{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جیهو مثل یک گربه کوچولو می‌لرزید زیر پتو با خودش می‌گفت آ

جیهو مثل یک گربه کوچولو می‌لرزید زیر پتو با خودش می‌گفت آروم باش آروم باش.. ولی قلبش از شدت تب میلرزید گونه هایش قرمز بودند و موهایش خیلی نامرتب روی پیشانیش راه شده بودند حوری می‌لرزید که کله میله های تخت قدیمی هم به لرزه افتاده اند
ات به آرامی وارد اتاق شد وقتی تیله های زیر عینکش روی چی‌هیونگ گیر کرد دلش لرزید و بغض به گلویش چنگ زد .. چی‌هیونگ خواب بود هنوز خواب بود موهای بلندش روی بالشت افتاد بودند و چشم های پف کرده اش تکون می‌خوردند انگار داشت کابوس می‌میرد ..
وقتی تیله های زیر عینکش سمت تخت بزرگ کناری چرخید ترسیده از چهارچوب در بع مست تخت دوید لبه تخت نشست و آرام پتو را کنار زد : جیهو ؟..
وقتی صورت کوچه ای پسرکش را دید قلبش ایستاد و نگران دستش را روی صورت و موهایش کشید : جیهو پاشو تب داری زود باش
جیهو لرزاند پلک زد و آرام گفت : مامان سرده تب ندارم..
دخترک با لحن عصبی قاتی با نگرانی گفت : خوب تب داری ..
یونهی وقتی صدای های ات را شنید در چهارچوب در ظاهر شد عمیقأ پلک زد سپس پرسید : چی شده ؟.. آت
دخترک در حالی که تند پتو کلف جیهو را کنار می‌زد و دکمه های پیژامه اش را باز میکرد سریع گفت: تب داره خیلی گرمه یک ساعت پیش هم اینجوری نبود ..
یونهی تند و نگران سمتش آمد جانگ هو با پارچ آب وارد اتاق شد ولی دیدن آن وضعیت او را هم نگران کرد ولی مادرش از ته قلبش می‌ترسد وقتی جیهو را با بالا تنه برهنه روی تخت نشاند آرام گفت : جیهو پسرم نگران نباش الان می‌برمت بیمارستان
جیهو بغض آلود پلک زد سپس آرام گفت : نمیخواهم..
جانگ پارچ را با حرکت آرام روی میز گذاشت سپس تند گفت: کدخدا اومده میگم ماشینش رو بیاره اینجا دیر وقته چطوری میرین
دخترک سری تکون داد سپس به سمت کمد رفت پیراهنی نرم و لطیف را برداشت لبه تخت نشست سپس با کمک خودش آن را تن جیهو بی‌حال کرد
موهایش را پشت گوش داد و تند سمت تخت چی‌هیونگ رفت پتو را تا سینه هایش کشید سپس سمت پیشانی او را بوسید نفس منظمش را چک کرد و آرام گفت : یونهی عشقم رو به تو می‌سپارم چشم ازش برنمی‌داری؟.. فهمیدی
دخترک مو کوتاه تند سری تکون داد ات با برداشت کافشن جیهو تند و سریع تنش کرد سپس آرنجش را گرفت و از روی تخت به سمت در راهی شدند ولی جیهو در این همه مدت حتی وقتی بدن کفش هایش را می‌بست متوجه نمیشد انگار عروسکی بود که روی دست های می‌افتاد..
کدخدایی که از ماشین اش پیاده شد با دیدن جیهو نگران گفت : دو هفته نمیشه که رفتم چه بلایی سرش اومده ..
دخترک در حالی که موهایش را کنار میزد با بغض گفت : نمیدونم کدخدا.. با آب سرد دوش گرفته بود
مرد میان سال به راحتی و حرکت تند در را باز نمود وقتی جیهو را نشاند سپس خودش نشست مرد میان سال به حرکت دویدن به سمت در هجوم برد وقتی سوار شد پایش را زمان بندی پدال نمود سپس راهی شد ..
جیهو با صورت قرمز و گونه های اناری سرش تکیه گاه شانه مادرش بود ..
دلش بی‌قرار بود و دست جیهو را محکم در دستش فشرده بود .. با صدای لرزاند زمزمه کرد
٫٫ جیهو.. عزیزم تاقت بیار خوب میشی٫٫
پسرک پلک هایش بسته بودند و گاه گاهی باز می‌شدند ولی به حد سردرد آن پلک های کویچکش بالا می‌رفتند .. موهای بلند و مشکی اش حالا روی پیشانی حتی چشم هایش ریخته شده بودند کدخدا در دید اینه جلو چشم به ات دوخت : چی شده چه بلایی سرش آوردین؟..
دخترک با چشم های لرزاند زل زد به آینه : کدخدا این چه حرفیه.. مگه من دلم میاد پسرم مریض بشه.. - نگاهش به چهره جیهو قفل شد - جیهو پسر بزرگ منه.. اگه چیزیش بشه خودمو میکشم ..
دیدگاه ها (۰)

کدخدا غمگین به چهره جیهو زل زد مرد میان سال گره دست را روی ف...

هوا از بازدم گذشت کم‌کم از تاریکی شب تبدیل به روشنایی روز شد...

تنها فکری که بیشتر ات را به سمت خودش می‌کشاند... یون‌وو بود ...

آفتاب سرخ غروب، سایه بلند آن‌ها را روی دیوارهای روستا می‌کش...

چی‌هیونگ بزونش را دراز کرد.. اخم کرد و لپاش را بیشتر باد کرد...

باز هم دست هایش را بلند کرد سپس نیز دو طرف گونه هایش قرار گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط