ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.57
(روایت از زبان ا.ت)
---
نزدیک غروب بود که دیگه نتونستم تو اتاق بمونم. سرم سنگین بود و حالم بد. فقط میخواستم یه لیوان آب از آشپزخونه بردارم و برگردم.
در رو باز کردم و اومدم تو راهرو. درست همون لحظه در اتاق جونگ کوک هم باز شد. اون اومد بیرون. موهاش ریخته بود و صورتش بسته بود. معلوم بود هنوز اعصابش خرد است.
هر دو همزمان وایستادیم. فاصلهمون فقط چند قدم بود. چند ثانیه هیچکدوم حرفی نزدیم. فقط به هم نگاه کردیم.
من اول سعی کردم رد بشم، ولی جونگ کوک یه قدم اومد جلوتر و راه رو بست. نه کامل، ولی کافی بود که نتونم راحت رد بشم.
با صدای خشک و کوتاه گفت:
- تو هم شنیدی؟
من به زمین نگاه کردم. گلوم گیر کرده بود. آروم جواب دادم:
+ آره... شنیدم.
چند لحظه سکوت شد. بعد جونگ کوک با لحن تندتری گفت:
- من که موافق نیستم. تو چی؟ قراره مثل یه دختر خوب قبول کنی؟
حرفش خورد تو ذوقم. سرم رو بلند کردم و مستقیم نگاش کردم. صدایم این بار گرفتهتر بود:
+ منم موافق نیستم. فکر کردی خوشحالم؟
جونگ کوک خندهی کوتاه و بیحالی کرد. بیشتر شبیه تمسخر بود تا خنده.
- پس هر دو مخالفیم. ولی ظاهراً نظر ما هیچکدوم مهم نیست.
من دیگه تحمل نداشتم. صدایم لرزید ولی سعی کردم محکم بگم:
+ حداقل سر من داد نزن. منم قربانی این تصمیمم، نه مقصرش.
جونگ کوک چند ثانیه به من خیره شد. ابرو هاش درهم بود. بعد شونه بالا انداخت و از کنارم رد شد. وقتی داشت میرفت، بدون اینکه برگرده گفت:
- هر کی مقصر باشه، نتیجهش یکیه. گیر کردیم به هم.
من همونجا تو راهرو موندم و به پشتش نگاه کردم. دستهام مشت شده بودن. اشک پشت چشمهام جمع شده بود ولی نذاشتم بیاد پایین.
برگشتم تو اتاق و در رو بستم. این بار محکمتر از همیشه.
هر دو ناراضی بودیم.
هر دو عصبانی بودیم.
و هیچکدوم نمیدونستیم چطور باید با این وضعیت جدید کنار بیایم.............
ادامه دارد.............
برای پارت بعدی
۳۵ لایک
۳۰ کامنت
۲ فالوور
۸ بازنشر
پارت های جدید
لایک بالای ۲۵
کامنت بالای ۳
Forbidden Weakness
p.57
(روایت از زبان ا.ت)
---
نزدیک غروب بود که دیگه نتونستم تو اتاق بمونم. سرم سنگین بود و حالم بد. فقط میخواستم یه لیوان آب از آشپزخونه بردارم و برگردم.
در رو باز کردم و اومدم تو راهرو. درست همون لحظه در اتاق جونگ کوک هم باز شد. اون اومد بیرون. موهاش ریخته بود و صورتش بسته بود. معلوم بود هنوز اعصابش خرد است.
هر دو همزمان وایستادیم. فاصلهمون فقط چند قدم بود. چند ثانیه هیچکدوم حرفی نزدیم. فقط به هم نگاه کردیم.
من اول سعی کردم رد بشم، ولی جونگ کوک یه قدم اومد جلوتر و راه رو بست. نه کامل، ولی کافی بود که نتونم راحت رد بشم.
با صدای خشک و کوتاه گفت:
- تو هم شنیدی؟
من به زمین نگاه کردم. گلوم گیر کرده بود. آروم جواب دادم:
+ آره... شنیدم.
چند لحظه سکوت شد. بعد جونگ کوک با لحن تندتری گفت:
- من که موافق نیستم. تو چی؟ قراره مثل یه دختر خوب قبول کنی؟
حرفش خورد تو ذوقم. سرم رو بلند کردم و مستقیم نگاش کردم. صدایم این بار گرفتهتر بود:
+ منم موافق نیستم. فکر کردی خوشحالم؟
جونگ کوک خندهی کوتاه و بیحالی کرد. بیشتر شبیه تمسخر بود تا خنده.
- پس هر دو مخالفیم. ولی ظاهراً نظر ما هیچکدوم مهم نیست.
من دیگه تحمل نداشتم. صدایم لرزید ولی سعی کردم محکم بگم:
+ حداقل سر من داد نزن. منم قربانی این تصمیمم، نه مقصرش.
جونگ کوک چند ثانیه به من خیره شد. ابرو هاش درهم بود. بعد شونه بالا انداخت و از کنارم رد شد. وقتی داشت میرفت، بدون اینکه برگرده گفت:
- هر کی مقصر باشه، نتیجهش یکیه. گیر کردیم به هم.
من همونجا تو راهرو موندم و به پشتش نگاه کردم. دستهام مشت شده بودن. اشک پشت چشمهام جمع شده بود ولی نذاشتم بیاد پایین.
برگشتم تو اتاق و در رو بستم. این بار محکمتر از همیشه.
هر دو ناراضی بودیم.
هر دو عصبانی بودیم.
و هیچکدوم نمیدونستیم چطور باید با این وضعیت جدید کنار بیایم.............
ادامه دارد.............
برای پارت بعدی
۳۵ لایک
۳۰ کامنت
۲ فالوور
۸ بازنشر
پارت های جدید
لایک بالای ۲۵
کامنت بالای ۳
- ۳۲۳
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط