{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‍ کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین

‍ کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.

زنی در حال عبور او را دید ،کودک را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت : مواظب خودت باش عزیزم.

کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟

زن لبخند زد و پاسخ داد :
نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت : می دانستم با خدا نسبتی داری...
دیدگاه ها (۸)

یک خانم جوان با لباس نامناسب در مسیر قدم زدن به یک خانم با ح...

پوستر تغییر کرد

پارت چهارم:فقط چند دقیقه تا شروع کت‌واک باقی مانده بود.کمیل ...

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت اول)

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒صبح روز بعد، سئول هنوز درگیر ...

پارت ششم: مظنون اول 🥀مسیر برگشت به عمارت، عجیب ساکت بود.ا.ت ...

007-پنهان در مه - پارت ۷۸

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (۴)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط