پارت ۲۲
پارت ۲۲
بعد از اون جملهش…
دیگه رسماً نمیتونستم درست نفس بکشم.
«چون الان دلم نمیخواد هیچکس این لحظه رو ازم بگیره.»
باد خنکی میوزید، ولی کنار جونگکوک هوا عجیب گرم بود.
اونقدر گرم که قلبم داشت آرومآروم آب میشد.
جونگکوک هنوز نگاهم میکرد.
نه اون نگاههای سرد همیشگیش.
این یکی فرق داشت.
آروم بود.
خسته بود.
و یه جوری نگام میکرد انگار بعد مدتها بالاخره یه جای امن پیدا کرده.
و لعنتی…
همین باعث میشد قلبم درد بگیره.
خیلی آروم گفتم:
+:
— چرا اینجوری نگام میکنی؟
جونگکوک چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آروم دستشو آورد سمت صورتم.
اونقدر آروم که فرصت داشتم عقب بکشم.
ولی نکشیدم.
انگشتاش خیلی نرم کنار موهام نشست.
و همون لمس کوچیک باعث شد نفسم بلرزه.
جونگکوک نگاهش افتاد روی لبام.
و برای اولین بار…
اون سکوت بینمون سنگین شد.
نه بد.
اون مدل سنگینیهایی که قلب آدمو دیوونه میکنه.
قلبم اونقدر بلند میزد که مطمئن بودم میشنوه.
جونگکوک خیلی آهسته گفت:
-:
— هنوزم باید ازم فاصله بگیری.
ولی این بار…
لحنش اصلاً شبیه هشدار نبود.
بیشتر شبیه خواهش بود.
آروم لبخند خیلی کوچیکی زدم.
+:
— پس چرا خودت نزدیک میشی؟
نگاهش برای یه لحظه لرزید.
و بعد…
خیلی آروم خم شد سمتم.
اونقدر آروم که انگار میخواست مطمئن شه واقعاً اجازه داره.
نفسم توی سینم حبس شد.
و وقتی لبهاش خیلی نرم روی لبهام نشست…
زمان کامل ایستاد.
بوسهش آروم بود.
گرم بود.
و یه جوری محتاط بود که قلبمو شکست.
انگار میترسید زیادی فشار بده و من از بین برم.
دستم ناخودآگاه رفت سمت یقه هودیش.
و جونگکوک همون لحظه خیلی آروم نفسشو بیرون داد.
لبهاش فقط چند ثانیه روی لبهام موند…
ولی همون چند ثانیه کافی بود که قلبم کامل از کنترل خارج شه.
وقتی آروم فاصله گرفت، هنوز خیلی نزدیکم بود.
اونقدر نزدیک که نفساش به صورتم میخورد.
و نگاهش…
خدای من.
اون نگاه بعد بوسه از خود بوسه خطرناکتر بود.
جونگکوک پیشونیشو خیلی آروم زد به پیشونیم.
چند ثانیه چشمهاشو بست.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— من رسماً بدبخت شدم.
بعد از اون جملهش…
دیگه رسماً نمیتونستم درست نفس بکشم.
«چون الان دلم نمیخواد هیچکس این لحظه رو ازم بگیره.»
باد خنکی میوزید، ولی کنار جونگکوک هوا عجیب گرم بود.
اونقدر گرم که قلبم داشت آرومآروم آب میشد.
جونگکوک هنوز نگاهم میکرد.
نه اون نگاههای سرد همیشگیش.
این یکی فرق داشت.
آروم بود.
خسته بود.
و یه جوری نگام میکرد انگار بعد مدتها بالاخره یه جای امن پیدا کرده.
و لعنتی…
همین باعث میشد قلبم درد بگیره.
خیلی آروم گفتم:
+:
— چرا اینجوری نگام میکنی؟
جونگکوک چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آروم دستشو آورد سمت صورتم.
اونقدر آروم که فرصت داشتم عقب بکشم.
ولی نکشیدم.
انگشتاش خیلی نرم کنار موهام نشست.
و همون لمس کوچیک باعث شد نفسم بلرزه.
جونگکوک نگاهش افتاد روی لبام.
و برای اولین بار…
اون سکوت بینمون سنگین شد.
نه بد.
اون مدل سنگینیهایی که قلب آدمو دیوونه میکنه.
قلبم اونقدر بلند میزد که مطمئن بودم میشنوه.
جونگکوک خیلی آهسته گفت:
-:
— هنوزم باید ازم فاصله بگیری.
ولی این بار…
لحنش اصلاً شبیه هشدار نبود.
بیشتر شبیه خواهش بود.
آروم لبخند خیلی کوچیکی زدم.
+:
— پس چرا خودت نزدیک میشی؟
نگاهش برای یه لحظه لرزید.
و بعد…
خیلی آروم خم شد سمتم.
اونقدر آروم که انگار میخواست مطمئن شه واقعاً اجازه داره.
نفسم توی سینم حبس شد.
و وقتی لبهاش خیلی نرم روی لبهام نشست…
زمان کامل ایستاد.
بوسهش آروم بود.
گرم بود.
و یه جوری محتاط بود که قلبمو شکست.
انگار میترسید زیادی فشار بده و من از بین برم.
دستم ناخودآگاه رفت سمت یقه هودیش.
و جونگکوک همون لحظه خیلی آروم نفسشو بیرون داد.
لبهاش فقط چند ثانیه روی لبهام موند…
ولی همون چند ثانیه کافی بود که قلبم کامل از کنترل خارج شه.
وقتی آروم فاصله گرفت، هنوز خیلی نزدیکم بود.
اونقدر نزدیک که نفساش به صورتم میخورد.
و نگاهش…
خدای من.
اون نگاه بعد بوسه از خود بوسه خطرناکتر بود.
جونگکوک پیشونیشو خیلی آروم زد به پیشونیم.
چند ثانیه چشمهاشو بست.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— من رسماً بدبخت شدم.
- ۱۲۴
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط