{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازی مرگ ]

بازی مرگ ]
پارت 39

هیون بین حال که چشم هایش پر از اشک شده بودن با صدای لرزون و چهره شکسته و درهم لب زد هیون بین : بس کنید دیگه این همه مدت گذشت چیزی نگفتم دیگه کافیه ‌.... بعد از مرگ هانو....
لحظه ای مکث کرد و اشکی که از گوشه چشم اش چکید رو با اون یکی دستش پاک کرد اما همچنان اسلحه اش رو به طرفه جونگ کوک نشونه گرفته بود با رنگ پریده و نفس های بریده بریده لب زد
هیون بین : تو باید بمیری جئون جونگ کوک هم تو هم برادرت
جونگ کوک خونسرد درحالیکه هر دو دست هایش را پشته اش گرفته بود با همان استایل خفنش لب زد جونگ کوک : تو جرعت این کارو نداری برادر
هیون بین : به من نگو برادر عوضی
مین گیل : هیون. بس کن
انگشت اش رو گذاشت روی ماشه مشکی اسلحه دیگه درست شلیک میکرد تو قلب جونگ کوک لحظه ای صدای بلند اسلحله همه رو نگران و متعجب کرد همه سریع به طرفه آنها قدم برداشند با دیدن هیچ خونی یا زخمی شدین سریع به طرفه یونگی نگاه کردن شلیک هوایی کرده بود
یونگی : مسخره بازی هاتون رو جمع کنید سریع
مین گیل اسلحه هیون بین را ازش گرفت اما لحظه ای نگذشت که چشم هایش دیگه بسته شدن دوید سریع دوستش رو گرفت تا روی زمین نیافته
جونگ کوک پوزخندی زد جونگ کوک : ببریدش عمارتش بیمارستان به هیچ وجه یه دکتر براش ببرین حتما از نخوردن غذا ضعیف کرده بعدشم دو شب بعد همه در قصر ....... جمع میشید قراره مجازات تون رو پدر جانگ چا انتخاب کنه
بدون حرف دیگری به طرفه ماشین اش قدم برداشت سوار ماشین مشکی بدون پلاکش شد با بالاترین سرعت حرکت کرد یونگی هم بلافاصله به طرفه برادرش چرخید یونگی : بریم کی سوک
کی سوک : اما هیون
یونگی : نمرده که فقط بیهوش شده نمیزارم اینجا بمونی
برادرش را مجبورناً از آنجا برد


با لباس خواب بلندی که پوشیده بود در بالکن آن عمارت سیاه ایستاده، و به درب بزرگ میله ای عمارت نگاه میکرد تا اینکه ماشین مشکی جونگ کوک را وارده عمارت شد دید سریع خودش را در کنار ستون پنهان نمود تا از دیدش دور بماند اما نگاه های ریزی بهش می انداخت
همینکه ماشین اش را خاموش کرد یاد حرف های هیون بین افتاد اون همیشه جونگ کوک را مقصر می‌دانست اما اون فقط بخاطر درد از دست دادن پدرش وارده این محفل Fire شد اکه به دستش بود هیچوقت نمی‌ذاشت مادرش هووی سونهی بشه با را یون بی مادر بشه یا هری رو با زور پیش خودش نگهداره، کلافه نفسی کشید دست هایش را روی فرمون ماشین گذاشت و سرش را روی دست هایش قرار داد یکم استراحت این خستگی رو از بین می‌برد
دیدگاه ها (۴)

ادامه پارت 39هری که شاهد این صحنه بود لحظه ای دلش خواست پیشش...

بازی مرگ ]پارت 40اسلاید ۳ لباس هری روی صندلی روبه روی شیشه ه...

چند پارتی پارت پنجم بوسه‌ها دیگر آرام نبودند. طولانی، سنگین ...

چند پارتی پارت چهارم یک شب، وقتی نسیم خنک موهای ات را تکان م...

لبخند قاتلپارت³⁶ویو سلینصدای گلوله هنوز توی گوشم زنگ می‌زد.ق...

چند پارتی درخواستی

🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۴«شلیک در تاریکی» 🔫🌧️صدای شلیک هنوز ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط