ادامه پارت 39
ادامه پارت 39
هری که شاهد این صحنه بود لحظه ای دلش خواست پیشش باشه و ازش بپرسه چرا اینجوریه آخ هیچوقت او را اینطوری ندیده بود شاید باهاش بد رفتاری میکرد اما هیچی این رو عوض نمیکرد که اون علاقه زیادی به کرکس داشت به این قوی و پر تلاش بودنش //یعنی چی مردی مثله تو رو ناراحت کرده //حرف های پر ذهنش تکرار با دیدن جونگ کوک که داره از ماشین پیاده میشه سریع وارده اتاقش شد و درب بالکن رو بست به طرفه تختش رفت و رویش دراز کشید خودش را به خواب زد
چند دقیقه ای گذشت کم کم چشم هایش به خواب میرفتند تا اینکه صدای باز شدن درب را شنید درحالیکه در خواب نیمه بیداری بود در افکارش چرخید که چرا به اتاقش آمده اما چشم هایش را نکرد جونگ کوک با شلوار مشکی و زیرپوش آستین کوتاه موهای نم دار از دوش به طرفه تختش قدم برداشت بلافاصله روی تخت کنارش نشست
از نظرش این دختر چهره معصومی داشت اما اخلاق تند بعد از مرگ هانول همیشه زیر نظر داشتش با بقیه فرق داشت براش جسور و زیبا بود
به آرامی موهای که روی صورتش مزاحم بودن را کنار زد
نفس در سینه هری حبس شد احساس زیبایی به این کار جونگ کوک پیدا کرد بدون واکنشی چشم هایش را بسته، و تکونی نمیخورد
جونگ کوک در ذهنش تکرار کرد // یعنی تو هم کنارم میمونی یا میری خوب معلومه بعد از فهمیدن حقیقت میزاری میری//
هری کنجکاو از اینکه تموم این مدت که اینجا نشسته داره چیکار میکنه نفسی کشید بلا جونگ کوک پتو را کشید رویش و بلند شد،
نگاهی به صورت زیبایی هری کرد و بعد آنجا را ترک کرد
هری که شاهد این صحنه بود لحظه ای دلش خواست پیشش باشه و ازش بپرسه چرا اینجوریه آخ هیچوقت او را اینطوری ندیده بود شاید باهاش بد رفتاری میکرد اما هیچی این رو عوض نمیکرد که اون علاقه زیادی به کرکس داشت به این قوی و پر تلاش بودنش //یعنی چی مردی مثله تو رو ناراحت کرده //حرف های پر ذهنش تکرار با دیدن جونگ کوک که داره از ماشین پیاده میشه سریع وارده اتاقش شد و درب بالکن رو بست به طرفه تختش رفت و رویش دراز کشید خودش را به خواب زد
چند دقیقه ای گذشت کم کم چشم هایش به خواب میرفتند تا اینکه صدای باز شدن درب را شنید درحالیکه در خواب نیمه بیداری بود در افکارش چرخید که چرا به اتاقش آمده اما چشم هایش را نکرد جونگ کوک با شلوار مشکی و زیرپوش آستین کوتاه موهای نم دار از دوش به طرفه تختش قدم برداشت بلافاصله روی تخت کنارش نشست
از نظرش این دختر چهره معصومی داشت اما اخلاق تند بعد از مرگ هانول همیشه زیر نظر داشتش با بقیه فرق داشت براش جسور و زیبا بود
به آرامی موهای که روی صورتش مزاحم بودن را کنار زد
نفس در سینه هری حبس شد احساس زیبایی به این کار جونگ کوک پیدا کرد بدون واکنشی چشم هایش را بسته، و تکونی نمیخورد
جونگ کوک در ذهنش تکرار کرد // یعنی تو هم کنارم میمونی یا میری خوب معلومه بعد از فهمیدن حقیقت میزاری میری//
هری کنجکاو از اینکه تموم این مدت که اینجا نشسته داره چیکار میکنه نفسی کشید بلا جونگ کوک پتو را کشید رویش و بلند شد،
نگاهی به صورت زیبایی هری کرد و بعد آنجا را ترک کرد
- ۱۴.۷k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط