{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردم از درد نمی‌آیی به بالینم هنوز

مردم از درد نمی‌آیی به بالینم هنوز
مرگ خود می‌بینم و رویت نمی‌بینم هنوز

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می‌گرید به بالینم هنوز


آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی‌گردد جدا از جان مسکینم هنوز

روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل به دامن می‌فشاند اشک خونینم هنوز

گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

سیم‌گون شد موی غفلت همچنان بر جای ماند
صبح‌دم خندید من در خواب نوشینم هنوز

خصم را از ساده‌لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت‌بینم هنوز
دیدگاه ها (۱)

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کندهر دلی را روزگاری عشق و...

ﺩﺍﻣﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ ﭘﺎﮎ ﻧﺒﻮﺩ..ﺳﯿﺐ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺯﺩﻩ ﺑﺮ ﺧﺎﮎ ﻧﺒﻮﺩ..ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻡ ﺧ...

کـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود سر قـرار عـاشـقی همیـ...

توی این شبای دلگیر تو بیا پناه من باشتوی تنهایی شکستم بیا تک...

مردم از درد نمی‌آیی به بالینم هنوز مرگ خود می‌بینم و رویت ن...

مُردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می بینم و رویت...

... مردم از درد نمی‌آیی به بالینم هنوزمرگ خود می‌بینم و رویت...

... مردم از درد نمی‌آیی به بالینم هنوز مرگ خود می‌بینم و روی...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود میبینم و رویت نم...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود می‌بینم و رویت ن...

مردم از درد نمی‌آیی به بالینم هنوز مرگ خود می‌بینم و رویت نم...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود میبینم و رویت نم...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود میبینم و رویت نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط