{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یون‌وو انتظار این را داشت و خودش را آماده کرد بود

یون‌وو انتظار این را داشت و خودش را آماده کرد بود
دخترک با حرکت سریع دو طرف پالتو یون‌وو را محکم گرفت و با صدای که بیشتر از داد بود فریاد کشید : گمشو برو .. گمشو....
دست هایش به شدت می‌لرزید محکم لب های پالتو را حول داد که خطاب به عقب رفتن یون‌وو شد .. دخترک سریع خم شد و اسپری که روی زمین افتاده بود را برداشت حتی نمی‌دونست چطوری میدوید .. قلبش تند میزد و چشم هایش پر از اشک بودند وقتی به خونه رسید وارد حیاط شد سپس به خانه رفت
در را محکم بست و با همان قلبی که به شدت میپیتد به در تکیه داد بی دلیل زمزمه کرد ٫٫ یون وو نبود نه نبود فثپ توهم زدم امکان نداره نبود نه اصلا ٫٫
حلقه‌ی لرزان آب در چشمانش، نور محیط را به شکلی غم‌انگیز منعکس می‌کند و اشک هایش جاری شدند سر خورد و روی زمین مشت آرامی به سینش زد و از ته قلب زجه زد ..
.......

دختر هر دو دست هایش را سمت گردن تهیونگ برد سپس کلافه دور گردن اش حلقه کرد نفسی از کلافگی کشید : نمی‌دونم راست میگی نباید بهش گیر بدم این یک هفته خیلی خوب گذشت مثل رویا بود شب روز جدید می‌شد
تهیونگ لبخند زد که دندان هایش را نشان داد سپس کمی سرش را خم کرد تا آن فاصله کم را هم از بین ببرد پلک های دختر برای یک صدم ثانیه ای که لب تهیونگ مماس لب خودش شد چقدر دلتنگ این لبا بود متوجه نبود این رویا بود یا نه ولی خیلی شیرین بود خیلی ...
تا وقتی آن مک ساده و عاشق را تموم کرد .. تهیونگ با لحن جدی ولی نرم گفت: خیلی خوشحالم که برات خوب گذشت همسر کوچیک.. من.. تازه برات یه پیغام دادم..
مرد در حالی که هنوز نزدیک او ایستاده بود، پوزخند کجی زد و آن اخم جذابش جایش را به نگاهی خودپسندانه و پر از اطمینان داد. برای عوض کردن حال همسرش سعی کرد کمی لحنش شوخی بگیرد ... سپس ادامه داد : قبولش نکردی؟..
دخترک کمی منگ پلک زد سپس دستش را روی اپن گذاشت تا روش بنشینید ولی اخم کرد و نتوانست سر خورد ایستاد تهیونگ وقتی حرکت های همسرش را زیر نظر گرفت دستانش را روی پهلو ها او گذاشت و آرام بلندش کرد روی اپن گذاشت دختر از فرست استفاده کرد و گفت : کدوم پیغام ؟... تهیونگ لبخند خبیث رو لب داشت خم شد همانند ای که نزدیک به لبای دخترک زمزمه کرد و گفت: یادت نیست تو با یه نامه گول خوردی و اومدی پیش من چطور فراموش کردی؟.. اینم همون طور..
......
صبح بود یک صبح جدید.. افتاب امروز برعکس هر روز نبود خسته و بی نور ابر ها مثل همیشه کارش را کرده بودند هوا نیمی از ابری بود...
صدای که بهترین صدا برای بود به گوشش خورد صدای که عاشقش بود ..
صدای که از ته قلبش بهش نیاز داشت
پاشو.. قهرمان من.. دلتنگم..
پلک های کویچک و مژه های بلند و مشکی مانند تهیونگ از روی پلک برداشته شدند پسرکش اول منگ پلک زد و با پشت دستش چشم هایش را مالید مادرش در این فاصله گونه پسرکش را سفت بوسید در حالی که سری را روی بالشت او می‌گذاشت دستش را دور تن چی‌هیونگ حلقه کرد با صدای کمی کلافه گفت : پاشو دیگه پسر خوشتیپ و غیرتی من بلند شو
چی‌هیونگ وقتی ناز امروز صبح را دید لبانش را جمع کرد و سمت مادرش چرخید دستش را دور گردن مادرش گذاشت و خواب‌آلود گفت : چه صبح قشنگی مادر خانم دادن لبخند می‌زنند
دخترک خندید سپس باز هم گونه پسرکش را بوسید : بلند شو برات سورپرایز دارم زود باش..
وقتی با ذوق گفت سپس لبه تخت نشست چی‌هیونگ کمی منگ و یا شاید هم کنجکاو نشست موهای بلند حالا کمی فر مانند و مثل چنگلی بود تازه قرار بود افتتاح شود...
ات در حالی که جعبه سفید را در آغوش چی‌هیونگ می‌گذاشت موهایش را پست گوش داد سپس با لبخند گفت : بیا برای پسرم بهترین هدیه رو خریدم
چی‌هیونگ کنجکاو بود ولی اخم رو پیشانی داشت در حالی که جعبه را می‌گرفت آن اخم را داشت ات تکیه داد و زل زد به پیشانی چی‌هیونگ آخه این مرد چقدر می‌تونست شبیه پدرش باشد حتی این اخم را از تهیونگ گرفته بود ..
چی‌هیونگ وقتی گوشی را از جعبه مخصوص بیرون کشید لبخند آرامی زد که احساس خواستی به مادرش داد دخترک سریع و دقیق گفت : دوستش نداری؟... میتونیم عوضش کنیم
چی‌هیونگ اخم هایش را باز کرد و به تندی لبش گفت : نه نه مادر خانم حساس هم خوبه ولی من نمیتونم قبلوش کنم ما پول نداریم درسته که پدرم پولدار بود و هست ولی من نمیتونم اینو قبول کنم
دخترک با نگاه خسته و کلافه زل. زد به چی‌هیونگ نمی‌فهمید این بار این را چگونه رازی کند جوری که جیهو را با هزاران حرف و افکارش رازی کرده نوبت‌دهی از چی‌هیونگ میشد..
ولی مرد کوچک وقتی کلافه و خستگی مادرش را دید چشم هایش را باز تر کرد سپس روی زانو جلو مادرش ایستاد تا هم قد مادرش شود با صدایی که از عمقِ جانش برمی‌آمد و چون مخملی نرم بر گوشِ مادرش می‌نشست، زمزمه کرد: اما .. اگه شما بخیر قبول میکنم چون مادر خانم خریده
دیدگاه ها (۰)

دخترک با دوق لبخند زد ولی این از نظر گرفتگی گلویش از شدت کرد...

یون‌وو انتظار این را داشت و خودش را آماده کرد بوددخترک با حر...

تا کمر خم شد .. با احترام و ذوقی که پنهانش میکرد لرزاند صاف ...

ات در حالی که آستین های هودی را بالا میزد بدون در زدن با شتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط