{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃         ✦ Part 12 ✦         ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯

⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡

دنج ترین جای کافه رو انتخاب کردیمو نشستیم  من یه قهوه و کیک شکلاتی سفارش دادم و جیرو هم همینو سفارش داد و شروع کردیم به صحبت کردن

من:خب...میتونی راجب خودت بگی؟

جیرو:من عاشق موسیقی ام،از کتاب خوندن خوشم میاد و چیزای شیرین دوست دارم...15 سالمه....و میتونم امواج صوتی رو از فاصله خیلی دور بشنوم

همه ی اینا رو خودم میدونستم ولی برای عوض شدن بحث و اینکه جیرو ازم حس بدی نگیره بهش نگفتم

جیرو:تو چی؟

من:من عاشق موسیقی،فیلم هستم و کتاب خوندنم خیلی دوست دارم...15 سالمه و بیشتر از چیزای ترش خوشم میاد و درمورد کوسه ام...میتونم هرکاری که بخوام رو توی جهان انجام بدم...تنها کاری که نمیتونم انجام بدم اضافه کردن قدرتی به خودمه....یعنی نمیتونم نه قدرت اضافه ای و نه زیبایی و هوش بیشتری

سفارشامونو آوردن و شروع کردیم به خوردن

جیرو:تو واقعا قدرتمندی....ولی...خب...میخوای از باکوگو انتقام بگیری؟

من:اوهوم

جیرو:مطمعنی کار درستیه؟

من:هرکس دیگه ای جای تو بود میزدم دهنشو صاف میکردم....ولی...تو...اولین دوستمی

جیرو:تو منو به عنوان دوستت میدونی؟؟

قیافش خوشحال و متعجب بود و انگار داره از خوشحالی میمیره ،خندم گرفته بود،من همچین آدم خاصی ام نیستما

من:البته،تو اولین دوست منی وخب....راجب سوالت...این بهترین کاریه که میتونم انجام بدم...تو هیچ تصویری از بلا هایی که باکوگو سرم آورده توی ذهنت نداری....فردا،یعنی روز مسابقه میفهمی...همه چیزو میفهمی

جیرو:تو خیلی مظومی...

من:من هرچیزی هستم بجز مظلوم

جیرو:باشه باشه باور کردم

خیلی کم خندیدم

کیک و قهوه مون تموم شد و بلند شدیم تا بریم کلاس ، امروزم تمرین داریم....


با جیرو به سمت محوطه تمرین رفتیم،اونجا همه به صف وایستاده بودن...

آیزاوا:سریع وایستید....نورا،تو بیا اینجا

چیکارم داره مگه
رفتم کنار آیزاوا وایستادم که گفت

آیزاوا:نورا....با اینکه فق یک ماهه که کوسه داری....تو از همه قوی تری....میخوام همه به تو حمله کنن و کار تیمی انجام بدن،میخوام کار تیمی رو یاد بگیرن...خب من خووابم میاد خدافس

و خوابید......خوابیددددددددد،واقعا دراز کشید خوابید،این چه معلمیه؟؟؟؟
رسما عین ماست وایستاده بودم نگاش میکردم

من:این همیشه اینشکلیه؟

میدوریا خندید و گفت:آره

خیلخب....آهههه بیاین دیگه

دستپاچه بودم

من:بیاین...خب...5 دیقه اولو...نه...یعنی آره آههههه شت....اوکی(یه نفس عمیق کشیدم و دوباره خونسرد شدم)پنج دقیقه اولو بهتون فرصت میدم...ولی بعدش برای آسیب شدید یا هرچیزی آماده باشین البته بعدش زخماتونو ترمیم میکنم...ولی...آهههه قیافه هاتون خیلی ترسیدس  و داره بهم استرس میده...اه‍ههههههه
باشه کل مدت فقط دفاع میکنم....

داشتم از استرس میمردم و سکته میکردم... نمیدونم چه حسیه،ولی اولین باریه که چشم همه به منه

┃   ✍︎ Written by melika┃
نویسنده ایشونه :
https://wisgoon.com/melika.omega
دیدگاه ها (۱)

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

چون از قبل میدونم برای چیه😼

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۷

┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part 8 ✦         ┃نشستم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط