بیاعتماد
#بیاعتماد_32
+تو برو تو ماشین... منم میام..
-باشه فقط زود بیا..
اشکامو پاک کردم و برای بار آخر به عکس بورام خیره شدم...
هنوزم نمیتونم باور کنم که همه چیز تموم شده...
نمیتونم باور کنم که دیگه بورامی روی این کره ی خاکی وجود نداره...
از ظهر همینجوری دو زانو روی زمین نشستم و قطعا روی پام انقدری فشار اومده که نتونم به راحتی بلند شم..
از سر ناچاری سرمو انداختم پایین که دستی جلوم دراز شد..
با فکر اینکه جونگکوک از تو ماشین برگشته بدون نگاه کردن به چهرش فورا دستشو گرفتم و بلند شدم...
وقتی چهرشو دیدم یه لحظه کپ کردم...
+تو..تو اینجا چیکار میکنی؟!
لبخندی زد و گفت:
بهت گفتم حواست به دخترت باشه...
به نشونهی فک کردن نفسشو تو سینش حبس کرد و به یه نقطه خیره شد..
-ولی این جونگکوک اون جونگکوکی که من میشناسم نیست...
قطعا تا الان باید کل دنیا رو بخاطر از دست دادن دخترش به هم میریخت...
ولی...
با نگاه کردن به من بقیه حرفشو ادامه داد..
-ولی انگار واسش عادی شده دیگه...
ابرو داد و بالا و گفت:
نمیخوای بدونی واسه چی اومدم؟
+حتما اومدی زندگی منو دوباره خراب کنی دیگه...
-عا نه اینطور نیست چون تو دیگه چیزی واسه از دست دادن نداری ...
سوالی نگاش کردم که گفت:
اوه درسته....
جونگکوک هنوز پیشته..
جیغ بلندی کشیدم که باعث شد همه ی کارکنا به سمت ما برگردن..
+تو...تو... مطمئنم تو یه زهری ریختی...
زندگیتو تباه میکنم
نمیزارم یه آب خوش از گلوت پایین بره
-خانم مین .. بهتره.. خونسردی خودتو حفظ کنی..
حالا که دیگه...
با مشتی که تو صورت خورد حرفش نصفه موند...
+تو برو تو ماشین... منم میام..
-باشه فقط زود بیا..
اشکامو پاک کردم و برای بار آخر به عکس بورام خیره شدم...
هنوزم نمیتونم باور کنم که همه چیز تموم شده...
نمیتونم باور کنم که دیگه بورامی روی این کره ی خاکی وجود نداره...
از ظهر همینجوری دو زانو روی زمین نشستم و قطعا روی پام انقدری فشار اومده که نتونم به راحتی بلند شم..
از سر ناچاری سرمو انداختم پایین که دستی جلوم دراز شد..
با فکر اینکه جونگکوک از تو ماشین برگشته بدون نگاه کردن به چهرش فورا دستشو گرفتم و بلند شدم...
وقتی چهرشو دیدم یه لحظه کپ کردم...
+تو..تو اینجا چیکار میکنی؟!
لبخندی زد و گفت:
بهت گفتم حواست به دخترت باشه...
به نشونهی فک کردن نفسشو تو سینش حبس کرد و به یه نقطه خیره شد..
-ولی این جونگکوک اون جونگکوکی که من میشناسم نیست...
قطعا تا الان باید کل دنیا رو بخاطر از دست دادن دخترش به هم میریخت...
ولی...
با نگاه کردن به من بقیه حرفشو ادامه داد..
-ولی انگار واسش عادی شده دیگه...
ابرو داد و بالا و گفت:
نمیخوای بدونی واسه چی اومدم؟
+حتما اومدی زندگی منو دوباره خراب کنی دیگه...
-عا نه اینطور نیست چون تو دیگه چیزی واسه از دست دادن نداری ...
سوالی نگاش کردم که گفت:
اوه درسته....
جونگکوک هنوز پیشته..
جیغ بلندی کشیدم که باعث شد همه ی کارکنا به سمت ما برگردن..
+تو...تو... مطمئنم تو یه زهری ریختی...
زندگیتو تباه میکنم
نمیزارم یه آب خوش از گلوت پایین بره
-خانم مین .. بهتره.. خونسردی خودتو حفظ کنی..
حالا که دیگه...
با مشتی که تو صورت خورد حرفش نصفه موند...
- ۷.۲k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط