{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روز گر از ماه رخت دور بمانم

یک روز گر از ماه رُخَت دور بمانم
خاموشم و بی جزر و مَد و بی هیجانم
در چشم عسل رنگ تو خفته چه طلسمی
تا دیده تو را دید، فزون شد ضربانم
ای همنفسم، شد قفست، باغ بهشتم
نزد تو من آزادترین سرو چمانم
تو صبح ترین بارقه ی دشت امیدی
برگرد که روشن بکنی جان و جهانم
بر هجر تو صبر و مَحَن و درد کشیدن
اینسان که ربودی تو توانم،،، نتوانم
از من مَگُذر ، خاطره ها را مَبر از یاد
ای یار قدیمی، نظری کن که همانم
مجنون شده انگشت به لب از غم و دردم
ای بی خبر از عشق من و سوز نهانم
ققنوسم و باکَم نَبُوَد گر که بسوزم
در آتش عشقی که زدی بر دل و جانم
در بندِ غمم نیستی،از عشق رهایی
ناچار فقط داد دل از خویش ستانم
گر خودزنی ام دید رقیب و خبر آورد
بازآ به مزار دل و ،،،الحمد بخوانم
دیدگاه ها (۶)

با منی و خاطرت دارد هوای دیگریماه من هستی و با صدها ستاره می...

تو که دل را به چشم مهربانت آشنا کردیچرا در نیمه راه زندگی دس...

بوییده گُل مریم باغی دهنت رادزدیده شمیم لب چون نسترنت رابگذ...

‍ رؤیای عشق ناب به ماها نیامده ستتن خسته ایم و خواب به ماها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط