آرزوی دیدارت را دارم....
آرزوی دیدارت را دارم....
پارت 2
["ویو سلین"]
بوی موهاشو وارد ریه هام کردم،درست بوی تهیونگ میده...
با صدای آوا سرم بالا آوردم و نگاش کردم:
+"جانم؟."
_"خوبی تو؟امروز خیلی تو خودتی سلین."
آب دهنمو قورت دادم:
+"خوبم نترس یکم نگرانم....از اینکه بابا چی میخواد بگه."
سری تکون دادو دستشو روی بازوم فشرد،ماشین تاکسی توی شهر میچرخید..
چقد همچی و همه جا تغییر کرده بود اصلا اون بوسان پنج سال پیش نبود..
به خونه بابا اینا رسیدیم،دست آمِلیا گرفتم و از تاکسی خارج شدم،جونگ کوک هم چمدون ها در اورد...
بغضی که خیلی یهویی به سراغ گلوم آمد رو قورت دادم و دکمه ی آیفون زدم..
در باز شد و با آمِلیا قدم برداشتم و وارد شدیم،پشت سرمون هم آوا و جونگ کوک که چمدون ها رو راه میداد اومدن...
مامان به استقبال مون آمد و داشت گریه میکرد..
نمیخواستم احساساتی رفتار کنم و تنها لبخندی زدمو بغلش کردم..
_"خوش امدین دخترم،خوش امدی پسرم و عروسم."
سری تکون دادم و آوا ممنونی گفت.
مامان جونگ کوک و آوا به آغوش کشید..
تا کمی کمرشو خم کرد و آمِلیا بغل کنه که آمِلیا به پشت خودم بردم:
+"مامان."
_"فقط بغلش کنم."
اخمی کردو از پشت بیرون آوردمش،بغل کوتاهی کرد..
به داخل رفتیم و وارد سالن شدیم،آخرین بار همینجا زار زدم....
همینجا دلیل کار بابامو پرسیدم،که چرا با تهیونگ همکاری کردی لعنتی...چرا؟
اما جوابی گرفتم؟نه فقط خودمو خسته و عاجز کردم.
نفسی کشیدمو روی مبل نشستم و آمِلیا توی بغلم گرفتم...
+"بابا کجاست؟حرفشو بزنه....من اینجا نمیمونم میرم هتل فردا هم میرم اسپانیا."
مامان تا آمد حرفی بزنه صدای بابا شنیدم:
_"جلو دخترت حرفی نمیزنم ببرش تو اتاق و اینکه همینجا میمونی."
هنوزم همون صدای اجبار...
شرط=۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت 2
["ویو سلین"]
بوی موهاشو وارد ریه هام کردم،درست بوی تهیونگ میده...
با صدای آوا سرم بالا آوردم و نگاش کردم:
+"جانم؟."
_"خوبی تو؟امروز خیلی تو خودتی سلین."
آب دهنمو قورت دادم:
+"خوبم نترس یکم نگرانم....از اینکه بابا چی میخواد بگه."
سری تکون دادو دستشو روی بازوم فشرد،ماشین تاکسی توی شهر میچرخید..
چقد همچی و همه جا تغییر کرده بود اصلا اون بوسان پنج سال پیش نبود..
به خونه بابا اینا رسیدیم،دست آمِلیا گرفتم و از تاکسی خارج شدم،جونگ کوک هم چمدون ها در اورد...
بغضی که خیلی یهویی به سراغ گلوم آمد رو قورت دادم و دکمه ی آیفون زدم..
در باز شد و با آمِلیا قدم برداشتم و وارد شدیم،پشت سرمون هم آوا و جونگ کوک که چمدون ها رو راه میداد اومدن...
مامان به استقبال مون آمد و داشت گریه میکرد..
نمیخواستم احساساتی رفتار کنم و تنها لبخندی زدمو بغلش کردم..
_"خوش امدین دخترم،خوش امدی پسرم و عروسم."
سری تکون دادم و آوا ممنونی گفت.
مامان جونگ کوک و آوا به آغوش کشید..
تا کمی کمرشو خم کرد و آمِلیا بغل کنه که آمِلیا به پشت خودم بردم:
+"مامان."
_"فقط بغلش کنم."
اخمی کردو از پشت بیرون آوردمش،بغل کوتاهی کرد..
به داخل رفتیم و وارد سالن شدیم،آخرین بار همینجا زار زدم....
همینجا دلیل کار بابامو پرسیدم،که چرا با تهیونگ همکاری کردی لعنتی...چرا؟
اما جوابی گرفتم؟نه فقط خودمو خسته و عاجز کردم.
نفسی کشیدمو روی مبل نشستم و آمِلیا توی بغلم گرفتم...
+"بابا کجاست؟حرفشو بزنه....من اینجا نمیمونم میرم هتل فردا هم میرم اسپانیا."
مامان تا آمد حرفی بزنه صدای بابا شنیدم:
_"جلو دخترت حرفی نمیزنم ببرش تو اتاق و اینکه همینجا میمونی."
هنوزم همون صدای اجبار...
شرط=۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۲۴.۴k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط