یک شب سرد زمستان...خسته و نالان و گریان...سوی آن کلبه برف
یک شب سرد زمستان...خسته و نالان و گریان...سوی آن کلبه برفتم...تا ببینم نازنین را...باد و طوفان زوزه میکرد...قلب من آهسته میزد...تا برفتم در بر او...دیدمش با دیگری بود...لب نهاده بر لب اوی...روزگار با من چه ها کرد...یارمو ازم جدا کرد....
- ۱.۵k
- ۱۰ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط