`` قشنگ ترین اشتباه ``
`` قشنگ ترین اشتباه ``
chapter : ²
part : ⁶
انتظارش را نداشتم اما...
متقابلا بغلم کرد.
واقعا برای خودم متاسف بودم که اینگونه قضاوتش کردم.
گهگداری یک دیگر را بغل میکردیم.
اما اینبار...
انگار تنها یک بغل ساده نبود.
درونش غم داشت.
اما غم خالص نه.
غم درون قلبی که داشت آرام میگرفت.
یا...
قلبی که داشتم آرامش میکردم.
کمی بعد از یک دیگر جدا شدیم.
با لبخند به صورتم نگاه میکرد و من با چهرهای که هر لحظه امکان داشت ذوب شود.
انکشت کوچکش را رو به رویم گرفت و جدی گفت :
_ « قول بده...
دیگه راجب این چیزا صحبت یا فکر نمیکنی. »
بی وقفه انگشتش را گرفتم.
خودش هم کمی تعجب کرد.
اما خوشحال بودم که تنوانستم دوباره اعتمادش را به دست بیاورم.
مانند یک پر بلندم کرد و بر روی پاهایش روی صندلی نشاند.
خودش هم فکر نمیکرد آنقدر سبک باشم.
بی وقفه دستش را دور کمرم حلقه کرد و نزدیک صورتم آمد.
دستانم را دو طرف گردنش گذاشت و خودم را نزدیک تر بردم.
یک سانتی لبانم بود که چشمانش را بست.
متقابلا چشمانم را بستم.
لبانم بر روی لبانش فرود آمد.
آرام اما پر از خواستن میبوسید.
بهترین حس زندگیم را کنارش تجربه میکردم.
اصلا مهم نبود که در هوای روشن میتوانستند ما را ببینند.
مهم تنها این بود که من و جیمین بالاخره داریم با آرامش این حس را تجربه میکنیم.
کسی چه میداند؟
شاید هم قرار است تنها یک حس زودگذر باشد.
اما نه.
من قول دادم که دیگر به این چیزا فکر نمیکنم.
بهتر است از این نظر هم خیالش را راحت سازم.
دستی به کمرم کشید و کامل روی پاهایش نشاندم.
دستم را در موهای پرپشتش فرو بردم و به آرامی شروع کردم به نوازش.
اشتباه نکنم خیلی خوشش آمده باشد.
حین بوسه پوزخندی زد و ادامه داد.
یکی از سینههایم را در دستش فشرد.
ناخواسته از لبانش جدا شدم و سرم را بالا بردم.
نالهای آه مانند از بین لبانم خارج کردم.
سرش را در گردنم فرو برد و عمیق بویید.
زبانی به قسمتی از گردنم کشید و همانجا را به دندان گرفت.
نفسی لرزان از دهانم خارج شد.
ستون به ستون گردنم را میبوسید و میمکید.
زمانی که احساس کرد دلتنگیش برطرف شده از گردنم دل کند و گفت :
ادامه دارد...
²⁷ لایک
chapter : ²
part : ⁶
انتظارش را نداشتم اما...
متقابلا بغلم کرد.
واقعا برای خودم متاسف بودم که اینگونه قضاوتش کردم.
گهگداری یک دیگر را بغل میکردیم.
اما اینبار...
انگار تنها یک بغل ساده نبود.
درونش غم داشت.
اما غم خالص نه.
غم درون قلبی که داشت آرام میگرفت.
یا...
قلبی که داشتم آرامش میکردم.
کمی بعد از یک دیگر جدا شدیم.
با لبخند به صورتم نگاه میکرد و من با چهرهای که هر لحظه امکان داشت ذوب شود.
انکشت کوچکش را رو به رویم گرفت و جدی گفت :
_ « قول بده...
دیگه راجب این چیزا صحبت یا فکر نمیکنی. »
بی وقفه انگشتش را گرفتم.
خودش هم کمی تعجب کرد.
اما خوشحال بودم که تنوانستم دوباره اعتمادش را به دست بیاورم.
مانند یک پر بلندم کرد و بر روی پاهایش روی صندلی نشاند.
خودش هم فکر نمیکرد آنقدر سبک باشم.
بی وقفه دستش را دور کمرم حلقه کرد و نزدیک صورتم آمد.
دستانم را دو طرف گردنش گذاشت و خودم را نزدیک تر بردم.
یک سانتی لبانم بود که چشمانش را بست.
متقابلا چشمانم را بستم.
لبانم بر روی لبانش فرود آمد.
آرام اما پر از خواستن میبوسید.
بهترین حس زندگیم را کنارش تجربه میکردم.
اصلا مهم نبود که در هوای روشن میتوانستند ما را ببینند.
مهم تنها این بود که من و جیمین بالاخره داریم با آرامش این حس را تجربه میکنیم.
کسی چه میداند؟
شاید هم قرار است تنها یک حس زودگذر باشد.
اما نه.
من قول دادم که دیگر به این چیزا فکر نمیکنم.
بهتر است از این نظر هم خیالش را راحت سازم.
دستی به کمرم کشید و کامل روی پاهایش نشاندم.
دستم را در موهای پرپشتش فرو بردم و به آرامی شروع کردم به نوازش.
اشتباه نکنم خیلی خوشش آمده باشد.
حین بوسه پوزخندی زد و ادامه داد.
یکی از سینههایم را در دستش فشرد.
ناخواسته از لبانش جدا شدم و سرم را بالا بردم.
نالهای آه مانند از بین لبانم خارج کردم.
سرش را در گردنم فرو برد و عمیق بویید.
زبانی به قسمتی از گردنم کشید و همانجا را به دندان گرفت.
نفسی لرزان از دهانم خارج شد.
ستون به ستون گردنم را میبوسید و میمکید.
زمانی که احساس کرد دلتنگیش برطرف شده از گردنم دل کند و گفت :
ادامه دارد...
²⁷ لایک
- ۲۸۳
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط