بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۱۶
سکوت سنگینی داخل ماشین حاکم بود.
جونگ کوک پشت فرمان نشسته بود و نگاهش به صفحهی لپتاپ آوا دوخته شده بود.
LEVEL TWO BEGINS NOW
چند ثانیه بعد، صفحه خاموش شد.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
جیمین سکوت را شکست.
«یعنی... یکی داره تمام حرکاتمون رو لحظهبهلحظه میبینه؟»
آوا آرام گفت:
«نه...»
«بدتر از اون.»
جونگ کوک اخم کرد.
«بدتر؟»
آوا لپتاپ را بست.
«یکی داره چند قدم جلوتر از ما فکر میکنه.»
...
آن شب، هر سه به یک مخفیگاه قدیمی در حاشیهی شهر رفتند.
جایی که فقط جونگ کوک و جیمین از وجودش خبر داشتند.
جیمین با خستگی خودش را روی مبل انداخت.
«بالاخره یه جای امن...»
اما جونگ کوک هنوز آرام و قرار نداشت.
از پنجره بیرون را زیر نظر گرفته بود.
آوا نزدیکش آمد.
«هنوز فکر میکنی تعقیبمون کردن؟»
«من همیشه بدترین احتمال رو در نظر میگیرم.»
آوا لبخند محوی زد.
«برای همین هنوز زندهای.»
جونگ کوک برای اولین بار، به جای جواب دادن، فقط نگاهش کرد.
چند لحظه...
هیچکدام چیزی نگفتند.
سکوتشان عجیب آرامشبخش بود.
جیمین که این صحنه را از دور میدید، زیر لب خندید.
«بالاخره یخ آقای مأمور هم داره آب میشه...»
جونگ کوک سریع نگاهش را از آوا گرفت.
«مزخرف نگو.»
جیمین با خنده از اتاق بیرون رفت.
«باشه، باشه... من چیزی ندیدم.»
وقتی در بسته شد، دوباره سکوت بین آن دو برگشت.
آوا آرام گفت:
«از اولش فکر میکردم ازم متنفری.»
جونگ کوک چند ثانیه فکر کرد.
«نه...»
«فقط نمیتونستم بهت اعتماد کنم.»
«الان چی؟»
جونگ کوک نگاهش را به چشمان آوا دوخت.
«هنوز صددرصد نه...»
«ولی...»
آوا منتظر ادامهی جمله ماند.
«اگه امشب تو نبودی، جیمین زنده نمیموند.»
لبخند آرامی روی لبهای آوا نشست.
«این یعنی پیشرفت.»
جونگ کوک بیاختیار لبخند خیلی کوتاهی زد.
در همان لحظه، تلفن همراهش زنگ خورد.
شمارهای ناشناس.
تماس را وصل کرد.
صدای کانگ تهجون از آن سوی خط شنیده شد.
«از مرحلهی اول جون سالم به در بردین...»
«ولی مرحلهی دوم، شخصیه.»
جونگ کوک با لحن سردی گفت:
«منظورت چیه؟»
تهجون خندید.
«این بار... کسی که باید انتخاب کنه، تویی.»
تماس قطع شد.
همزمان، گوشی آوا هم لرزید.
وقتی صفحه را روشن کرد...
عکسی از خودش و جونگ کوک را دید.
همین چند دقیقه قبل، از بیرون پنجرهی مخفیگاه گرفته شده بود.
هر دو همزمان به سمت پنجره دویدند.
اما بیرون...
فقط تاریکی بود.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۶
سکوت سنگینی داخل ماشین حاکم بود.
جونگ کوک پشت فرمان نشسته بود و نگاهش به صفحهی لپتاپ آوا دوخته شده بود.
LEVEL TWO BEGINS NOW
چند ثانیه بعد، صفحه خاموش شد.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
جیمین سکوت را شکست.
«یعنی... یکی داره تمام حرکاتمون رو لحظهبهلحظه میبینه؟»
آوا آرام گفت:
«نه...»
«بدتر از اون.»
جونگ کوک اخم کرد.
«بدتر؟»
آوا لپتاپ را بست.
«یکی داره چند قدم جلوتر از ما فکر میکنه.»
...
آن شب، هر سه به یک مخفیگاه قدیمی در حاشیهی شهر رفتند.
جایی که فقط جونگ کوک و جیمین از وجودش خبر داشتند.
جیمین با خستگی خودش را روی مبل انداخت.
«بالاخره یه جای امن...»
اما جونگ کوک هنوز آرام و قرار نداشت.
از پنجره بیرون را زیر نظر گرفته بود.
آوا نزدیکش آمد.
«هنوز فکر میکنی تعقیبمون کردن؟»
«من همیشه بدترین احتمال رو در نظر میگیرم.»
آوا لبخند محوی زد.
«برای همین هنوز زندهای.»
جونگ کوک برای اولین بار، به جای جواب دادن، فقط نگاهش کرد.
چند لحظه...
هیچکدام چیزی نگفتند.
سکوتشان عجیب آرامشبخش بود.
جیمین که این صحنه را از دور میدید، زیر لب خندید.
«بالاخره یخ آقای مأمور هم داره آب میشه...»
جونگ کوک سریع نگاهش را از آوا گرفت.
«مزخرف نگو.»
جیمین با خنده از اتاق بیرون رفت.
«باشه، باشه... من چیزی ندیدم.»
وقتی در بسته شد، دوباره سکوت بین آن دو برگشت.
آوا آرام گفت:
«از اولش فکر میکردم ازم متنفری.»
جونگ کوک چند ثانیه فکر کرد.
«نه...»
«فقط نمیتونستم بهت اعتماد کنم.»
«الان چی؟»
جونگ کوک نگاهش را به چشمان آوا دوخت.
«هنوز صددرصد نه...»
«ولی...»
آوا منتظر ادامهی جمله ماند.
«اگه امشب تو نبودی، جیمین زنده نمیموند.»
لبخند آرامی روی لبهای آوا نشست.
«این یعنی پیشرفت.»
جونگ کوک بیاختیار لبخند خیلی کوتاهی زد.
در همان لحظه، تلفن همراهش زنگ خورد.
شمارهای ناشناس.
تماس را وصل کرد.
صدای کانگ تهجون از آن سوی خط شنیده شد.
«از مرحلهی اول جون سالم به در بردین...»
«ولی مرحلهی دوم، شخصیه.»
جونگ کوک با لحن سردی گفت:
«منظورت چیه؟»
تهجون خندید.
«این بار... کسی که باید انتخاب کنه، تویی.»
تماس قطع شد.
همزمان، گوشی آوا هم لرزید.
وقتی صفحه را روشن کرد...
عکسی از خودش و جونگ کوک را دید.
همین چند دقیقه قبل، از بیرون پنجرهی مخفیگاه گرفته شده بود.
هر دو همزمان به سمت پنجره دویدند.
اما بیرون...
فقط تاریکی بود.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۶۰۰
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط