ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.61
(روایت از زبان ا.ت)
---
حرف جونگ کوک هنوز تو سرم میچرخید.
"ظاهراً دارن تاریخ تعیین میکنن. یک ماه دیگه"
بعد از اینکه از کنارم رد شد و رفت بالا، من همونجا تو راهرو موندم. پاهام انگار به زمین چسبیده بود. یک ماه. فقط یک ماه. بعدش باید با کسی ازدواج کنم که حتی تحمل نگاه کردن به من رو نداره.
رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب برداشتم. دستهام میلرزید. لیوان رو گذاشتم رو پیشخون و نشستم روی یکی از صندلیها. دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. سرم رو گذاشتم رو دستام و آروم گریه کردم. این بار سعی کردم صدام در نیاد، ولی شانههام میلرزید.
چند دقیقه بعد صدای قدم اومد. بلند شدم و سریع اشکهام رو پاک کردم. مامانم بود. وقتی چشمای قرمزمو دید، اومد نزدیک و موهام رو نوازش کرد. چیزی نپرسید. فقط آروم گفت که اگه خواستم حرف بزنم، اینجاست. من فقط سر تکون دادم. نمیتونستم بهش بگم چقدر از این تصمیم متنفرم. نمیخواستم ناراحتترش کنم.
بعد از رفتن مامان، دوباره تنها شدم. گوشیم رو چک کردم. هنوز هیچ پیام جدیدی نبود. سکوت کامل از اون شب. انگار اون همه تهدید یهو محو شده بود و جاش رو این کابوس جدید گرفته بود.
نزدیک ظهر بود که از پنجرهی آشپزخونه دیدم بابام و بابای جونگ کوک تو حیاط دارن قدم میزنن و حرف میزنن. گاهی به خونه اشاره میکردن. معلوم بود دارن دربارهی جزئیات حرف میزنن. مکان، تاریخ، شاید حتی لباس.
دلم شور افتاد. بلند شدم و رفتم بالا. وقتی از کنار در اتاق جونگ کوک رد میشدم، درش نیمهباز بود. اون داخل نشسته بود روی تخت و به گوشیش خیره بود. وقتی صدای قدمم رو شنید، سرش رو بلند کرد. چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
من چیزی نگفتم. اونم چیزی نگفت. فقط نگاش سرد و خسته بود. بعد من سرمو انداختم پایین و رفتم تو اتاق خودم.............
ادامه دارد............
Forbidden Weakness
p.61
(روایت از زبان ا.ت)
---
حرف جونگ کوک هنوز تو سرم میچرخید.
"ظاهراً دارن تاریخ تعیین میکنن. یک ماه دیگه"
بعد از اینکه از کنارم رد شد و رفت بالا، من همونجا تو راهرو موندم. پاهام انگار به زمین چسبیده بود. یک ماه. فقط یک ماه. بعدش باید با کسی ازدواج کنم که حتی تحمل نگاه کردن به من رو نداره.
رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب برداشتم. دستهام میلرزید. لیوان رو گذاشتم رو پیشخون و نشستم روی یکی از صندلیها. دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. سرم رو گذاشتم رو دستام و آروم گریه کردم. این بار سعی کردم صدام در نیاد، ولی شانههام میلرزید.
چند دقیقه بعد صدای قدم اومد. بلند شدم و سریع اشکهام رو پاک کردم. مامانم بود. وقتی چشمای قرمزمو دید، اومد نزدیک و موهام رو نوازش کرد. چیزی نپرسید. فقط آروم گفت که اگه خواستم حرف بزنم، اینجاست. من فقط سر تکون دادم. نمیتونستم بهش بگم چقدر از این تصمیم متنفرم. نمیخواستم ناراحتترش کنم.
بعد از رفتن مامان، دوباره تنها شدم. گوشیم رو چک کردم. هنوز هیچ پیام جدیدی نبود. سکوت کامل از اون شب. انگار اون همه تهدید یهو محو شده بود و جاش رو این کابوس جدید گرفته بود.
نزدیک ظهر بود که از پنجرهی آشپزخونه دیدم بابام و بابای جونگ کوک تو حیاط دارن قدم میزنن و حرف میزنن. گاهی به خونه اشاره میکردن. معلوم بود دارن دربارهی جزئیات حرف میزنن. مکان، تاریخ، شاید حتی لباس.
دلم شور افتاد. بلند شدم و رفتم بالا. وقتی از کنار در اتاق جونگ کوک رد میشدم، درش نیمهباز بود. اون داخل نشسته بود روی تخت و به گوشیش خیره بود. وقتی صدای قدمم رو شنید، سرش رو بلند کرد. چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
من چیزی نگفتم. اونم چیزی نگفت. فقط نگاش سرد و خسته بود. بعد من سرمو انداختم پایین و رفتم تو اتاق خودم.............
ادامه دارد............
- ۶۳۵
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط