CHERRY BLOSSOM
CHERRY BLOSSOM
Part 9
×از خود راضی هم که هستی
_انقدر حرف نزن اگه دهنت همینجوری باز بمونه مگس میره داخلش(دوست پسر نمونه)
×{چشم غره)
.
سونگمین و رز باهم رفتن داخل آشپزخونه و مشغول درست کردن غذا شدن...
موقعی که رز داشت از طعم غذا میچشید سونگمین نیم نگاهی به لباساش کرد و لباشو از هم فاصله داد:
_چرا جلوی این پسره اینجور لباسای کوتاهی میپوشی؟
{سر قابلمه رو گذاشت}
×چون دوست دارم
_یادت رفته که نزدیک بود بخاطر همین زبون درازیت به شهادت برسی؟
×نه یادم نرفته ولی اینجا خونه ی منه و با هرکی، هرجور که بخوام برخورد میکنم
_باشه پس از این به بعد هر اتفاقی که افتاد بدون مقصرش خودتی
×اممم اوکی
(پرش زمانی)
ویو رز
بلاخره چیدن میز تموم شد و هر سه تامون نشستیم سر میز من شروع کردم به خوردن که تا سرمو اوردم بالا دیدم سونگمین و هان با حالت جدی بهم زل زدن
×هی هی پسرا دیگه کافیه غذاتونو بخورید الانه که سرد بشه
£رز بهش بگو که دیگه اینجوری بهم زل نزنه وگرنه چشاشو در میارم میزارم کف دستش{همچنان زل زده بود توی چشمای سونگمین}
_رز بهش بگو که خفه شه وگرنه مثل اون موقع زیر بار کتک میگیرمش
£اگر اونموقع ازت کتک خوردم بخاطر این بود که یهویی توی صورت قشنگم مشت زدی
_سعی میکنم که باور کنم{شروع کرد به خوردن غذا}
(پرش زمانی به موقع رفتن سونگمین)
_خب دیگه من دارم میرم بهتره که نزدیک دوست دخترم نشی {رو به هان}
£نترس حتی از دو متریشم رد نمیشم
_بدون که اگه بفهمم حتی ناخن کوچیکه ات بهش خورده.........
{پرید وسط حرفش}
×خیلی خب دیگه فهمید که نباید بهم دست بزنه حالا دیگه برو دیر وقته{هولش داد به بیرون خونه و درو بست}
×هوفففف
£رز!
×هوم؟
£میشه یکم حرف بزنیم؟
×میشه بزاریمش برای فردا؟ آخه الان خیلی خستم
£امم باشه پس شب بخیر{لبخند}
×شب تو هم بخیر
رز که میدونست هان میخواد درباره ی سونگمین ازش بپرسه یجوری موضوع رو پیچوند تا بتونه یکم فکر کنه و چند تا جواب آماده پیدا کنه....
.
کلافه و پریشون رفت سمت اتاقش و خودشو روی تخت انداخت و با حرص دست پا زد که باعث شد ملافه ی تخت نظمش بهم بخوره....
ویو سونگمین
بعد از اینکه رسیدم عمارت سوئیچ ماشین رو به راننده دادم و رفتم داخل که دیدم عمارت غرق در سکوته برای یک لحظه احساس تشنگی زیادی کردم پس رفتم سمت آشپزخونه ی عمارت تا آب بخورم هرچی بیشتر به آشپزخونه نزدیک میشدم صداهای بیشتری به گوشم میرسید بی صدا پشت دیوار ایستادم تا به مکالمه ی بین اون دو فرد گوش کنم...
ادامه دارد🍒.......
Part 9
×از خود راضی هم که هستی
_انقدر حرف نزن اگه دهنت همینجوری باز بمونه مگس میره داخلش(دوست پسر نمونه)
×{چشم غره)
.
سونگمین و رز باهم رفتن داخل آشپزخونه و مشغول درست کردن غذا شدن...
موقعی که رز داشت از طعم غذا میچشید سونگمین نیم نگاهی به لباساش کرد و لباشو از هم فاصله داد:
_چرا جلوی این پسره اینجور لباسای کوتاهی میپوشی؟
{سر قابلمه رو گذاشت}
×چون دوست دارم
_یادت رفته که نزدیک بود بخاطر همین زبون درازیت به شهادت برسی؟
×نه یادم نرفته ولی اینجا خونه ی منه و با هرکی، هرجور که بخوام برخورد میکنم
_باشه پس از این به بعد هر اتفاقی که افتاد بدون مقصرش خودتی
×اممم اوکی
(پرش زمانی)
ویو رز
بلاخره چیدن میز تموم شد و هر سه تامون نشستیم سر میز من شروع کردم به خوردن که تا سرمو اوردم بالا دیدم سونگمین و هان با حالت جدی بهم زل زدن
×هی هی پسرا دیگه کافیه غذاتونو بخورید الانه که سرد بشه
£رز بهش بگو که دیگه اینجوری بهم زل نزنه وگرنه چشاشو در میارم میزارم کف دستش{همچنان زل زده بود توی چشمای سونگمین}
_رز بهش بگو که خفه شه وگرنه مثل اون موقع زیر بار کتک میگیرمش
£اگر اونموقع ازت کتک خوردم بخاطر این بود که یهویی توی صورت قشنگم مشت زدی
_سعی میکنم که باور کنم{شروع کرد به خوردن غذا}
(پرش زمانی به موقع رفتن سونگمین)
_خب دیگه من دارم میرم بهتره که نزدیک دوست دخترم نشی {رو به هان}
£نترس حتی از دو متریشم رد نمیشم
_بدون که اگه بفهمم حتی ناخن کوچیکه ات بهش خورده.........
{پرید وسط حرفش}
×خیلی خب دیگه فهمید که نباید بهم دست بزنه حالا دیگه برو دیر وقته{هولش داد به بیرون خونه و درو بست}
×هوفففف
£رز!
×هوم؟
£میشه یکم حرف بزنیم؟
×میشه بزاریمش برای فردا؟ آخه الان خیلی خستم
£امم باشه پس شب بخیر{لبخند}
×شب تو هم بخیر
رز که میدونست هان میخواد درباره ی سونگمین ازش بپرسه یجوری موضوع رو پیچوند تا بتونه یکم فکر کنه و چند تا جواب آماده پیدا کنه....
.
کلافه و پریشون رفت سمت اتاقش و خودشو روی تخت انداخت و با حرص دست پا زد که باعث شد ملافه ی تخت نظمش بهم بخوره....
ویو سونگمین
بعد از اینکه رسیدم عمارت سوئیچ ماشین رو به راننده دادم و رفتم داخل که دیدم عمارت غرق در سکوته برای یک لحظه احساس تشنگی زیادی کردم پس رفتم سمت آشپزخونه ی عمارت تا آب بخورم هرچی بیشتر به آشپزخونه نزدیک میشدم صداهای بیشتری به گوشم میرسید بی صدا پشت دیوار ایستادم تا به مکالمه ی بین اون دو فرد گوش کنم...
ادامه دارد🍒.......
- ۷.۴k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط