اینکه همه راجب بچه خودش اینگونه فکر میکردند ات را عصبی می
اینکه همه راجب بچه خودش اینگونه فکر میکردند ات را عصبی میکرد تا حدی که تک تک آن افراد را کتک بزند ولی ته دلش خندید و از پرسید ٫ اگه تهیونگ اینجا بود این حرفا رو میشنید چقدر عصبی میشد حتما همه این روستا رو بخاطر ما خالی میکرد ٫٫
کم کم هوا تاریک میشد.. یونهی تمام صندلی ها را بالا میز گذاشت سپس بلند و کلافه فریاد کشید : عمه جانگ زود باش باید بریم دنبال پسرا..
جانگ از آشپزخانه بیرون رفت سپس آرام گفت : اونا راه رو بلدن پس نگران نباش..
ات در حالی که طی را با هر دو دستش مشت کرد سمت جانگ چرخید: شما برین من رستوران رو تمیز میکنم تازه مدیر قرار بود بهم پیش پرداخت بده
یونهی نگاهش را سمت دوستش دوخت سپس با گام های آرام و صدا کفش روبه رویش ایستاد دستش را مانند یک رفیق روی شانه اش گذاشت : گوش کن ات زود بیا خونه باید حرف بزنم- چشمکی زد - البته تنها
دخترک بیحال و بی واکنش چشم در چشم های دوستش دوخت ولی وقتی یونهی نگاه غمگین ات را دید باز هم به کذشت تلخ بازگشت کرد درست موقع های که یون وو رو به کل فراموش کرده بود ...
در نهایت جانگ و یونهی راهی شدند
ات به ترتیب تمام زمین را تمیز میکرد حتی روی صندلی ایستاد و شیشه های عظیمبزرگ را تمیز میکرد موهای که صبح بالا بسته بود حالا ش شده بودند و تمام تیکه های اضافی روی گردن و شقیقه هایش چسپید بودند.. با دست لرزاند تمام شیشه های که روبه روی بیرون را تمیز کرد وقتی ریشه افکارش خراب شد که تماس زنگ گوشش را خاراندن ..
به آرامی از صندلی پایین رفت سپس جواب داد : آلو ؟..
چیهیونگ با صدای که نگرانی ازش میبارید زمزمه کنان بچگی گفت : مادر خانم کجایی ؟..
دخترک برای هزارمین بار به وجود پسرکش خوشحال شد قلبش خسته بود و مغزش روانی دیدش تار ولی امیدش رونش .. به سختی لبخند زد و صدایش را پر از ذوقی کرد : چیهیونگ؟.. قهرمان من نگرانم نباش شأم بخور تکالیف رو هم تموم میکنی مسواک میزنیو بدون دعوا با جیهو میخوابی متوجه شدی ؟..
چیهیونگ پفی کشید نیز موهایش با باد نفسش بالا پریدند و پایین آمدند ولی چیهیونگ از ته قلبش نگران بود میترسید از اینکه مادرش را هم از بدهد این بار حاضر بود قسم بخوره که به شدت از پدرش منتفر میشه به هرحال افکارش را کنار زد و آرام گفت : باشه متوجم مادر خانم شب بخیر مراقب باش
دخترک از ته قلبش لبخند زد و با لحن آرامی گفت: عاشقتم
چیهیونگ بغض آلود پلک زد متوجه این بفضش نبود شاید بخاطر مادرش بود به سختی گفت : منم عاشقتم مادر...
بلاخره بدون هیچگونه معطلی تماس رو قطع کرد و گوشی را روی تخت انداخت با اخم روی پیشانی و جدیت کاملا زیاد سمت تختش دوید خودش را انداخت سپس روبه دیوار چرخید جوری اخم کرده بود که انکار گره های پیشانی هیچ وقت باز نمیشوند ...
کم کم هوا تاریک میشد.. یونهی تمام صندلی ها را بالا میز گذاشت سپس بلند و کلافه فریاد کشید : عمه جانگ زود باش باید بریم دنبال پسرا..
جانگ از آشپزخانه بیرون رفت سپس آرام گفت : اونا راه رو بلدن پس نگران نباش..
ات در حالی که طی را با هر دو دستش مشت کرد سمت جانگ چرخید: شما برین من رستوران رو تمیز میکنم تازه مدیر قرار بود بهم پیش پرداخت بده
یونهی نگاهش را سمت دوستش دوخت سپس با گام های آرام و صدا کفش روبه رویش ایستاد دستش را مانند یک رفیق روی شانه اش گذاشت : گوش کن ات زود بیا خونه باید حرف بزنم- چشمکی زد - البته تنها
دخترک بیحال و بی واکنش چشم در چشم های دوستش دوخت ولی وقتی یونهی نگاه غمگین ات را دید باز هم به کذشت تلخ بازگشت کرد درست موقع های که یون وو رو به کل فراموش کرده بود ...
در نهایت جانگ و یونهی راهی شدند
ات به ترتیب تمام زمین را تمیز میکرد حتی روی صندلی ایستاد و شیشه های عظیمبزرگ را تمیز میکرد موهای که صبح بالا بسته بود حالا ش شده بودند و تمام تیکه های اضافی روی گردن و شقیقه هایش چسپید بودند.. با دست لرزاند تمام شیشه های که روبه روی بیرون را تمیز کرد وقتی ریشه افکارش خراب شد که تماس زنگ گوشش را خاراندن ..
به آرامی از صندلی پایین رفت سپس جواب داد : آلو ؟..
چیهیونگ با صدای که نگرانی ازش میبارید زمزمه کنان بچگی گفت : مادر خانم کجایی ؟..
دخترک برای هزارمین بار به وجود پسرکش خوشحال شد قلبش خسته بود و مغزش روانی دیدش تار ولی امیدش رونش .. به سختی لبخند زد و صدایش را پر از ذوقی کرد : چیهیونگ؟.. قهرمان من نگرانم نباش شأم بخور تکالیف رو هم تموم میکنی مسواک میزنیو بدون دعوا با جیهو میخوابی متوجه شدی ؟..
چیهیونگ پفی کشید نیز موهایش با باد نفسش بالا پریدند و پایین آمدند ولی چیهیونگ از ته قلبش نگران بود میترسید از اینکه مادرش را هم از بدهد این بار حاضر بود قسم بخوره که به شدت از پدرش منتفر میشه به هرحال افکارش را کنار زد و آرام گفت : باشه متوجم مادر خانم شب بخیر مراقب باش
دخترک از ته قلبش لبخند زد و با لحن آرامی گفت: عاشقتم
چیهیونگ بغض آلود پلک زد متوجه این بفضش نبود شاید بخاطر مادرش بود به سختی گفت : منم عاشقتم مادر...
بلاخره بدون هیچگونه معطلی تماس رو قطع کرد و گوشی را روی تخت انداخت با اخم روی پیشانی و جدیت کاملا زیاد سمت تختش دوید خودش را انداخت سپس روبه دیوار چرخید جوری اخم کرده بود که انکار گره های پیشانی هیچ وقت باز نمیشوند ...
- ۲۹
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط