" چه فرقی داره
کار کاره دیگه چه پشت میز باشه چه جابهجایی وسیله"
و دست رو بازوش گذاشت که از اونجا دور شن تا بیشتر از این حرفای همیشگی رو جلوی جونگکوک نزنه.
از شیشه به بیرون خیره بود.
شهر تو شب منظره قشنگی داشت.
ولی ذهن داهی درگیر تر از اونی بود که به زیبایی شهر توجه کنه.
بهش که فکر میکرد.. خودشم از فرار خسته شده بود؛ دلش میخواست همهی اون موقعیت ها، دیدار ها، حرف ها جور دیگه ای پیش بره.
دلش میخواست.. جونگکوک دوستدختر نداشته باشه.
دستی جلوش تکون خورد." کجایی دختر؟"
چندیدن بار پلک زد." ها..؟ آها چیه چیزی شده؟"
هان:" چندین بار صدات کردم.."
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁵⁴
دوستان اولا که بابت تاخیر زیاد عذر میخواهم.
زندگی درحال کردن بنده در این چند روز بود..
و از اونجایی که به غیر از یکی دو نفر بقیه نظری راجع به داهی نداشتن خودم پیش رفتم😌
و اینکه امشب چند پارت دیگه هم داریم💋
نفسش تو سنگین ترین حالت ممکن قرار داشت و سینهش به زور و عمیق بالا و پایین میشد.
به چشماش نگاه کرد و دوباره با اشتیاق به لب هاش...
داهی عقب کشید.
خیلی سریع.
جعبه رو ول نکرد، اما خودش فاصله گرفت.
چشمهاشو پایین انداخت.
"م..من بقیهشو میبرم"
جونگکوک دستشو از روی جعبه برنداشت.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمه چی شد.
بعد، وقتی داهی خواست جعبه رو بکشه و بره، جعبه رو محکم نگه داشت و نزاشت این اتفاق بیوفته.
این بار دیگه واضح دید. نه خجالت ساده بود، نه اتفاقی.
فرار بود...
اخم غلیظی کرد."تو از من فرار میکنی؟"
متعجب سرشو بالا آورد و نگاش کرد و قبل از اینکه بگه نه جونگکوک گفت:" چرا ازم فرار میکنی؟"
"چی.. من.. فرار نمیکنم"
"فکر میکنی متوجه نمیشم؟
اگه مشکلت منم جرئت داشته باش بگی"
"تو.. زیادی برداشت کردی"
جونگکوک با حرص نفسشو بیرون داد." من آدم احمقی نیستم داهی"
محکم گفت:" گفتم که فرار نمیکنم"
فکش سفت شد.
نفسشو با فشار بیرون داد.
به خاطر اینکه اون هم حسش کرده بود.. و داهی هم حس کرده بود.
اما فقط یکیشون هر بار عقب میکشید.
و حالا انکار هم میکرد.
صدای شخص سومی پیچید." داهی"
سر هردو سمت صدا برگشت.
داهی سریع جعبه رو رها کرد فاصله گرفت و به از لحظه ای مکث سمت پدرش حرکت کرد." ا..اینجا چیکار.. کی اومدین؟"
هان:" اومده بودم یه سری بزنم.. هر چی منتظرتون بودم پیداتون نشد."
جونگکوک هم جلو اومد.
هان سوبین:" خب..؟ اینجا چیکار میکردین؟"
داهی وسایل و جعبه رو نشون داد." چند تا چیز رو باید جا به جا میکردیم"
هان:" شما دوتا؟ یعنی هیچکس دیگه ای نبود؟
داهی چند بار بگم تو واسه اینکار اینجا نیستی"
داهی:" چه فرقی داره
کار کاره دیگه چه پشت میز باشه چه جابهجایی وسیله"
و دست رو بازوش گذاشت که از اونجا دور شن تا بیشتر از این حرفای همیشگی رو جلوی جونگکوک نزنه.
از شیشه به بیرون خیره بود.
شهر تو شب منظره قشنگی داشت.
ولی ذهن داهی درگیر تر از اونی بود که به زیبایی شهر توجه کنه.
بهش که فکر میکرد.. خودشم از فرار خسته شده بود؛ دلش میخواست همهی اون موقعیت ها، دیدار ها، حرف ها جور دیگه ای پیش بره.
دلش میخواست.. جونگکوک دوستدختر نداشته باشه.
دستی جلوش تکون خورد." کجایی دختر؟"
چندیدن بار پلک زد." ها..؟ آها چیه چیزی شده؟"
هان:" چندین بار صدات کردم.."
- ۲.۱k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط