ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.45🎁
(روایت از زبان ا.ت)
---
پیام "آخرین فرصت" هنوز روی صفحه بود. دستهام میلرزید. فقط یه قدم به در نزدیکتر شده بودم. جونگ کوک روبهروم ایستاده بود و نگاش از گوشیم نمیاومد پایین. نگهبان دوم کمی عقبتر بود. از پایین هنوز خبری از نگهبانی که رفته بود بیرون، نرسیده بود.
من با صدای گرفته گفتم:
+ گفته آخرین فرصته...
جونگ کوک سرش رو کمی پایین آورد تا بهتر ببینه.
- آخرین فرصت برای چی؟
من سرم رو تکون دادم. نمیدونستم. فقط همون سه کلمه بود. هیچ توضیح دیگهای نداشت. گوشی رو محکمتر گرفتم.
از پشت پرده دوباره صدا اومد. این بار واضحتر. مثل فشار آوردن به شیشه. کوتاه، ولی محکمتر از قبل. من ناخودآگاه یه قدم دیگه عقب رفتم. جونگ کوک سریع گفت:
- نرو عقب. همونجا بمون.
من وایستادم. نفسم تند شده بود. به پرده نگاه کردم. هیچ سایهای دیده نمیشد، ولی حس میکردم کسی دقیقاً اون پشت ایستاده.
جونگ کوک دستش رو کمی جلوتر آورد، ولی از در رد نکرد. فقط گفت:
- ا.ت. گوشی رو بده من. فقط یه لحظه.
من سرم رو تکون دادم.
+ نمیتونم.
- چرا؟
+ چون... اگه بدم، ممکنه بدتر بشه.
چند ثانیه سکوت شد. فقط صدای نفسهام و باد بیرون میاومد. بعد جونگ کوک آرومتر گفت:
- پس حداقل در رو همینقدر باز نگه دار. نبند. من اینجام. نگهبانها اینجان. هیچکس نمیتونه از این طرف بیاد تو.
من به در نگاه کردم. به فاصلهی کم بین ما. بعد به گوشی. صفحه خاموش شده بود. دوباره روشنش کردم. هیچ پیام جدیدی نبود. فقط همون «آخرین فرصت» مونده بود.
یهو از پایین صدای دویدن اومد. نگهبانی که رفته بود بیرون، داشت سریع از پلهها بالا میاومد. وقتی رسید، نفسنفس میزد و آروم چیزی به جونگ کوک گفت. من کامل نشنیدم. فقط دیدم جونگ کوک ابروهام رو درهم کرد و نگاش تیزتر شد.
بعد برگشت سمت من و با صدای پایین گفت:
- بیرون کسی دیده نشده. ولی روی قاب پنجرهی تو رد دست هست. تازه.
قلبم ریخت. رد دست. یعنی واقعاً کسی تا چند لحظهی پیش اونجا بوده.
گوشیم دوباره ویبره رفت. این بار دستم تقریباً ولش کرد. با عجله نگاه کردم.
پیام جدید:
"تصمیم بگیر. الان"
و بعدش فوری:
"یا در رو ببند و تنها بمون. یا کامل باز کن و ببین چی میشه"
دستهام کاملاً سرد شدن. به جونگ کوک نگاه کردم. اون هم به صفحهی گوشیم خیره شده بود. این بار پیام رو دیده بود.
چند ثانیه هیچکدوم حرفی نزدیم. فقط به هم نگاه کردیم. بعد جونگ کوک خیلی آروم، فقط برای من گفت:
- ا.ت... انتخاب کن.
و من میدونستم که دیگه راه برگشتی نیست............
ادامه دارد.............
پایان پارت های هدیه
برای پارت بعدی
۳۵ لایک
۳۰ کامنت
۷ بازنشر
لایک پارت های جدید
بالای ۲۰
کامنت
بالای ۳
Forbidden Weakness
p.45🎁
(روایت از زبان ا.ت)
---
پیام "آخرین فرصت" هنوز روی صفحه بود. دستهام میلرزید. فقط یه قدم به در نزدیکتر شده بودم. جونگ کوک روبهروم ایستاده بود و نگاش از گوشیم نمیاومد پایین. نگهبان دوم کمی عقبتر بود. از پایین هنوز خبری از نگهبانی که رفته بود بیرون، نرسیده بود.
من با صدای گرفته گفتم:
+ گفته آخرین فرصته...
جونگ کوک سرش رو کمی پایین آورد تا بهتر ببینه.
- آخرین فرصت برای چی؟
من سرم رو تکون دادم. نمیدونستم. فقط همون سه کلمه بود. هیچ توضیح دیگهای نداشت. گوشی رو محکمتر گرفتم.
از پشت پرده دوباره صدا اومد. این بار واضحتر. مثل فشار آوردن به شیشه. کوتاه، ولی محکمتر از قبل. من ناخودآگاه یه قدم دیگه عقب رفتم. جونگ کوک سریع گفت:
- نرو عقب. همونجا بمون.
من وایستادم. نفسم تند شده بود. به پرده نگاه کردم. هیچ سایهای دیده نمیشد، ولی حس میکردم کسی دقیقاً اون پشت ایستاده.
جونگ کوک دستش رو کمی جلوتر آورد، ولی از در رد نکرد. فقط گفت:
- ا.ت. گوشی رو بده من. فقط یه لحظه.
من سرم رو تکون دادم.
+ نمیتونم.
- چرا؟
+ چون... اگه بدم، ممکنه بدتر بشه.
چند ثانیه سکوت شد. فقط صدای نفسهام و باد بیرون میاومد. بعد جونگ کوک آرومتر گفت:
- پس حداقل در رو همینقدر باز نگه دار. نبند. من اینجام. نگهبانها اینجان. هیچکس نمیتونه از این طرف بیاد تو.
من به در نگاه کردم. به فاصلهی کم بین ما. بعد به گوشی. صفحه خاموش شده بود. دوباره روشنش کردم. هیچ پیام جدیدی نبود. فقط همون «آخرین فرصت» مونده بود.
یهو از پایین صدای دویدن اومد. نگهبانی که رفته بود بیرون، داشت سریع از پلهها بالا میاومد. وقتی رسید، نفسنفس میزد و آروم چیزی به جونگ کوک گفت. من کامل نشنیدم. فقط دیدم جونگ کوک ابروهام رو درهم کرد و نگاش تیزتر شد.
بعد برگشت سمت من و با صدای پایین گفت:
- بیرون کسی دیده نشده. ولی روی قاب پنجرهی تو رد دست هست. تازه.
قلبم ریخت. رد دست. یعنی واقعاً کسی تا چند لحظهی پیش اونجا بوده.
گوشیم دوباره ویبره رفت. این بار دستم تقریباً ولش کرد. با عجله نگاه کردم.
پیام جدید:
"تصمیم بگیر. الان"
و بعدش فوری:
"یا در رو ببند و تنها بمون. یا کامل باز کن و ببین چی میشه"
دستهام کاملاً سرد شدن. به جونگ کوک نگاه کردم. اون هم به صفحهی گوشیم خیره شده بود. این بار پیام رو دیده بود.
چند ثانیه هیچکدوم حرفی نزدیم. فقط به هم نگاه کردیم. بعد جونگ کوک خیلی آروم، فقط برای من گفت:
- ا.ت... انتخاب کن.
و من میدونستم که دیگه راه برگشتی نیست............
ادامه دارد.............
پایان پارت های هدیه
برای پارت بعدی
۳۵ لایک
۳۰ کامنت
۷ بازنشر
لایک پارت های جدید
بالای ۲۰
کامنت
بالای ۳
- ۴۹۰
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط