{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 46


از زبان جونگکوک:

ات هنوز خواب آلود نگام میکرد...

ات:«صبح بخیر...»
جونگکوک:«صبح بخیر...»

برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم...تا اینکه—

جیمین:«اوووووووووووووووووووووووووووووووووهههههههههههههههههههههه!»
من و ات هردو از جا پریدیم برگشتم دیدم جیمین تهیونگ و جین از اونور شومینه دارن زل میزنن.

تهیونگ:«من هیچی نمیگم ولی خیلییییییییی صحنه قشنگی بود.»
جیمین:«من که اشکم دراومد.»
جین:«دروغ نگو داشتی فیلم میگرفتی.»

جیمین سریع گوشیشو قایم کرد...
جیمین:«مدرک داری؟»
جونگکوک:«پارک جیمین...»
جیمین:«بله رئیس؟»
جونگکوک:«اگر تا پنج ثانیه دیگه ساکت نشی از پنجره پرتت میکنم بیرون.»
جیمین:«بچه ها ببینین تهدیدم میکنه چون خجالت کشیده.»

ات صورتش قرمز شده بود و سرشو پایین انداخت.
تهیونگ:«عههههههه ات هم خجالت کشید.»
ات:«ن... نه...»
جیمین:«چرا عزیزم صدام کن داداشی.»
جونگکوک:«خفه شو.»
تهیونگ:«جونگکوک هیونگ داره رومانتیک میشه.»
جونگکوک:«کیم تهیونگ.»
تهیونگ:«ساکت شدم.»
همه شون زدن زیر خنده..

حدود نیم ساعت بعد همه از کلبه خارج شدیم بارون بند اومده بود و جنگل دوباره قشنگ شده بود جیمین کش و قوسی به بدنش داد...

جیمین:«آخیش... من سه بار تو خواب لگد خوردم.»
تهیونگ:«مال من نبود.»
جین:«مال منم نبود.»
ات:«منم نبودم.»
همه همزمان نگام کردن...

جونگکوک:«چرا منو نگاه میکنین؟»
جیمین:«چون فقط تو موندی.»
جونگکوک:«...»
جیمین:«مجرم پیدا شد.»

وقتی برگشتیم پیشه...بقیه دانش آموزا تازه بیدار شده بودن یکی داشت صبحونه پخش میکرد.

یکی دنبال کفشش میگشت یکی داشت جیغ میزد چون مسواکشو گم کرده بود خلاصه هرج و مرج کامل منم رفتم سمت مسئول اردو...

مسئول اردو:«کجا بودین دیشب همه جا رو دنبال تون گشتیم..؟»
جونگکوک:«وقتی داشتیم هیزم جمع میکردیم تو جنگل گم شدیم..ولی خدا رو شکر همه سالم رسیدن.»
مسئول اردو:«خداروشکر دیشب نزدیک بود پلیس خبر کنیم.»
جونگکوک:«...»
تهیونگ:«میدونی چه شب سختی بود؟»
جیمین:«آره واقعا.»
جین:«شما دوتا باعثش شدین.»
جیمین و تهیونگ:«جزئیات مهم نیست.»

بعد از صبحونه قرار شد همه برن کلبه های و لباس عوض کنن دخترا سمت یه کلبه رفتن.

پسرا هم سمت یه کلبه پسرونه من داشتم لیست حضور غیابو چک میکردم که—ات از کنارم رد شد.

ات:«اقای جئون؟»
جونگکوک:«هوم؟»
ات:«ممنون بابت دیشب.»
جونگکوک:«برای چی؟»

ات لبخند زد...
ات:«برای اینکه نذاشتین تنها بمونم.»

قلبم یه لحظه گیر کرد اما قبل از اینکه چیزی بگم...جیمین از ناکجا آباد ظاهر شد.

جیمین:«اوووووووووووووووووووه.»
تهیونگ:«باز شروع شد.»

ات خندید و فرار کرد سمت خوابگاه دخترونه منم برگشتم سمت اون دوتا.

جونگکوک:«شما دوتا چرا همه جا هستین؟»
جیمین:«وظیفه ماست.»
تهیونگ:«ما فرشته های عشقیم.»
جین:«شما دوتا بیشتر شبیه آفت زندگین.»

حدود یک ساعت بعد...

همه لباساشونو عوض کرده بودن دانش آموزا توی محوطه اردو جمع شده بودن.

قرار بود امروز کلی بازی گروهی و مسابقه برگزار بشه من داشتم اسامی گروه ها رو میخوندم تا اینکه چشمم افتاد به یه برگه...و همون لحظه اخم کردم جیمین از پشت سرم نگاه کرد.

جیمین:«عه؟»
تهیونگ:«چی شده؟»

روی برگه نوشته بود.. گروه شماره ۷
سرگروه: ویون ات
ناظر گروه: جئون جونگکوک

چند ثانیه سکوت کردم بعد آروم سرمو بلند کردم دیدم تهیونگ و جیمین دارن لبخند شیطانی میزنن...

جونگکوک:«شما این کارو کردین؟»
جیمین:«من؟ هرگز.»
تهیونگ:«ما آدمای پاکی هستیم.»
جین:«صد درصد اینا دست داشتن.»
جونگکوک:«قسم میخورم یه روز میکشمتون.»
جیمین:«بعد از عروسی بکش.»
تهیونگ:«آره اول عروسی.»
جونگکوک:«...»

و احساس کردم شاید این اردو قراره خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم زندگیمو به هم بریزه...
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 47از زبان جونگکوک:بع...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 48از زبان جونگکوک:نم...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 45از زبان جونگکوک:در...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 44ات که تا الان ساکت...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 41از زبان جونگکوک:هر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط