سالها بود که دوستش داشتم
سالها بود که دوستش داشتم
وقتی میدیدمش چشمانم برق میزد و دست و پایم یخ میکرد ....
کافی بود لحظه ای از کنارش رد بشوم...
کارم ساخته بود.... همیشه نگران بودم که نکند دست دلم رو شود...آرام باش دختر آخر یکروز این دست و دل لرزیدنت کار میدهد دستت... در جمع و مهمانی های خصوصی از هر فرصتی استفاده میکردم تا بهتر ببینمش...بهتر در چشمانش نگاه کنم...تا بفهمم در دلش چه خبر است... میدانی ....پسر شیطون و بازیگوشی بود...به این سادگی ها نبود که بفهمی در دلش چه خبر است... احساس میکردم همه چیز را پشت خنده های همیشگی اش و ته ریشی که فوق العاده دوست داشت پنهان میکرد... بقول خودش دیوانگی عالمی داشت برایش.... و هرگز نمیخواست که ازین عالم بیرون بیاید... فقط گاهی از نگاهای یواشکی و زیر زیرکی اش اون هم با کلی سرخ و سفید شدن...میشد فهمید ک در دلش چه خبر است... سالها گذشت و دلم برایش هر لحظه لرزید... حتی گاهی شبها وقتی بهش فکر میکردم گریم میگرفت و کارای احمقانه میزد بسرم...
هرگز بخاطر غرور دخترانه ام دم نزدم...
از طرفی دوست داشتم او بگوید... بیاید و دستانم را بگیرد و آرام بگوید: من هم از بچگی دوستت داشتم...از همان روزهای بچگی که تو روسری گلداری سر داشتی و دخترانه میرقصیدی زیرزیرکی نگاهت میکردم و نگران بودم نکند کسی بفهمد.... اما هیچوقت نیامد ..... هنوزهم دست و دلم میلرزد... گاهی بیشتر از یک روز معمولی در فکرش هستم.... نکند روزی بشود که هرگز نیاید و عشق در دلم بمیرد...!!!!!
وقتی میدیدمش چشمانم برق میزد و دست و پایم یخ میکرد ....
کافی بود لحظه ای از کنارش رد بشوم...
کارم ساخته بود.... همیشه نگران بودم که نکند دست دلم رو شود...آرام باش دختر آخر یکروز این دست و دل لرزیدنت کار میدهد دستت... در جمع و مهمانی های خصوصی از هر فرصتی استفاده میکردم تا بهتر ببینمش...بهتر در چشمانش نگاه کنم...تا بفهمم در دلش چه خبر است... میدانی ....پسر شیطون و بازیگوشی بود...به این سادگی ها نبود که بفهمی در دلش چه خبر است... احساس میکردم همه چیز را پشت خنده های همیشگی اش و ته ریشی که فوق العاده دوست داشت پنهان میکرد... بقول خودش دیوانگی عالمی داشت برایش.... و هرگز نمیخواست که ازین عالم بیرون بیاید... فقط گاهی از نگاهای یواشکی و زیر زیرکی اش اون هم با کلی سرخ و سفید شدن...میشد فهمید ک در دلش چه خبر است... سالها گذشت و دلم برایش هر لحظه لرزید... حتی گاهی شبها وقتی بهش فکر میکردم گریم میگرفت و کارای احمقانه میزد بسرم...
هرگز بخاطر غرور دخترانه ام دم نزدم...
از طرفی دوست داشتم او بگوید... بیاید و دستانم را بگیرد و آرام بگوید: من هم از بچگی دوستت داشتم...از همان روزهای بچگی که تو روسری گلداری سر داشتی و دخترانه میرقصیدی زیرزیرکی نگاهت میکردم و نگران بودم نکند کسی بفهمد.... اما هیچوقت نیامد ..... هنوزهم دست و دلم میلرزد... گاهی بیشتر از یک روز معمولی در فکرش هستم.... نکند روزی بشود که هرگز نیاید و عشق در دلم بمیرد...!!!!!
- ۱.۷k
- ۲۶ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط