ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.59
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
از کنار در اتاق ا.ت که رد شدم، یه لحظه وایستادم.
از پشت در صدای آروم گریه میاومد. نه بلند، ولی معلوم بود. شانههاش احتمالاً میلرزید. چند ثانیه همونجا موندم، بعد بدون اینکه در بزنم یا چیزی بگم، رفتم پایین.
اعصابم خرد بود. از صبح. از وقتی بابام و پدر ا.ت موضوع ازدواج رو گفتن. هر چی فکر میکردم، بیشتر عصبانی میشدم. من که هیچوقت نخواستم پای هیچ تعهدی برم، حالا داشتن بدون نظرم برام تصمیم میگرفتن.
رفتم تو آشپزخونه. یه بطری شیر موز از یخچال برداشتم و درش رو باز کردم. وسط خوردن بودم که صدای قدم از پلهها اومد. ا.ت بود. چشمهاش قرمز و باد کرده بود. معلوم بود تازه گریه کرده. وقتی منو دید، یه لحظه مکث کرد. بعد سعی کرد رد بشه.
من جلوش رو نگرفتم. فقط با لحن خشک گفتم:
- هنوزم گریه میکنی؟
ا.ت ایستاد. سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد. صدایش گرفته بود:
+ به تو مربوط نیست.
من شونه بالا انداختم و بطری رو گذاشتم رو کانتر.
- راست میگی. مربوط نیست. هیچکدوممون انتخاب نکردیم، پس گریه کردن هم فایده نداره.
ا.ت چند ثانیه ساکت موند. بعد با صدای لرزونتر گفت:
+ حداقل تو عصبیای. من فقط... نمیتونم هضمش کنم.
من بهش نگاه کردم. چشمهاش دوباره پر از اشک شده بود. یه لحظه چیزی تو سینهم حرکت کرد، ولی سریع هلش دادم پایین. نمیخواستم نرم بشم. نمیخواستم هیچ حسی بیاد بالا.
با لحن سردتر گفتم:
- پس برو تو اتاقت هضمش کن. گریه کردن جلوی من چیزی رو عوض نمیکنه.
ا.ت نگاش رو پایین انداخت. بدون اینکه جوابی بده، برگشت و از پلهها رفت بالا. صدای بستهشدن در اتاقش اومد. بعد دوباره سکوت.
من همونجا کنار کانتر موندم و به بطری نیمهخالی نگاه کردم.
دستهام مشت شده بودن.
ازدواج اجباری.
یه دختر که هی گریه میکنه.
و من که هر روز بیشتر از قبل از این خونه و این وضعیت بیزار میشدم.
و نمیدونستم این عصبانیت قراره تا کجا ادامه پیدا کنه................
ادامه دارد.............
Forbidden Weakness
p.59
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
از کنار در اتاق ا.ت که رد شدم، یه لحظه وایستادم.
از پشت در صدای آروم گریه میاومد. نه بلند، ولی معلوم بود. شانههاش احتمالاً میلرزید. چند ثانیه همونجا موندم، بعد بدون اینکه در بزنم یا چیزی بگم، رفتم پایین.
اعصابم خرد بود. از صبح. از وقتی بابام و پدر ا.ت موضوع ازدواج رو گفتن. هر چی فکر میکردم، بیشتر عصبانی میشدم. من که هیچوقت نخواستم پای هیچ تعهدی برم، حالا داشتن بدون نظرم برام تصمیم میگرفتن.
رفتم تو آشپزخونه. یه بطری شیر موز از یخچال برداشتم و درش رو باز کردم. وسط خوردن بودم که صدای قدم از پلهها اومد. ا.ت بود. چشمهاش قرمز و باد کرده بود. معلوم بود تازه گریه کرده. وقتی منو دید، یه لحظه مکث کرد. بعد سعی کرد رد بشه.
من جلوش رو نگرفتم. فقط با لحن خشک گفتم:
- هنوزم گریه میکنی؟
ا.ت ایستاد. سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد. صدایش گرفته بود:
+ به تو مربوط نیست.
من شونه بالا انداختم و بطری رو گذاشتم رو کانتر.
- راست میگی. مربوط نیست. هیچکدوممون انتخاب نکردیم، پس گریه کردن هم فایده نداره.
ا.ت چند ثانیه ساکت موند. بعد با صدای لرزونتر گفت:
+ حداقل تو عصبیای. من فقط... نمیتونم هضمش کنم.
من بهش نگاه کردم. چشمهاش دوباره پر از اشک شده بود. یه لحظه چیزی تو سینهم حرکت کرد، ولی سریع هلش دادم پایین. نمیخواستم نرم بشم. نمیخواستم هیچ حسی بیاد بالا.
با لحن سردتر گفتم:
- پس برو تو اتاقت هضمش کن. گریه کردن جلوی من چیزی رو عوض نمیکنه.
ا.ت نگاش رو پایین انداخت. بدون اینکه جوابی بده، برگشت و از پلهها رفت بالا. صدای بستهشدن در اتاقش اومد. بعد دوباره سکوت.
من همونجا کنار کانتر موندم و به بطری نیمهخالی نگاه کردم.
دستهام مشت شده بودن.
ازدواج اجباری.
یه دختر که هی گریه میکنه.
و من که هر روز بیشتر از قبل از این خونه و این وضعیت بیزار میشدم.
و نمیدونستم این عصبانیت قراره تا کجا ادامه پیدا کنه................
ادامه دارد.............
- ۵۵۴
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط